روانشناسی تکاملی: نظریه علمی یا افسانه؟

آیا روانشناسی تکاملی یک علم است؟
بدون شک “روانشناسی تکاملی” یکی از بحث برانگیزترین شاخههای روانشناسی است. روانشناسی تکاملی سعی می کند که احساسات، تمایلات و رفتارهای انسانها را از منظر تکامل بررسی کند و فرض اساسی آن این است که ذهن و روان ما نتیجهی میلیونها سال تکامل میباشد.
روانشناسی تکاملی منتقدان بسیاری دارد. این منتقدان باور دارند که این نظریه صرفاً یک داستانپردازی یا حتی ایدئولوژی پنهان است. در مقابل، طرفداران این رویکرد اینطور اظهار میکنند که روانشناسی تکاملی نه تنها کاملاً علمی و معتبر است بلکه اساساً برای فهم روان انسان ضروری میباشد!
در این مقاله میخواهیم بررسی کنیم که آیا روانشناسی تکاملی یک رویکرد علمی به روان انسان است یا خیر. برای این منظور ابتدا نظریهی “تکامل” را بررسی کرده و سپس به سوالاتی همچون ((آیا انسان یک گونهی حیوانی است؟)) و ((آیا روان او از بدن و به ویژه مغز مستقل میباشد یا خیر؟)) پاسخ میدهیم.
در نهایت با بررسی تمام این موضوعات کلیدی، روشهای تحقیق در روانشناسی تکاملی را شرح داده و نقدهای وارد شده به آن را مطرح کرده و به آنان پاسخ میدهیم.
تا پایان این مقاله با ما همراه باشید تا یک بار برای همیشه به این پرسش پاسخ دهیم: آیا روانشناسی تکاملی یک علم است یا صرفاً داستانپردازیای است که بهتر است آن را رها کنیم؟
نظریه تکامل داروین چیست و چه میگوید؟
نظریهی تکامل که به آن “فرگشت” یا “تطور” نیز گفته میشود، مهمترین و جنجالیترین نظریهی علمی مطرح شده در تاریخ است. این نظریه به انگلیسی evolution نامیده میشود که بین “تکامل یا فرگشت“، فرگشت ترجمهی صحیحتری است.
با این حال به این دلیل که تکامل بیشتر شناخته شده است، ما از همین کلمه استفاده میکنیم. نظریهی تکامل اولین بار به شکل منسجم توسط “چارلز داروین” در سال 1859 در کتاب “منشأ انواع” ارائه شد.

چارلز داروین در جوانی
با اینکه داروین اولین کسی نبود که به تکامل پرداخت اما او نخستین کسی بود که به بهترین شکل آن را توصیف کرده و به عنوان یک نظریهی علمی معتبر مطرح کرد.
به طور خلاصه نظریهی تکامل به چگونگی تغییرات موجودات زنده در گذر زمان میپردازد. با گذشت زمان، موجودات زنده دستخوش تغییر میشوند. این نظریه اساساً قصد دارد ما را با نحوهی چگونگی این تغییر آشنا کند.
داروین به فرآیندی به نام “انتخاب طبیعی” اشاره کرد. طبق انتخاب طبیعی، موجودات زندهای که بتوانند با محیط بهترین انطباق را یابند بقا یافته و تولیدمثل میکنند و آنانی که نتوانند خود را وفق دهند، از چرخهی حیات حذف میشوند.

داروین انتخاب طبیعی را سازوکار تکامل معرفی کرد
درواقع بین فرزندان هر موجود زندهای، یکسری تفاوتهای موروثی وجود دارند. اگر صفات خاصی به امکان تولیدمثل بیشتر یا بقای بهتر منجر شوند، به احتمال بیشتری به نسلهای بعدی منتقل میشوند زیرا دارندگان آن صفات بیشتر تولیدمثل میکنند.
برای مثال در یک محیط خشک و کمآب، گیاهانی که آب کمتری نیاز داشته باشند شانس بقای بیشتری داشته و تولیدمثل بیشتری میکنند. در نتیجه در نسلهای بعدی، تعداد این نوع گیاهان بیشتر و بیشتر شده و گیاهانی که نیاز به آب فراوان داشته باشند به مرور حذف میشوند.
شاید بپرسید چطور ممکن است در یک محیط برخی گیاهان نیاز به آب بیشتری داشته باشند درحالی که برخی با مقدار کمتری بتوانند زنده بمانند آن هم وقتی که خاستگاه مشترکی دارند؟ پاسخ این سوال، “جهشهای ژنتیکی” است.

گیاهان نیز برای بقا خود را با محیط وفق میدهند
از لحظهی بعد از لقاح، سلول جدیدی به نام “زیگوت” تشکیل میشود و شروع به تقسیم شدن میکند. در هربار تقسیم، “DNA” که حامل کدهای ژنتیکی است کپی میشود. گاهی در این فرآیند کپی کردن، خطاهای تصادفی رخ میدهند که به این خطاها جهش یا “موتاسیون” ژنتیکی میگوییم.
حال گاهی پیش میآید که این جهشهای ژنتیکی به شکل کاملاً تصادفی، باعث شوند که برخی از اعضای یک گونه صفاتی را دارا شوند که برای بقا مناسب باشند. در مثالی که زدیم، برخی اعضای یک گونهی گیاهی به دلیل جهشهای ژنتیکی، نیاز به آب کمتری پیدا میکنند. این صفت در محیط کمآب، به نفع بقا و در ادامه تولیدمثل آنان است.
به همین دلیل ممکن است ببینیم در آن محیطی که به دلیل تغییرات اقلیمی آب و هوا خشک و آب کم شده، در نسلهای بعدی به مرور تعداد گیاهانی که نیاز به آب کمتر دارند بیشتر و بیشتر میشود تا اینکه اکثریت اعضای آن گونه را شامل شوند.
مثال بارز این فرآیند را خود داروین در جزایر “گالاپاگوس” یافت. در گالاپاگوس، گروهی از پرندگانی به نام “فنچ“، 13 گونهی متفاوت ایجاد کردند که جد مشترکی از آمریکای جنوبی داشتند.
پژوهشات نشان دادهاند که سالهایی که باران کم باشد، دانههای نرم کمتر شده و بیشتر دانههای بزرگ و سخت باقی میمانند بنابراین فنچهایی که به دلایل ژنتیکی منقار بزرگتر و قویتری دارند، بهتر میتوانند این دانهها را بشکنند.
در نسل بعد، میانگین اندازهی منقار در جمعیت فنچها در این مکان، افزایش مییابد. اگر چنین دورههایی تکرار شود، در طول صدها تا هزاران سال، ممکن است گونهی جدیدی پدید آید.

داروین شخصا دستاورد تکامل را در اندازهی طول منقار فنچها مشاهده کرد
یک جمعبندی کنیم: نظریهی تکامل میگوید که موجودات زنده در تنازع بقا، برای تولیدمثل رقابت میکنند و کسانی که به دلایلی همچون جهشهای ژنتیکی تصادفی شانس بقای بیشتری در محیط خاصی داشته باشند، بقا پیدا کرده و نسلشان را ادامه میدهند و سایرین حذف میشوند.
به همین شکل یک گونهی یکسان وقتی در محیطهایی با ویژگیهای متفاوتی قرار گیرد، میتواند باعث ایجاد گونههای جدیدی شود که هرکدام صفاتی را برای سازگاری با محیط خود دارند.
داروین با این نظریه به این افسانه که موجودات زنده از همان ابتدا به یک شکل خلق شدند و ثابت باقی ماندند، پایان داد و برای همین بسیاری از ادیان از همان زمان تا به امروز با او و نظریهاش دشمنی میورزند.

چارلز داروین، بنیانگذار نظریهی تکامل در زیستشناسی
طبق این نظریه، تمام موجودات زنده نتیجهی هزاران سال تکامل هستند و صفاتی که اکنون دارند، آنانی هستند که به اجدادشان برای انطباق با محیط و تولید مثل یاری میرساندند.
مسئلهای که همچنان به نظر میآید در ارتباط با این نظریه مطرح میشود این است که بسیاری تصور میکنند تکامل صرفاً یک نظر شخصی از داروین است و نباید آن را جدی گرفت.
آیا نظریه تکامل معتبر است؟
یک اشتباهی که بسیاری مرتکب میشوند این است که تصور میکنند “نظریه” یعنی “نظر” و باور شخصی یک فرد. این تصور کاملاً اشتباه است و نظریه در علم مترادف با نظر شخصی یک فرد نیست.
در علوم، نظریه به معنای حدس یا نظر شخصی نیست بلکه چهارچوبی است که حجم بزرگی از دادهها را توضیح میدهد. یک نظریهی معتبر و خوب، توسط شواهد و مدارک تجربی و محکمی پشتیبانی میشود (برای شناخت بهتر نظریهها، به مقالهی “3 دلیل برتری علم بر تجربه شخصی” مراجعه کنید).
حال وقتی میگوییم تکامل یک نظریه است، منظورمان این است که چهارچوبی را برای ما فراهم میآورد که بتوانیم شواهد بسیار زیادی را توضیح دهیم بدون آنکه دچار تناقض شویم.
داروین هنگامی که این نظریه را مطرح کرد، یکسری شواهد را ارائه داد و به مرور زمان، این نظریه در معرض آزمونهای بسیاری قرار گرفت. ویژگی نظریهی تکامل این بود که کاملاً “ابطالپذیر” بود یعنی در صورت پیدا کردن شواهدی که نشان دهند موجودات زنده در طول زمان طبق انتخاب طبیعی تغییر نمیکنند، کافی بود تا کل این نظریه فرو بریزد.

نظریهی تکامل داروین معتبر و علمی است
اکنون به برخی از محکمترین شواهد برای اثبات نظریهی تکامل اشاره میکنیم:
1) شواهد فسیلی
فسیلشناسان با بررسی فسیلها میتوانند به اطلاعات مهمی دربارهی موجود زندهای که زمانی دارای آن فسیل بوده دست یابند. شواهد فسیلشناسی همه نظریهی تکامل داروین را تایید کردهاند.
برای مثال فسیلهای پیدا شده در لایههای مختلف زمین، به خوبی میتوانند نحوهی تغییر یک گونه در طول زمان را نشان دهند. به طور کلی لایههای زیرین زمین قدیمیتر از لایههای جدید زمین هستند.
تغییر تدریجی گونهها به خوبی در لایههای زمین مشخص است. در لایههای رسوبی قدیمیتر، فسیل گونههای اجدادیتر یافت میشود و در لایههای جدیدتر، گونههای تغییریافتهتر دیده میشوند که نشاندهندهی تغییر گونهها در طول زمان است.
مطالعهی لایههای زمینشناسی ثابت کرده که حیات سادهتر از حدود سه و نیم میلیارد سال پیش آغاز شده و به تدریج تغییر کردند. در جدول زمانی سوابق فسیلی میبینیم که دوزیستان، خزندگان، پستانداران و در ادامه “نخستیها” به ترتیب طی صدها میلیون سال پدید آمدند.
بسیاری این نظریه را اینطور نقد میکنند که اگر موجودات زندهی امروزی از موجودات زندهی قدیمیتر به وجود آمدهاند پس چرا هیچ “فسیل انتقالی”ای یافت نشده است؟ منظور از فسیل انتقالی حالتی است بین موجودات قدیمیتر و امروزی که تغییرشان را نشان میدهد.
این انتقاد کاملاً غلط است زیرا نمونههای واسطهی بسیاری یافت شدهاند مثل فسیل جانورانی که ترکیبی از ویژگیهای ماهی و دوزیستان هستند (مثل “تیکتالیک”) یا موجوداتی که هم شبیه خزندگان هستند و هم پستانداران (مثل “تراپسید”).
همچنین تکامل تدریجی گونهها با دنبال کردن شواهد فسیلی قابل مشاهده است. برای مثال دانشمندان توانستهاند بر اساس فسیلهای پیدا شده، تکامل تدریجی نهنگها از پستاندارانی که در خشکی زندگی میکردند را نشان دهند.

نحوهی تکامل نهنگها در طول زمان شناخته شده است
تمام شواهد فسیلشناسی دال بر این است که موجودات زنده در طول زمان تغییر کردهاند و تغییرات محیطی میتوانند به تغییر در گونهها منجر شوند. این امر یکی از محکمترین شواهد به نفع نظریهی تکامل است.
2) شواهد ژنتیکی
در زمانی که داروین نظریهی تکامل را مطرح کرد، سازوکار وراثت هنوز شناخته نشده بود. با کشف ژنتیک، نظریهی تکامل وارد آزمونی جدی شد زیرا اگر میان گونههای نزدیک، شباهت ژنتیکی مشاهده نمیشد یا الگوی منسجمی از نیای مشترک به دست نمیآمد، نظریه دچار بحران میشد.
فقط کافی بود که ژن حیوانات زنده را بررسی کنند و هیچ شباهتی پیدا نکنند یا کافی بود حیواناتی که شواهد نشان میدادند باید نزدیکتر باشند، مانند سگ و گرگ، ژن نزدیکتری نسبت به سایر حیوانات نداشته باشند.
اگر این تشابهها پیدا نمیشدند، نظریهی تکامل باطل میشد اما این یک “اگر” بزرگ است چراکه شواهد ژنتیکی نه تنها تکامل را رد نکردند بلکه آن را تقویت کرده و گسترش دادند.
تمام موجودات زنده، از انسان گرفته تا چهارپایان، خزندگان، پرندگان، ماهیها، گیاهان و حتی باکتریها دارای ژن مشترک هستند! حال هرچقدر که در خانوادهی گونهای دو موجود زنده بیشتر به هم نزدیک باشند، تشابه ژنتیکی بیشتری دارند. مقایسهی توالی DNA گونهها نسان میدهد که “ژنوم”های بسیاری از جانوران با هم مرتبط هستند.
با وجود شواهد ژنتیکی، نظریهی تکامل به یکی از مستحکمترین چهارچوبهای علمی در زیستشناسی تبدیل شده است.
3)زیستشناسی تطبیقی
آیا میدانستید استخوانبندی دست شما به عنوان انسان، با خفاش و نهنگ کاملاً شبیه است؟ نظریهی تکامل به بهترین شکل این تشابه و البته هزاران هزار شباهت دیگری که بین موجودات زنده وجود دارد را توجیه میکند.
یک مثال دیگر این است که ستون فقرات و سیستم گردش خون انسان، میمون و یک موش اسکلتهای مشابهی دارند که فقط شکل نهاییشان متفاوت است. همچنین ساختار چشم، دست و حتی گوش میانی در مهرهداران مشابه است.

استخوانبندی دست انسان و خفاشها مشابه است
علاوه بر این مدارک، شاید برایتان جالب باشد که بدانید در جنین انسان و جنین ماهی، ساختارهایی وجود دارند که به آنها “کمانهای حلقی” گفته میشود. این ساختارهای جنینی در ماهیها به آبشش تبدیل میشوند درحالی که در انسانها به استخوانهای گوش میانی، فک و بخشی از گردن و حنجره تبدیل میشوند.
این نشان میدهد که برنامهی رشد اولیهی مهرهداران مشترک است. این شواهد در حوزههای مختلف زیستشناسی، یکی از پایههای اصلی نظریهی تکامل محسوب میشود.
4) تکامل مشاهدهپذیر
اگرچه اغلب تکامل فرآیندی است بسیار کند و آهسته که به هزاران سال زمان نیاز دارد تا رخ دهد اما همیشه اینطور نیست. در برخی موجودات زنده خصوصاً آنانی که چرخهی زندگی کوتاهی دارند، تکامل چنان سریع است که ما میتوانیم آنها را مشاهده کنیم.
برای مثال ویروسها و باکتریها به دلیل نرخ بالای جهش و سرعت بالای تولیدمثل، به سرعت دچار تغییرات ژنتیکی میشوند. مقاومت باکتریها به آنتیبیوتیکها نمونهای کلاسیک از این فرآیند است.
در یک جمعیت باکتریایی، ممکن است برخی به طور تصادفی دارای جهشهایی باشند که آنها را نسبت به آنتیبیوتیکها مقاوم میکند. با مصرف آنتیبیوتیک، باکتریهای حساس از بین میروند و مقاومها باقی مانده و تکثیر میشوند و در نتیجه جمعیت مقاوم در محیط غالب میشود.

تکامل در گونههایی همچون باکتریها قابل مشاهده است
در آزمایشگاه نیز مشاهده شده که مگسهای میوه یا گیاهان در شرایط انتخابی مشخص با گذراندن چندین نسل، تغییراتی نشان میدهند که باعث افزایش سازگاری آنان با محیط میشود.
اینها چندتا از مدارک همسو با نظریهی تکامل بودند البته که اگر بخواهیم تمام شواهد را نام ببریم، این مقاله بسیار طولانی میشود و برای همین به این شواهد اکتفا میکنیم.
تکامل نه یک فرض فلسفی است و نه یک حدس بلکه یک واقعیت تجربی و مشاهدهپذیر است. حال که متوجه شدید تکامل یک واقعیت علمی است، وقتش است که برسیم به خودمان یعنی انسانها!
بسیاری تکامل را برای توضیح تغییرات در حیوانات و موجودات زنده میپذیرند اما به انسان که میرسند، او را “اشرف مخلوقاتی” میدانند که از این قاعده مستثنی است و از حیوانات سادهتر تکامل پیدا نکرده و خویشاوندیای با سایر موجودات زنده ندارد.
در بخش بعدی به این سوال پاسخ میدهیم: آیا انسان نیز همچون سایر موجودات زنده نتیجهی فرآیندهای تکاملی است یا یک استثنا میباشد که نباید از منظر تکاملی به آن نگاه کنیم؟
همچنین بخوانید: “آیا انسان ذاتا تک همسر است؟ علم پاسخ میدهد”
انسان: گونهی حیوانی یا استثنا؟
در بسیاری از فرهنگها و ادیان، باور بر این است که انسان حسابش کاملاً از حیوانات جدا است و حیوان نامیدن او، پایین آوردن شأن الهی اوست و به همین دلیل با نظریهی تکامل بسیار دشمنی میورزند. آیا واقعا چنین است؟
البته که در اینجا ما ادعا نمیکنیم که انسان دقیقاً مانند سایر حیوانات است چراکه اینطور نیست. انسان ویژگیهایی دارد که سایر موجودات زندهی شناختهشده دارا نیستند اما این به این معنا نمیباشد که او یک گونهی حیوانی نیست.
انسان امروزی که نام علمیاش “هومو ساپینس” یا همان “انسان خردمند” است، از دیدگاه زیستشناسی در شاخهی پستانداران و راستهی “نخستیسان” قرار میگیرد. انسان “کپی بزرگی” است که جد مشترک با شامپانزهها، “بونوبوها”، گوریلها، “اورانگوتانها” و حتی “گیبونها” دارد.

هومو هاپینس به معنای انسان خردمند است
اگر نظریهی تکامل را بپذیریم، که در بخش قبلی مفصل دربارهاش بحث کردیم، در این صورت انسان نیز به عنوان یک موجود زنده، جد مشترک با سایر موجودات زنده دارد.
شاید برایتان جالب باشد که شما و من با شامپانزههای در باغ وحش، بیش از 98 درصد ژن مشترک داریم! به نظرتان چرا اینطور است؟ اگر ما و شامپانزهها از جد مشترکی جدا نشدهایم، چه چیزی تشابه ژنتیکی ما با سایر میمونهای بزرگ، پستانداران، خزندگان و حتی گیاهان را توجیه میکند؟
فسیلهای کشف شده از میلیونها سال قبل، نشان میدهند که اجداد انسانی ما چگونه از جد مشترکمان با سایر میمونهای بزرگ جدا شده و به مرور تغییر کردهاند.
در نتیجه انسان موجودی نیست که از آسمان به زمین افتاده باشد بلکه صرفاً گونهای حیوانی است کهدر یکسری ویژگیها نسبت به سایر خویشاوندانش توانایی بیشتری دارد.
همانطور که یوزپلنگها سرعت بسیار بیشتری از ما دارند یا سگها قدرت بویایی قویتری دارند، ما انسانها نیز در هوش، توانایی حلمسئله، مدیریت روابط اجتماعی پیچیده، زبانمندی و … از آنان بهتر هستیم اما همچنان گونهای حیوانی محسوب میشویم.
بسیاری میگویند بسیار خب شاید انسان از لحاظ جسمانی تکامل یافته باشد اما روان ما صرفاً جسمانی نیست. بسیاری باور دارند که ما دارای روحی هستیم که بر روان ما تاثیر میگذارد و شناخت این عنصر غیرمادی از طریق روشهای مادی، اشتباه است.
در بخش بعدی به این میپردازیم که آیا روان و ذهن ما همانطور که برخی باور دارند نتیجهی روح یا عنصر غیرمادی مرموز درون ماست یا همچون جسممان تکامل یافته و در راستای تولید مثل و بقای ما بوده است.
آیا روان انسان مستقل از بدن است؟
“رنه دکارت“، فیلسوف فرانسوی و پدر فلسفهی مدرن، باور داشت که روان انسان برخلاف جسم، عنصری غیرمادی است. این دیدگاه او “دوگانهباوری” یا “دوآلیسم” نام دارد یعنی او بدن یا جسم را مانند ماشینی خودکار میدید و روان ما را عنصری غیرمادی و مجرد.
البته که او به تعامل بین روان غیرمادی و بدن مادی باور داست اما در هرحال این دو را دو جوهر متفاوت میدانست. میخواهیم بررسی کنیم که امروزه با پیشرفت علم، این فرضهای دکارت چقدر درست هستند.

رنه دکارت را پدر فلسفهی مدرن میدانند
اولین انتقادی که به این دیدگاه وارد است، این میباشد که چطور یک عنصر مجرد و غیرمادی میتواند با عنصر مادی یعنی جسم تعامل کند؟ چطور ممکن است که ماده و غیرماده بر هم تاثیر بگذارند؟
دکارت باور داشت که “غدهی صنوبری” مرکز تعامل روان و جسم است البته امروزه میدانیم که غدهی صنوبری چنین نقشی ندارد.
در هر صورت علم مدرن دوآلیسم دکارت را قبول ندارد. شواهد و مدارک بسیار زیادی وجود دارند که نشان میدهند که فرآیندهای روانی و ذهنی ما نتیجهی فعل و انفعالات شیمیایی و الکتریکی مغز و سیستم عصبی ما هستند.
برای مثال شواهد عصبشناسی را در نظر میگیریم. امروزه کاملاً مشخص است که آسیب به نواحی خاصی از مغز، باعث تغییراتی در شخصیت و روان ما میشود. نمونهی بارز آن، آسیب مغزی فاجعهباری بود که برای فردی به نام “فیناس گیج” رخ داد.
در قرن نوزدهم، میلهای آهنی جلوی جمجمهی او را سوراخ کرد هرچند که او زنده ماند اما بعد از این حادثه شخصیتش به طور اساسی تغییر کرد و توان تصمیمگیری و اخلاقش مختل شد. آسیب یا تحریک مغز، الگوهای فکری و عاطفی را تغییر میدهد.

آسیب به نواحی خاصی از مغز، باعث تغییرات روانی قابلپیشبینی میشود
همچنین بد نیست به تصویربرداریهای مغزی اشاره کنیم. در این حالت پژوهشگران سعی میکنند بفهمند که هنگام انجام فعالیتهای ذهنی مختلف، کدام نواحی مغز فعالتر میشود. بدین شکل میدانیم که برای مثال “آمیگدال” بسیار با هیجانات ارتباط دارد، “قشر پیشانی” مسئول فرآیندهای عالی ذهن مثل تفکر و حل مسئله است و “هیپوکامپ” نقش مهمی در حافظه دارد.
یک مدرک دیگر اتفاقی است که در روزمرگی بسیار مشاهده میکنیم. اگر فردی که دچار افسردگی است پیش روانپزشک برود، روانپزشک احتمالاً برایش داروهای ضدافسردگی تجویز میکند و با مصرف دارو زیرنظر پزشک، تغییراتی در خلق و شخصیتش رخ میدهد.
افسردگی که یک اختلال روانی بوده که کمبود “سروتونین” از عوامل احتمالی وقوع آن است و داروهایی که سطح سروتونین ما را بالا میبرند باعث بالا رفتن خلق ما و در نتیجه کاهش افسردگی میشوند.
علاوه بر داروهای روانپزشکی، مصرف برخی روانگردانها یا الکل و …، باعث تغییر در حالات روانی ما میشوند. این شواهد نشان میدهند که روان و ذهن ما محصول فعالیتهای مغزمان است.

داروهای روانگردان باعث تغییرات خلقی و روانی میشوند
البته فراموش نکنید که انسان موجودی است زیستی، روانی و اجتماعی و فقط از حالات زیستیاش تاثیر نمیپذیرد اما حتی مسائل فرهنگی و محیطی بر سیستم عصبی انعطافپذیر ما تاثیر میگذارند.
حال که متوجه شدید که روان ما نتیجهی فعل و انفعالات مغز و دستگاه عصبی ما است، باید تکهی آخر پازل را بگذاریم و با نشان دادن اینکه مغز ما نتیجهی تکامل است، نشان دهیم که روان ما نیز در نتیجه بر اثر فرآیندهای تکاملی به تدریج به وجود آمده است.
مغز: محصول تکامل زیستی
بدون شک مغز پیچیدهترین اندام زیستی شناختهشده است. شواهدی وجود دارند که نشان میدهند مغز ما انسانها از همان ابتدا اینقدر پیچیده نبوده بلکه در طول هزاران سال تکامل بدین شکل در آمده است.
مقایسهی آناتومی مغز در مهرهداران نشان میدهد که مغز پستانداران با قشر مخ، انشعابی است از ساختارهای عصبی سادهتر که در تکامل تدریجی شکل گرفتهاند.

سیستم عصبی و مغز ما نتیجهی تکامل تدریجی است
حجم مغز انسان بیش از سه برابر شامپانزهها و حدود هشت برابر میمونهای دنیای جدید است. همچنین قشر “پیشپیشانی” در انسان بسیار بزرگ شده که مسئول بسیاری از تواناییهای شناختی پیچیده مانند برنامهریزی و رفتار اجتماعی است.
مطالعات جدید نشان دادند که قشر مخ انسان بیشترین تعداد “نورون” یا همان سلول عصبی را در میان نخستیها دارد که دوبرابر شامپانزه است. شبکهی متراکم و ارتباطات فراوان بین این نورونها به پردازشهای پیچیده منجر میشوند.
علاوه بر تمام اینها، تفاوتهای ژنتیکی مشخصی در مسیر تکامل مغز انسان دیده شده است. در نتیجهی جهشهای تصادفی ژنتیکی اجدادمان، بسیاری از ژنهای دخیل در رشد عصبی یا زبان، روند انتخاب مثبتی نشان دادهاند (یعنی به تولیدمثل بیشتر منجر شدهاند) و امروزه ویژگیهای منحصر به فرد گونهی ما شدهاند.
به طور خلاصه، انباشت تدریجی تغییرات ژنتیکی و عصبی که طی میلیونها سال برای اجداد ما رخ داده است، مغز انسان امروزی را شکل داده که از ساختارهای سادهتر به مرور به سمت ساختارهای پیچیدهتر رفته است.
دلیل این امر این است که اجداد ما نسبت به اجداد شامپانزهها و سایر پریماتها برای تولیدمثل و بقا نیاز بیشتری به مغز پیچیدهتر داشتند و برای همین تکامل یافتند اما برای سایر گونهها چنین نیازی وجود نداشته است.

مغز ما پیچیدهتر از خویشاوندان ژنتیکیمان است
حال برای چه تمامی این مبانی را مطرح کردیم؟ تا به این برهان برسیم:
- نظریهی تکامل بسیار مستحکم و معتبر است.
- انسان موجودی است تکاملیافته و عضوی از قلمروی جانوری است.
- ذهن و روان انسان نتیجهی فعل و انفعالات مغز است.
- مغز ما محصول تکامل طبیعی است.
- در نتیجه: روان ما محصول تکامل است.
به همین دلیل برای فهم فرآیندهای روانی و ذهنیمان، چارهای نداریم جز اینکه سعی کنیم در چهارچوب تکامل به آن نگاه کنیم و این دقیقاً کاری است که روانشناسی تکاملی انجام میدهد.
شواهد و مدارک بسیاری نشان میدهند که روانشناسی تکاملی یک افسانه نیست بلکه یک تلاش برای شناخت انسان از منظر تکامل است که بدون آن روانشناسی یک علم ناقص میماند.
حال که متوجه شدید چرا باید روانشناسی تکاملی را علمی بدانیم و ضروری است که روان را به عنوان نتیجهی تکامل بررسی کنیم، شاید این سوال پیش بیاید که چگونه ما میتوانیم روان را در بستر تکاملیای بررسی کنیم که در هزاران سال اتفاق افتاده است؟
در بخش بعدی به این پرسش پاسخ میدهیم.
همچنین بخوانید: “طالع بینی ماه ها؛ حقیقت علمی یا خرافات؟”
روشهای تحقیق در روانشناسی تکاملی
روانشناسان تکاملی برای آزمون فرضیاتشان، عمدتاً از روشهای تجربی بهره میگیرند. یک مطالعهی مشهور در این زمینه، بدین شکل انجام شد که پژوهشگران به صدها نفر پرسشنامه داده یا تصاویر افرادی را نشان دادند و از آنها خواستند که دربارهشان نظر دهند. یکی از موضوعات پژوهش، بررسی ترجیحات جنسی مردان بود.
این آزمایشها معمولاً در فرهنگهای متفاوت و جوامع مختلف بارها تکرار میشوند تا مشخص شود که چقدر یک ترجیح یا سلیقه همگانی است و چقدر فرهنگی. هرچقدر یک تمایل یا رفتار شیوع بیشتری در جوامعی با فرهنگهای مختلف داشته باشد، بیشتر تحت تاثیر تکامل ارزیابی میشود.

روانشناسی تکاملی به دادههای تجربی تکیه میکند
مثلاً در ارتباط با تمایلات جنسی مردان، مشخص شده که به شکل جهانشمول، مردان زنانی را که نسبت دور کمر کمتری به باسنشان دارند و حالت بدنشان بیشتر شبیه ساعت شنی است را به سایر زنان ترجیح میدهند.
از آنجایی که این ترجیح در فرهنگهایی که کاملاً با هم متفاوت هستند و از هم تاثیر نمیپذیرند نیز پیدا شده، به احتمال زیاد یک تمایل تکامل یافته میباشد (که دلیلش این است که زنانی که دور کمر کمتری نسبت به باسن دارند، توانایی بارداری بهتری دارند).
علاوه بر این روشها، تحقیقات میانرشتهای و تطبیقی هم مورد استفاده قرار میگیرند. در این تحقیقات، رفتارها و سازوکارهای مغزی انسان با سایر نخستیها و جانوران مورد مقایسه قرار میگیرد.
هرچقدر که رفتار یا سازوکاری در انسان با سایر حیوانات و خصوصاً میمونهای بزرگ شباهت داشته باشد، بیشتر به عنوان یک رفتار یا سازوکار تکامل یافته در نظر گرفته میشود.
یک روش دیگر این است که پژوهشگران بر روی جوامع بدوی تحقیق میکنند. درست است که اکثر جوامع امروزی متمدن هستند اما همچنان جوامعی وجود دارند که از این روند مستثنی بوده و به تمدن روی نیاوردهاند.
با بررسی این جوامع بدویتر، میتوانیم بفهمیم که احتمالا اجداد ما قبل از متمدن شدن چه رفتارها یا تمایلاتی داشتهاند.

با بررسی قبایل ابتدایی، به اطلاعات ارزشمندی از انسانهای ماقبلتاریخ به دست میآوریم
شیوههای دیگری در مطالعات روانشناسی تکاملی وجود دارد که از تصویربرداری مغزی، علم ژنتیک و حتی شبیهسازیهای کامپیوتری بهره میگیرد اما ما به اشاره به همینها اکتفا میکنیم.
همانطور که میبینید، روانشناسی تکاملی یک داستانپردازی نیست بلکه کاملاً بر اساس فرضیاتی است قابل آزمایش و ابطالپذیر که از طیف گستردهای از دادههای تجربی و آزمایشی بهره میبرد.
در بخش بعدی که بخش آخر است، انتقادات وارد شده به روانشناسی تکاملی را مطرح کرده و به آنان پاسخ میدهیم.
انتقادات به روانشناسی تکاملی و پاسخها
روانشناسی تکاملی تا به امروز، مورد نقد بسیاری قرار گرفته است که در این بخش برخی از این انتقادات را مطرح کرده و آنان را بررسی میکنیم:
1- فرضیات غیرقابل آزمایش
بسیاری اینطور فرض میکنند که روانشناسی تکاملی داستانپردازی است و فرضیاتی را مطرح میکند که نه قابل اثبات است و نه ابطالپذیر. این انتقاد امروزه منسوخ است.
همانطور که “کاستلو و همکاران” اشاره میکنند از اواخل دههی 1980، پژوهشگران روانشناسی تکاملی با دقت بسیار سعی کردهاند فرضیاتی که مطرح میکنند را قابلآزمودن کرده و آن را با دادههای تجربی بسنجند.
برای مثال ترجیحهای جنسی زنان در دورهی “تخمکگذاری” یا فرضیههای تکاملی در مورد علل رفتارهای خصمانه بارها در آزمونهای آماری و تجریی محک خوردهاند.
بنابراین این باور که روانشناسی تکاملی بر اساس دادههای تجربی نیست کاملاً غلط است. هرچند انکار نمیکنیم که ممکن است فرضیاتی در این رشته پیدا شوند که چندان معتبر نباشند اما به طور کلی فرضیات معتبر سنجیده شده و قابل استناد هستند.
2- ذاتگرایی افراطی
انتقاد دیگری که به روانشناسی تکاملی وارد میشود این است که این رشته گرایش بیش از حد به ذاتگرایی دارد و نقش فرهنگها در شکلگیری شخصیت، رفتارها و ترجیحات ما را نادیده میگیرد.
این منتقدان باید توجه داشته باشند که روانشناسی تکاملی در مجادلهی دیرینهی طبیعت در برابر تربیت، کاملاً موضعی میانهرو داشته و به تعامل بین ژنها و عوامل محیطی توجه میکند.
این شاخه به هیچعنوان انسان را صرفاً محصول فرآیندهای ژنتیکی نمیداند بلکه کاملاً بر تاثیرات گوناگون فرهنگ بر ما آگاه بوده و سعی میکند بفهمد که چگونه فرهنگ با تمایلات تکاملی تعامل میکند.
3- توجیه اخلاقی
یک مسئلهای که بسیار جنجال ایجاد کرده است، موضوعاتی است که روانشناسان تکاملی بر روی آنان تحقیق میکنند. روانشناسان تکاملی بر روی خشونت، فرزندکشی، تجاوز جنسی و سایر رفتارهایی از این قبیل تحقیق کرده و سعی میکنند منشأ آنها را بیابند.
برخی انتقاد میکنند که اگر برای اینطور رفتارها دلایل تکاملی یافت شود، پس این رفتارها هیچ ایراد اخلاقیای ندارند که این یک اشتباه و سوءبرداشت بزرگ است.
این را فراموش نکنید که روانشناسی تکاملی انسان را کاملاً محصول تکامل میداند و رفتارهای خشن و غیراخلاقی را هم نتیجهی این فرآیندها دانسته و برای همین نیاز دارد بر روی آنها تحقیق کند.
این به هیچعنوان، باز هم تاکید میکنیم به هیچعنوان به معنای توجیه این رفتارها نیست. اینکه برای رفتارهای غیراخلاقی که به دیگران آسیب میرسانند دلایل تکاملی پیدا کنیم، صرفاً دید ما را گسترش میدهد اما آنها را توجیه نمیکند.
روانشناسی تکاملی همچون سایر علوم، کاملاً بیطرفانه سعی میکند بفهمد رفتارهایی که ما غیراخلاقی میدانیم اصلاً چرا باید تکامل یافته باشند ولی با اینکه آنها را تبیین میکند، توجیه نمیکند.
هیچکدام از ما چون تکامل شاید ما را به یکسری رفتارهای ویرانگر سوق داده باشد، حق نداریم که به کسی آسیب بزنیم. ما در عین حال که این رفتارهای خطرناک را مطالعه میکنیم باید همیشه مراقب باشیم که به عنوان توجیه اخلاقی از آنان استفاده نکنیم.
برای مثال برای خیانت در روابط عاطفی-جنسی، دلایل بسیاری ذکر شده است که در طول تکامل برای اجدادمان احتمالاً منافعی داشته است. این یک اطلاعات مفید است اما آیا به این معناست که اجازه داریم اعتماد کسی را شکسته و خیانت کنیم؟ به هیچعنوان!
4- مرزکشی بین زنان و مردان
از آنجایی که در تکامل هدف اصلی تولیدمثل و گسترش ژن است، بدیهی میباشد که زنان و مردان ترجیحات و استراتژیهای جفتیابی مختلفی را در طول تکامل اتخاذ کرده باشند.
روانشناسان تکاملی توضیح میدهند که زنان و مردان به طور کلی، یکسری تمایلاتی برای انتخاب شریک جنسی و عاطفی دارند که این تمایلات به مدت هزاران سال تکامل یافتهاند.
حال بسیاری اینطور انتقاد میکنند که این باعث میشود کلیشههای جنسیتی تقویت شده و شرایط برای زنستیزی فراهم شود. این انتقاد ضعفهایی دارد.
زنان و مردان در اکثر تمایلات جنسی شبیه هستند و شباهتهایشان بیش از تفاوتهایشان است اما نمیتوانیم انکار کنیم که در زمینهی انتخاب جفت، با یکدیگر تفاوتهایی دارند.

زنان و مردان تفاوتهایی در تمایلات جنسیشان دارند
مردان تعداد بسیار زیادی اسپرم بیارزش (از لحاظ تکاملی) داشته و زنان تخمکهای معدود و ارزشمندی دارند؛ بچهدار شدن به طول کلی برای مردان هزینهای ندارد درحالی که یک زن باید بچه را نُه ماه حمل کرده و به مدت سالها از آن مراقبت کند. چطور انتظار داریم که این دو شیوههای کاملاً یکسانی در جفتیابی داشته باشند؟
به طور کلی زنان جذب مردانی با سطح هورمون “تستوسترون” بالا بوده و مردان جذب زنانی با “استروژن” بالا هستند. مردان ناخودآگاه توانایی بارداری و باروری یک زن را ارزیابی میکنند درحالی که زنان به دنبال شریک عاطفی قدرتمند و باجایگاه میباشند که بتواند برای او و فرزندانش فراهمکننده باشد.
توجه داشته باشید که این تمایلات ارزش زن یا مرد را بالا یا پایین نمیآورند بلکه در علم، این دو صرفاً به عنوان دو جنسیت از گونهای مشابه که یکسری تفاوتهایی دارند مورد بررسی قرار میگیرند.
پس روانشناسی تکاملی نه یک داستانپردازی خیالی است، نه یک طبیعتگرای افراطی و نه جنسیتستیز و توجیهکنندهی رفتارهای غیراخلاقی هم نیست بلکه صرفاً هدف آن شناخت انسانی است که در طول میلیونها سال برای تولیدمثل و بقا تکامل یافته است.
نتیجهگیری: روانشناسی تکاملی به عنوان یک علم
در این مقاله هدف اثبات علمی بودن و معتبر بودن این شاخه از روانشناسی بود. موضوع روانشناسی تکاملی بسیار پیچیده و مفصل است و نیاز به مقالات بیشتری دارد.
همانطور که متوجه شدید، ما با بررسی نظریهی تکامل داروین آغاز کردیم و سپس انسان را جزوی از این فرآیند طبیعی دانستیم. در ادامه دربارهی دوگانهباوری دکارت و چالشهای حرف زدیم و منشأ فرآیندهای روانی را مغز و سیستم عصبیای دانستیم که از حالات سادهتر تکامل یافته است.
تمام این پیشفرضها ما را به این نتیجه میرساند که مطالعهی روان و ذهنی که نتیجهی میلیونها سال تکامل است بدون در نظر گرفتن فرآیندهای تکاملی ممکن نیست و از این رو اهمیت روانشناسی تکاملی را نشان داده و شیوههای مطالعه و انتقادات رایج را شرح دادیم و سعی کردیم به آنان پاسخ دهیم.
امیدواریم از این مقاله لذت برده باشید و شناخت بهتری نسبت به این شاخهی علمی جذاب و البته تأملبرانگیز به دست آورده باشید. آیا شما با تمام این ادله روانشناسی تکاملی را میپذیرید؟ در بخش زیر، نظرات و انتقاداتتان را با ما به اشتراک بگذارید.
منابع: کتاب “روانشناسی تکاملی در یک نگاه” از “گلن گهر”
Darwin, C. (1859). On the Origins of Species.
Dobzhansky, T. (1973). Nothing in biology makes sense except in the light of evolution.
Tooby, J., & Cosmides, L. (1992). The psychological foundations of culture.
Buss, D. M. (2019). Evolutionary Psychology: The New Science of the Mind.
Pinker, S. (1997). How the Mind Works.
Alfano, M. (2016). Evolutionary Psychology. In the Stanford Encyclopedia of Philosophy
Costello, W., et al. (2024). Evolutionary psychology hypotheses are testable and falsifiable. American Psychologist, in press.
Maung, H. H. (2019). Dualism and its place in a philosophical structure for psychiatry,
Baraniuk, C. (2014). Do humans and chimps really share nearly 99% of their DNA?
Newman, J. L. (1999). Evidence Supporting Biological Evolution.
National Academy of Sciences (1999).
Genetic Basis of human brain evolution.
Development and evolution of the primate neocortex.
Ridley, M. (2004). Evolution.
Sapolsky, R. (2017). Behave.
دیدگاهتان را بنویسید