سرآغاز روانکاوی؛ زندگینامه زیگموند فروید

زندگینامه زیگموند فروید؛ پدر روانکاوی
بدون شک “زیگموند فروید”، یکی از برجستهترین متفکران تاریخ است که بسیاری با او آشنا هستند. او تاثیر عمیقی بر روانشناسی، جامعهشناسی، انسانشناسی، فلسفه و هنر گذاشته است.
در این مقاله با داستان کامل زندگی زیگموند فروید از کودکی تا مرگ، آشنا میشوید. او با پایهگذاری مکتب “روانکاوی“، تاثیر مهمی در تاریخ روانشناسی نوین گذاشت؛ کمتر کسی در تاریخ این علم، چنین تاثیر گستردهای داشته است.
خواهید دید که چگونه او تبدیل به فردی شد که بعد از تقریبا صد سال از مرگش، همچنان آثارش برای فهم انسان مهم بوده و برای درمان مشکلات روانی مؤثر هستند. در ادامهی مقاله همراه ما باشید تا به یکی از مهمترین دورههای تاریخی سفر کنیم.
فایل pdf مقاله: freud-life
تولد، کودکی و تحصیلات
زیگموند فروید در ششم ماه مه سال 1856 در شهر “فریبرگ”، “موراوی” (اکنون “پریبور”، جمهوری چک) متولد شد. در سال 1990، نام میدان “استالین” این شهر را به میدان فروید تغییر دادند.
خانوادهی او یهودیان نه چندان معتقدی بودند. نامی که برایش انتخاب کردند، “زیگیسموند” بود اما خودش وقتی بزرگ شد، به دلیل عدم اعتقادش به یهودیت، آن را به نام آلمانی زیگموند تغییر داد.
وقتی فروید به دنیا آمد، پدرش، “یاکوب فروید”، چهل سال داشت و مادرش بیست سال. مادر فروید زن سوم پدرش بود.
پدر فروید تاجر نسبتاً ناموفق پشم بود که وقتی ورشکسته شد، خانوادهاش را به شهر “لایپزیگ” کشور آلمان و بعداً، در سال 1860، وقتی فروید چهار ساله بود، به شهر “وین” کشور اتریش منتقل کرد. فروید تقریباً 80 سال در وین زندگی کرد.
از پدر فروید به عنوان مردی جدی و خودکامه یاد میشود که به دلیل اختلاف سنی بالا، فروید او را بیشتر مانند پدربزرگش میدید تا پدرش. فروید در کودکی نسبت به پدرش خشم داشت و در دو سالگی احساس میکرد که از پدرش مرد بالاتری است.

عکس کودکی فروید با پدرش
گرچه پدر فروید مردی سختگیر و قدرتطلب بود و فروید در خردسالی از او میترسید، اما او را دوست داشت. این احساسات متناقض به پدر، بعداً در زندگیاش تاثیر مهمی داشت.
مادرش، “آمالیا فروید”، زن جذابی بود که عشق بسیاری نسبت به پسرش احساس میکرد و همیشه محافظ و پناه او بود. فروید دلبستگی و عشق شدیدی، حتی از نوع جنسی، نسبت به مادرش داشت.
بعدها فروید این میل و عشق شهوتآمیز به مادر را “عقدهی ادیپ” نامید و باور داشت همهی پسرها این احساس را در سنی به مادرشان پیدا میکنند.
آمالیا باور داشت پسرش مرد بزرگی خواهد شد و این را مدام در گوش فروید میخواند. همین باعث شده بود که او در بزرگسالی فردی با اعتماد به نفس بالا باشد که آرزوی شدیدی برای موفقیت و شهرت داشت.

فروید در کودکی
فروید دربارهی عشقی که مادرش به او داشت اینطور مینویسد: ((مردی که محبوب بیچون و چرای مادرش بوده، در طول زندگی احساس یک فاتح را دارد، نوعی اطمینان از موفقیت که اغلب موجب موفقیت واقعی میشود)).
در خانوادهی فروید هشت فرزند وجود داشت که دوتای آنها برادران ناتنیاش بودند با فرزندان خودشان. فروید از تمام آنها بیزار بود و وقتی رقیبان تازهای برای محبت مادرش به دنیا آمدند، شروع به حسادتورزی به آنان کرد.
از همان کودکی مشخص بود که فروید هوش بسیار بالایی دارد و همین باعث شد والدینش برای پرورش آن، همه کاری کنند. برای مثال خواهرانش اجازه پیانو تمرین کردن نداشتند چراکه ممکن بود باعث ایجاد مزاحمت برای مطالعهی فروید شود.
به او اتاق شخصیای داده شده بود و حتی غذایش را آنجا میخورد تا وقت مطالعاتش تلف نشود. این اتاق تنها اتاقی در خانه بود که چراغ نفتی غنیمتی داشت و باقی افراد خانواده از شمع استفاده میکردند.

کودکی فروید
فروید نابغه، یکسال زودتر از معمول وارد دبیرستان شد و اغلب شاگرد اول بود. او زبانهای آلمانی و عبری را بلد بوده و وقتی وارد مدرسه شد، بر زبانهای لاتین، یونانی، فرانسوی و انگلیسی مسلط شد و ایتالیایی و اسپانیایی را خودش یاد گرفت. او در کودکی از مطالعهی آثار “شکسپیر” به زبان انگلیسی لذت میبرد.
فروید در سن 17 سالگی به عنوان فردی ممتاز از دبیرستان فارغالتحصیل شد. نظریهی “فرگشت (یا همان تکامل)” از “چارلز داروین“، باعث شد او علاقهمند به رویکرد علمی نسبت به دانش شود و همین باعث شد رشتهی پزشکی را برای تحصیل انتخاب کند.
فروید علاقهای به اشتغال در طبابت نداشت بلکه رشته پزشکی را سکویی میدید که میتوانست او را به شهرتی که آرزو داشت برساند. فروید در تابستان 1873، در سن 17 سالگی وارد دانشگاه وین شد.

دانشگاه وین
تحصیل فروید در دانشگاه هشت سال به طول انجامید. این طولانی شدن زمان دانشگاه، به دلیل بورسیههای تحقیقیای و مطالعه در رشتههایی که ارتباط مستقیم با پزشکی ندارند همچون فلسفه بود.
در ابتدا او به زیستشناسی علاقهمند شد و بیش از 400 مارماهی نر را برای بررسی دقیق بیضههایشان کالبدشکافی کرد. گرچه فروید از این بررسیها نتیجهای به دست نیاورد اما جالب است که اولین تحقیق او مرتبط با امور جنسی بود؛ موضوعی که در آینده بسیار در نظریهپردازیاش کلیدی بود.
فروید در ادامه به فیزیولوژی و مطالعه دربارهی نخاع شوکی ماهی روی آورد که نشان میدهد چقدر حیطهی علایقش گسترده بود.
فروید میخواست پژوهشهای علمی خود را در موقعیت دانشگاهی ادامه دهد اما به قدری تهیدست بود که نمیتوانست سالها صبر کند تا بتواند یکی از معدود کرسیهای استادی را به دست بیاورد.
بنابراین با بیمیلی در امتحانات پزشکی شرکت کرد و به عنوان یک پزشک به شغل آزاد پزشکی اشتغال یافت. در سال 1881، او به دریافت درجه دکتری نایل شد و به عنوان متخصص بالینی اعصاب به کار پرداخت.
کار طبابت برایش جذابیتی نداشت اما چارهای نبود زیرا به پولی که از این راه به دست میآورد، نیاز داشت. در دوران تحصیلش، با فردی ملاقات کرد که سرنوشت او و کل روانشناسی را برای همیشه تغییر داد.
ملاقات با بروئر
فروید و “ژوزف بروئر“، پزشک اتریشی، یکدیگر را در سال 1878-1877 در مؤسسهی فیزیولوژی دانشگاه وین ملاقات کردند. بروئر پزشکی بود که به خاطر مطالعاتش در مورد دستگاه تنفس و کشف کارکرد “مجاری نیمدایرهای” شهرت داشت. بروئر از فروید 14 سال بزرگتر بوده و یک پزشک یهودی جاافتاده بود.
بروئر که پزشک حاذق و موفقی بود، دوستی خود را از فروید جوان و تهیدست دریغ نکرد و حتی مبلغی را به وی قرض داد. فروید بروئر را مانند پدر خودش میدید و بروئر نیز او را به منزلهی برادر باهوش و کوچکتر تلقی میکرد.
بروئر در نامهای به یکی از دوستانش نوشت: ((هوشمندی فروید به اوج خود میرسد و من مانند مرغی که به شاهین خیره شده باشد او را نظاره میکنم)). درواقع بروئر فروید را فردی با استعداد فراوان توصیف میکرد.
بروئر و فروید روی بیماری “هیستری” کار میکردند.

ژوزف بروئر
بیماری هیستری ریشهی طولانیای دارد و از کلمه یونانی “هیسترا” به معنی “رَحِم” آمده است. دلیل انتخاب این کلمه به این بر میگردد که یونانیان باستان باور داشتند که این بیماری مخصوص زنان بوده و به دلیل اختلالات در رحم آنها به وجود آمده است.
اولین بار “ژان مارتین شارکو” بود که گفت مردان هم میتوانند به هیستری مبتلا شوند. در ادامه بیشتر به شارکو و تاثیرش در زندگی فروید خواهیم پرداخت.
هیستری یک بیماری روان-تنی است. در این بیماری، فرد دچار علائم جسمانی و روانی میشود بدون آنکه این نشانهها ریشهی فیزیولوژیکی داشته باشد.
ریشهی هیستری روانی است. هیستری میتواند به علائمی مانند فلج شدن، نابینایی، ناشنوایی و تشنج منجر شود (امروزه دیگر از واژهی هیستری استفاده نمیشود و به جای آن از “اختلال تبدیلی” استفاده میکنند).
بروئر سعی میکرد بیمارانش که مبتلا به هیستری بودند را با استفاده از “هیپنوتیزم” درمان کند.

عکس دیگری از بروئر
در سال 1880، بروئر شروع به درمان مراجعی به نام “برتا پاپنهایم” با نام مستعار “آنا اُ” کرد که شرححال این بیمار، محور اصلی تحول روانکاوی است.
بروئر و درمان آنا اُ
خانم آنا اُ زن 21 سالهی باهوش و جذابی بود مبتلا به هیستری با علائم شدیدی همچون توهم، فلجی، زوال حافظه، تباهی روانی، تهوع و اختلال بینایی و تکلم. این نشانهها برای اولین بار زمانی ظاهر شدند که آنا از پدرش که در بستر مرگ بود پرستاری میکرد.
بروئر سعی میکرد با استفاده از هیپنوتیزم، او را به خاطراتی ببرد که منشأ این اختلال بودهاند. او مشاهده کرد که وقتی آنا خاطرات دردناک را در حالت هیپنوتیزم تجربه و بیان میکرد، علائمش بهبود مییافت. به این روش بروئر “تخلیه هیجانی” یا “پالایش” میگویند.
بروئر بیش از یک سال هر روز آنا را میدید. در ملاقاتهایشان، آنا رویدادهای ناراحتکنندهی روزانهاش را تعریف میکرد و پس از آن اغلب نوعی رهایی از نشانههای بیماری را تجربه میکرد. آنا نام “درمان از راه صحبت کردن” و “پاک کردن دودکش” را روی درمان بروئر گذاشت.

برتا پاپنهایم معروف به آنا اُ
درمان تا سال 1882 ادامه داشت. آنا نسبت به بروئر نوعی وابستگی و علاقهی جنسی پیدا کرده بود. فروید بعدها اینگونه تحلیل کرد که آنا دچار پدیدهای به نام “انتقال” شده بود یعنی احساسات درونی سرکوبشدهاش به پدرش را به بروئر انتقال داده بود.
همسر بروئر، از نوع حسی که آنا به شوهرش داشت دچار حسادت شد. ممکن است خود بروئر نیز یک وابستگی هیجانی به بیمارش پیدا کرده بود هرچند که دقیق نمیدانیم.
سرانجام بروئر این وضعیت را تهدیدآمیز یافت و به آنا گفت که دیگر نمیتواند به درمان وی ادامه دهد. چند ساعت بعد از این حرف بروئر، آنا نشانههای زایمان هیستریکی را تجربه کرد یعنی به این هذیان دچار شد که از بروئر باردار است؛ هرچند که اینطور نبود.
بروئر بعد از این ماجراها، با همسرش برای دومین ماه عسل به “ونیز” رفت. گفته میشود که در آن روزها همسر بروئر از او باردار شد اما این ماجرا اعتبار تاریخی ندارد.
آنا اما بعد از این اتفاقات همچنان بیمار بود. او از راه درمان پالایشی بروئر معالجه نشد و مدتی در بیمارستان روانی بستری شد و آنجا ساعتها در کنار عکس پدرش مینشست و دربارهی زیارت قبر او صحبت میکرد.
جالب است که بعداً به هر نحوی که بود، آنا بهبود یافت و تبدیل به یک مددکار اجتماعی و فمنیستی شد که طرفدار تساوی حقوق زنان بود و خدمات بسیاری انجام داد. او تا آخر عمر از مردان و روانکاوی متنفر بود که احتمالاً ریشه در ارتباطش با بروئر داشت.
لازم به ذکر است که برخلاف تصور برخی افراد، آنا اُ هیچوقت بیمار فروید نبود و هیچوقت هم فروید را ملاقات نکرد هرچند که داستان درمانش با بروئر، بر فروید تاثیر عمیقی گذاشت.
فروید بعداً فرآیند درمان آنا اُ توسط بروئر را نقطهی آغاز روانکاوی نامید و برای بروئر نقشی اساسی در این جنبش قائل شد.
بیشتر بخوانید: “آیا روانکاوی علمی است؟ نقدی بر نظریه فروید”
نامزدی و ازدواج فروید
در آپریل سال 1882، فروید اولین بار “مارتا برنایز” را هنگامی که رفته بود تا خواهرش آنا را در وین ملاقات کند، دید (نام یکی از خواهران فروید آنا بود).
آن زمان مارتا بیست سال داشت و دوست خواهر فروید بود. فروید بسیار تحت تاثیر هوش و جذابیت مارتا قرار گرفت و سریع عاشق او شد.
در ماه ژوئن همان سال، فروید و مارتا مخفیانه نامزد کردند اما فروید از لحاظ مالی توانایی ازدواج را نداشت. در سال 1883، مارتا پدرش را از دست داد و پیش مادرش در یک شهر دیگر برگشت که باعث شد فروید و مارتا به مدت سه سال از هم جدا باشند.

فروید و مارتا
این دو نامههای بسیاری با یکدیگر در دوران نامزدی رد و بدل کردند که نشاندهندهی عشق شدیدشان بود. فروید در سالهایی که روابط عاشقانه با مارتا داشت، نسبت به هرکسی که میخواست توجه و محبت مارتا را به خود جلب کند، حتی اعضای خانوادهاش، حسادت میورزید.
فروید در نامهای به مارتا نوشت: ((از این به بعد تو در خانوادهات چیزی جز یک مهمان نیستی. من تو را به هیچکس نخواهم داد… اگر نمیتوانی به اندازهی کافی به من علاقهمند باشی و از خانوادهات چشمپوشی کنی، در این صورت ناگزیر من را از دست میدهی، زندگیت را تباه میکنی و دست آخر از خانوادهات چیزی به دست نمیآوری… در طبیعت من تمایل ظالمانهای وجود دارد)).
سرانجام زیگموند و مارتا بعد از یک دورهی نامزدی چهارساله، در سپتامبر 1886 با یکدیگر ازدواج کردند. فروید البته همچنان شرایط مالی خوبی نداشت و ناگزیر بود پول قرض کند و حتی ساعتهایش را گرو بگذارد. فروید هیچگاه آن سالهای اولیهی فقر را فراموش نکرد.
فروید که ساعتهای طولانی کار میکرد، نمیتوانست وقت زیادی را با مارتا و فرزندانش بگذراند. او همچنین تعطیلاتش را به تنهایی یا با خواهرزنش “مینا” میگذراند زیرا مارتا نمیتوانست به دلایلی از جمله بچهداری او را همراهی کند.
در هرحال این ازدواج تا آخر عمر فروید ادامه داشت و آنها صاحب شش فرزند شدند. مارتا در زندگی مشترک، زنی حمایتکننده و آرام بود که همیشه هوای فروید را داشت و به او در تمام زندگیاش کمک کرد.
آزمایش کوکائین
فروید وقتی که مشغول تحصیل در دانشکدهی پزشکی بود، شروع به آزمایش کوکائین کرد. در آن زمان کوکائین هنوز ناشناخته بود و نمیدانستند که میتواند اثر اعتیادآور داشته باشد.
فروید شیفتهی کوکائین شده بود و خودش آن را مصرف کرده و آن را به نامزد، خواهران و دوستانش هم پیشنهاد میکرد؛ از این رو میتوان گفت که فروید مسئول معرفی کوکائین برای استفاده در معالجات پزشکی بوده است.
او تصور میکرد داروی عجیبی را کشف کرده که همهی بیماریها را از “سیاتیک” گرفته تا دریازدگی درمان میکند و میتوانست شهرت و معروفیتی که مشتاقانه طالبش بود را برایش به ارمغان بیاورد.
فروید در سال 1884 مقالهای را دربارهی تاثیرات مفید کوکائین منتشر کرد. این مقاله را بعدها به عنوان یکی از عوامل شیوع مصرف کوکائین در اروپا و ایالات متحده دانستند و از فروید به این دلیل به شدت انتقاد شد.

کشف کوکائین باعث بدنامی فروید شد
کوکائین نه تنها برای فروید شهرت نیاورد، بلکه باعث بدنامی او شد که بعدها سعی کرد تاریخچه خود با کوکائین را پاک کرده و تمام اشارات به آن را از زندگینامهی خود حذف کند. البته به نظر میرسد که خودش هم دچار اعتیاد به کوکائین شده بود و تا میانسالی به مصرف آن ادامه داد.
برخلاف فروید که کوکائین به اعتبارش آسیب زد، چشمپزشک وینی به نام “کارل کولر”، توانست از کوکائین برای بیحس کردن بیمارانش استفاده کند و روی آنها عمل چشم انجام دهد.
حتی پدر فروید، یاکوب، برای آب مروارید تحت درمان کارل کولر قرار گرفت. در حقیقت کارل توانست با استفاده از کوکائین به موفقیت و شهرتی که فروید میخواست، برسد و فروید از این ماجرا اصلا خوشحال نبود.

کارل کولر
برخی میگویند فروید به مراجعانش کوکائین میداده که کاملا غلط است. فروید تا سال 1896 از کوکائین برای تسکین درد میگرن خود استفاده میکرد اما نه آن را به مراجعانش میداد و نه در نظریهپردازیاش تاثیری داشت.
سفر به پاریس و ملاقات با شارکو
فروید با کمک بروئر توانست زیر نظر شارکو، بورسیهای در رشتهی مغز و اعصاب و روان بگیرد. در سال 1885 فروید به پاریس سفر کرد و به مدت چهار ماه و نیم تحت آموزش شارکو بود. شارکو یک روانپزشک بسیار محترم و پیشگام در استفاده از هیپنوتیزم بود.
شارکو برای درمان هیستری از هیپنوتیزم استفاده میکرد و فروید نحوهی استفادهی او از هیپنوتیزم را مشاهده کرد. فروید که خود فردی جدی بود، شارکو را جدیترین فردی که در زندگیاش ملاقات کرده توصیف کرد.
او به تدریج چهرهی پدرش را در این مرد یافت و حتی به این فکر میکرد که اگر با دختر شارکو ازدواج کند، چقدر این وصلت در موقعیت شغلیاش تاثیر خواهد گذاشت و در نامهای به مارتا نوشت که چقدر دختر شارکو در اندیشهاش جذاب مینموده است.
شارکو میگفت که احتمالا مبنای روانرنجوری، تعارضات جنسی است. از شارکو نقل شده است که در ارتباط با روانرنجوری میگفت: ((در چنین موردی، همیشه مسئلهی اندامهای تناسلی درگیر است، همیشه، همیشه، همیشه)).
شارکو باور داشت که هیستری ریشه در یک ترومای روانی دارد که فروید بعداً در نظریه خود آن را مبنای “ترومای سرکوبشده” قرار داد و گفت منشأ روانرنجوری است.

شارکو
نظریات شارکو، مانند اینکه یک سری فرآیندهای ذهنی پنهان ممکن است تاثیرگذار در رفتار و علائم یک شخص باشند، بر شکل گرفتن مفهوم “ناهشیار” یا همان “ناخودآگاه” در ذهن فروید، تاثیر گذاشتند. همچنین تاکید شارکو بر موضوعات جنسی در رواننژندی بر نظریهپردازی فروید تاثیر گذاشت.
تکنیکهای هیپنوتیزم شارکو هم برای فروید بسیار جذاب بودند و بعداٌ خود فروید شروع به استفاده از هیپنوتیزم کرد.
فروید در سال 1886 از پاریس برگشت و کار بالینی خود را آغاز کرد. فروید پس از بازگشت، بار دیگر به یاد اساس جنسی احتمالی اختلال هیجانی افتاد.
یکی از همکاران فروید از او درخواست کرد تا مورد زنی را که از حملههای اضطرابی شدید رنج میبرد و تنها هنگامی آرامش مییافت که میدانست پزشکش در هر لحظه کجاست، بررسی کند.
همکار فروید که یک پزشک بود گفت که اضطراب این زن از ناتوانی جنسی شوهرش ناشی شده و او بعد از هجده سال زندگی مشترک، هنوز باکره بود. دکتر به فروید گفت: ((ما با نسخهی منحصر به فرد این نوع بیماری آشنایی کافی داریم اما نمیتوانیم آن را تجویز کنیم)).
در هر صورت فروید با الهام از شارکو و بروئر، استفاده از هیپنوتیزم برای درمان روانرنجوری بیمارانش را آغاز کرد.
همچنین بخوانید: طالع بینی ماه ها؛ حقیقت علمی یا خرافات؟
استفاده از هیپنوتیزم
شروع استفاده:
در سال 1889 فروید به شهر “نانسی” رفت تا هیپنوتیزم را تحت نظارت “هیپولیت برنهایم”، رقیب شارکو در هیپنوتیزم، فرا بگیرد و تسلط بیشتری در هیپنوتیزم پیدا کند.

هیپولیت برنهایم
از سال 1892 تا 1895، فروید با همکاری بروئر از هیپنوتیزم و “کاتارسیس”، یا همان تخلیهی هیجانی، استفاده کرد تا بیماران با خاطرات تروماتیک و دردناک را درمان کند اما به مرور رضایتش از هیپنوتیزم کاهش یافت.
دور شدن از هیپنوتیزم و استفاده از تداعی آزاد:
بعد از مدتی کار با هیپنوتیزم، فروید متوجه اشکالات و محدودیتهای آن شد و آن را رها کرد. از دلایلی که فروید هیپنوتیزم را رها کرد میشود اشاره کرد به: 1) تمام افراد هیپنوتیزم نمیشوند، 2) خاطراتی که افراد در حین هیپنوتیزم به یاد میآورند قابل اتکا نیستند و ممکن است اشتباه یا تحت تاثیر تلقین باشند، 3) گرچه نشانههای بیماری از بین میروند اما بیماران بعد از قطع درمان دوباره به حالات قبلی خود بر میگشتند.
در سال 1893 فروید از بیماران میخواست که بدون هیپنوتیزم، راجب هرچیزی صحبت کنند و متوجه شد که آنها به صورت طبیعی افکار ناخودآگاه خود را بیان میکردند.
در سال 1895، فروید و بروئر با یکدیگر کتابی تحت عنوان “مطالعاتی در باب هیستری” منتشر کردند. بروئر در بخش خود دربارهی درمان برتا پاپنهایم یا همان آنا اُ صحبت کرد و فروید نیز نظریات خودش را برای اولین بار مطرح کرد.

در آن زمان برخی پزشکان منشأ هیستری را فیزولوژیکی میدانستند اما فروید و بروئر ادعا کردند که منشأ هیستری روانی است و نه جسمانی. در این کتاب بود که فروید جایگزینی برای هیپنوتیزم ارائه کرد و نامش را “تداعی آزاد” گذاشت.
در روش تداعی آزاد، بیمار بر روی کاناپه دراز میکشد و تشویق میشود که آزادانه و بدون سانسور، هر اندیشه و فکری که به ذهنش میرسد را بیان کند هرچقدر هم که آن فکر بیاهمیت، شرمآور یا احمقانه به نظر بیاید. در این فرآیند فروید پشت بیمار مینشست.
برخی میگویند دلیل اینکار فروید، این بود که دوست نداشت بیمار به او زل بزند. برخی هم این نظر را سادهلوحانه در نظر گرفته و دلیل دیگری میآورند. آنها اینگونه اذعان میکنند که یک روانکاو باید موضع بیطرفانه و خنثیای در اتاق درمان داشته باشد و وقتی که بیمار بتواند او را ببیند، زبان بدن، حالات چهره و چشمانش احساساتش را لو میدهند.
دلیلش هر چه که بود، فروید ترجیح میداد دور از دید بنشیند.
هدف روش روانکاوی فروید این بود که خاطرات و افکار سرکوبشدهی بیمار، که فرض میشد منشا رفتار نابهنجار او هست، را به هشیاری و خودآگاه بیاورد. باور فروید این بود که در مطالبی که به هنگام تداعی آزاد آشکار میشوند هیچ تصادفی وجود ندارند و ماهیت ناخودآگاه را به سطح آگاهی میآورد.
پدیدهی دیگری که در حین تداعی آزاد رخ میدهد و فروید آن را بعد از مدتی کشف کرد، “مقاومت” نام دارد. فروید مقاومت را زمانی کشف کرد که دید در فرآیند روانکاوی فرد به موضوعی میرسد که دوست ندارد دربارهی آن صحبت کند.
فروید باور داشت دلیل اهمیت مقاومت در این است که نشان میدهد او به منبع مشکلات اصلی بیمار نزدیک شده است؛ دقیقا مانند دندانپزشکی که با ابزار فلزی روی دندانها میزند و وقتی فرد دردش بیاید، میفهمد مشکل کجاست.
بخشی از وظیفهی روانکاو این است که مقاومتها را در هم بشکند تا بیمار بتواند با تجربهی دردناک سرکوبشده مواجه شود.

اتاق روانکاوی فروید
همچنین ممکن است در فرآیند روانکاوی، پدیده “انتقال” رخ دهد. این پدیده برای فروید اهمیت زیادی داشت و به نظرش در درمان نقطهی کلیدیای بود.
پدیدهی انتقال هنگامی رخ میدهد که بیمار احساساتی که در روابط قبلی، برای مثال به والدین (خصوصا والد جنس مخالف) و معشوقههای قبلیاش داشته را به روانکاو پیدا میکند.
از نظر فروید در ماجرای بروئر و آنا اُ هم این انتقال رخ داد. فروید شناسایی و توصیف انتقال به بیمار را قدمی بزرگ در درمان میدانست و باور داشت اگر بروئر به این ماجرا در زمان درمان برتا آگاه بود، به جای قطع درمان آن را شناسایی و توصیف میکرد.
فروید از طریق روش تداعی آزاد کشف کرد که خاطرات بیمارانش همواره به تجربیات دوران کودکی آنها برمیگشت و بسیاری از این خاطرات به مسائل جنسی مربوط بودند.
فروید که از قبل نسبت به نقش احتمالی میل جنسی در بیماریهای روانی حدسهایی زده بود، به رویدادهای مربوط به عوامل جنسی داستانهای بیمارانش بیشتر دقت میکرد.
شایان ذکر است که در زبان آلمانی فروید از اصطلاح تداعی آزاد استفاده نمیکرد بلکه آن را “تجاوز” یا “تهاجم” آزاد مینامید.
در هر صورت کتاب مطالعاتی در باب هیستری، نقطهی آغاز روانکاوی تلقی میشود هرچند که فروید از کلمهی روانکاوی تا یک سال پس از آن استفاده نکرد.
این کتاب در مجلههای علمی و ادبی سرتاسر اروپا اظهارنظرهای مثبتی را دریافت کرد هرچند که انتقاداتی نیز از آن شد. انتشار این کتاب آغازی برای شهرتی بود که فروید در جست و جویش بود هرچند که آن زمان این شهرت چشمگیر نبود.
اما این دو همکار، یعنی فروید و بروئر، به یکسری اختلافاتی برخورد کردند که آغازی بر پایان همکاری سرنوشتساز آنها بود.
جدایی فروید از بروئر
ارتباط فروید و بروئر بین سالهای 1894 تا 1896، شروع به خراب شدن کرد. بروئر نسبت به انتشار کتاب مشترکی که با فروید نوشته بود، تردید داشت.
این دو در نظریات خود به اختلاف خوردند و نظرات متفاوتی دربارهی منشأ هیستری پیدا کردند. فروید تعارضات جنسی را مبنای هیستری میدانست درحالی که بروئر تجربیات دردناک روانی را، چه جنسی و چه غیرجنسی، عامل میدانست.
بروئر باور داشت که فروید برای دفاع از نتیجهگیریهای خود شواهد کافی در دست ندارد اما فروید در هر صورت قصد داشت این کتاب را منتشر کند. این تصمیم فروید، به تیرگی ارتباط این دو انجامید.
فروید معتقد بود که حق با اوست و نیازی ندارد که برای حمایت از دیدگاهش دادهها و شواهد بیشتری جمعآوری کند. احتمالاً فروید نمیخواست صبر کند مبادا فرد دیگری فرصت را از او گرفته و تفکراتی مشابه را منتشر کند.

فروید فردی بسیار جاهطلب بود
جاهطلبی فروید برای موفقیت و شهرت ممکن است باعث شده باشد که فروید در انتشار عقیدهای که بر شواهد علمی ناکافی استوار بود، تعجیل کند.
جزماندیشی و تعصب فروید روی نظریهاش، بروئر را آزردهخاطر ساخت و طی چند سال رابطهی آنها به کلی قطع شد. فروید به قدری از مردی که آن همه خدمت به وی کرده بود دلگیر شد که میگفت دیدن بروئر کافی است تا بخواهد به کشور دیگری مهاجرت کند!
در هرحال فروید هیچگاه نقش بروئر در ایجاد روانکاوی را انکار نکرد و وقتی که بروئر در سال 1925 درگذشت، خشم و کینهی فروید فروکش کرده بود برای همین یک آگهی پراحساس نوشت و او را به عنوان استادش ستایش کرد.
فروید همچنین نامهی تسلیتآمیزی برای پسر بروئر فرستاد و در آن نوشت: ((پدر مرحومت در به وجود آوردن علم جدید ما نقشی ارزنده ایجاد کرد)).
آنا فروید
در 3 دسامبر سال 1895، ششمین و آخرین فرزند فروید و مارتا در شهر وین به دنیا آمد. آنها نام این دختر را “آنا” گذاشتند. او بچهی ناخواسته بود و فروید از به دنیا آمدن او خوشحال نشد.
سالی که آنا در آن به دنیا آمد، همان سالی بود که فروید و بروئر کتاب مشترکشان را منتشر کردند که سرآغاز روانکاوی تلقی میشود. سال تولد آنا شاید حتی پیشگویانه بود زیرا او تنها فرزند فروید بود که راه پدرش را ادامه داد.
آنا در خانواده از کمترین محبوبیت برخوردار بود برای همین در کودکی ناخشنود بوده و به خواهر بزرگترش، “سوفی” که فرزند محبوب مادر بود، حسادت میکرد. خواهر و برادرانش به او توجهی نمیکردند و او در کودکی احساس میکرد که به حال خودش رها شده است.

آنا فروید
البته ارتباط فروید و دخترش آنا، بسیار نزدیک بود. فروید همانطور که به سیگار برگ عادت داشت، به خردسالترین دخترش نیز خو گرفت.
آنا فرزند محبوب پدر بوده و از سن 14 سالگی همراه پدرش در جلسات گروه روانکاوی شرکت میکرد. در آن جلسات او به تمام حرفها با دقت گوش میداد.
وقتی آنا 22 ساله شد، فروید روانکاوی او را شروع کرد. آنا رویاهای خشونتباری مانند تیراندازی، کشتن، مردن و دفاع از پدرش در برابر دشمنان را گزارش کرد. بعدها از فروید به شدت به خاطر روانکاوی دختر خودش انتقاد شد.
یکی از قوانینی که فروید برای روانکاوها وضع کرد، این بود که روانکاو و بیمار نباید هیچگونه ارتباط خارج از درمانی با یکدیگر داشته باشند. وقتی فروید شروع به روانکاوی آنا کرد، قانون خودش را شکست.

فروید و آنا در کنار هم
در هر صورت روانکاوی آنا چهار سال طول کشید و طی جلساتی که در هفته شش شب و در ساعت ده آغاز میشد، انجام شد. در سال 1924، آنا فروید اولین مقالهی علمی خود را در انجمن روانکاوی وین ارائه داد.
این مقاله که عنوانش “شکست تخیلها و رویاها” بود، شرح حال بیمار مستعاری را بیان میکرد اما در واقع تراوش تخیلات خود آنا بود. او رویاهای زناکارانهی پدر – دختر را توصیف کرد، یک شکست و ارضای جنسی از طریق خودارضایی.
این مقاله با استقبال فروید و همکارانش روبهرو شد و باعث شد او بتواند به انجمن روانکاوی راه یابد.
آنا بسیار به فروید وابسته بود و مراقبت و پیروری از پدرش را وظیفهی اصلی زندگیاش میدانست. او هیچگاه ازدواج نکرد و زندگی خود را در راه روانکاوی کودکان دچار اختلال هیجانی و پرستاری از پدرش در دورهی طولانی بیماری صرف کرد.
آنا فروید پیشرو روانکاوی کودک شد. او مقالات و کتابهای بسیاری نوشت و اندیشههای پدرش را گسترش داد و “روانشناسی خود” را پایهگذاری کرد.
او در گسترش “مکانیزمهای دفاعی” نقش کلیدیای داشت و با اینکار، خدمت بزرگی به روانکاوی کرد. (برای مطالعه دربارهی “مکانیزمهای دفاعی فروید“، کلیک کنید).
نظریهی سوء استفادهی جنسی در کودکی
فروید در سال 1896، بعد از سالها کار بالینی به این نتیجه رسید که علت اصلی تمام روانرنجوریها، تعارضات جنسی است. او مدعی بود که اکثر بیماران زنی که داشته است، تجربیات جنسی آسیبزایی در کودکی داشتهاند.
در حقیقت در اکثر داستانهایی که آنها از کودکی خود میگفتند، توسط یک مرد مسنتر فامیل، معمولاً پدر خودشان، مورد اغفال جنسی قرار گرفته بودند. فروید باور پیدا کرده بود که این اغواهای آسیبزای جنسی، رفتار روانرنجور دورهی بزرگسالی را موجب میشوند.
انتقادات بسیاری به این دیدگاه فروید وارد شد طوریکه برخی آن را به داستان جر و پریای تشبیه کردند که به شیوهی علمی بیان شده باشد. فروید پاسخ داد که همهی منتقدانش افرادی نادان هستند و همگی میتوانند به جهنم بروند.
بعد از یکسال که فروید این نظریه را مطرح کرد، نظرش عوض شد. او به این نتیجه رسید که اغلب سوء استفادههای جنسیای که بیمارانش گزارش کرده بودند، در واقعیت اتفاق نیفتادهاند. فروید گفت که آنها خیالپردازیهای خود را مطرح کرده بودند.
البته نظر فروید در این ارتباط که منشأ روانرنجوریها سوء استفادههای جنسی در کودکی است تغییر نکرد چراکه این داستانهای خیالی برای بیمارانش واقعی بودند و اثراتشان فرقی با یک سوء استفادهی جنسی واقعی نداشتند.

فروید تعارضات جنسی را منشا روانرنجوری میدانست
یک قرن بعد از این ماجرا، یک روانکاو که برای مدت کوتاهی سرپرست بایگانی فروید بود، ادعا کرد که فروید دروغ گفته است و بیماران او واقعاً در کودکی قربانی سوء استفادهی جنسی بودهاند.
فردی به نام “جفری ماسون” مدعی شد که فروید این تجربیات واقعی را خیالی نامید تا عقایدش را برای عموم خوشایند و پذیرفتنی کند؛ چراکه اگر واقعیت را میگفت، چه کسی باور میکرد که خیلی از پدرها و عموها از دختربچهها سوء استفادهی جنسی میکنند؟
البته شاگردان فروید بر این اساس که ماسون شواهد قانعکنندهای ارائه نداده است، حرفهایش را رد کردند.
البته باید فراموش نکنیم که فروید نگفت که تمام داستانهایی که بیمارانش گفتهاند خیالی هستند بلکه گفت قبول ندارد تمام آنها واقعی باشند. خود فروید گفته است: ((به سختی میتوان پذیرفت که اعمال منحرف علیه کودکان تا این اندازه عمومیت داشتند)).
البته امروزه میدانیم که سوء استفادههای جنسی از کودکان بسیار شایعتر از چیزی هستند که فروید فکر میکرد و احتمالش هست که واقعا مراجعانش درست میگفتند اما فروید آمادگی پذیرش این واقعیتهای دردناک را نداشته است.
ده سال پس از اینکه فروید نظرش را درباره اغفال کودکی تغییر داد و گفت اکثر آنها خیالی هستند، در نامهای به یکی از دوستانش اعتراف کرد که اینگونه تجربیات آسیبزا اغلب واقعی بودهاند.
چند سال بعدش به یکی دیگر از دوستانش گفت: ((من خودم چند مورد زِنا با محارم واقعی (از نوع بسیار شدید آن) را روانکاوی و درمان کردهام)).
در دههی 1930، یکی از شاگردان فروید به این نتیجه رسید که سوء استفادههای جنسی از کودک بیشتر از آنچه فروید مایل بود به صورت علنی مطرح کند، اتفاق افتاده بود و فروید سعی کرد از انتشار عقاید شاگردش جلوگیری کند.

جوانی فروید
همچنین برخی میگویند فروید به این دلیل نظریهی اغفال خود را تغییر داد که نتیجه گرفت اگر سوء استفادهی جنسی اینقدر گسترده بوده، در این صورت خیلی از پدران (از جمله شاید پدر خود او) مشکوک به اعمال منحرف علیه فرزندانشان محسوب خواهند شد.
زندگی جنسی فروید
شاید وقتی میگوییم فروید چقدر بر اهمیت مسائل جنسی تأکید کرده است، برخی تصور کنند که او فردی بسیار بیبند و بار و از لحاظ جنسی ماجراجو بوده است. این در حالی است که فروید تعارضات جنسی بسیاری را در طول زندگی تجربه کرده بود.
گفته شده که او در طول سالهای اولیهی خود، با اعضای جنس مخالف هیچ تماسی نداشت. او فردی خجالتی بود و از زنان میترسید.
فروید دیدی منفی نسبت به مسائل جنسی داشت. او سفارش میکرد که افراد فراتر از مقداری که برای ارضای غرائز به اصطلاح “حیوانی”شان نیاز دارند، نروند. او نوشته است که عمل جنسی خفتبار است زیرا ذهن و بدن را آلوده میکند.
ظاهراً او زندگی جنسی خود را در 41 سالگی ترک کرد و برای یکی از دوستانش نوشت: ((برانگیختگی جنسی برای فردی مانند من، دیگر مفید نیست)).
او در طول زندگی زناشویی خود گاهی دچار ناتوانی جنسی میشد و ترجیح میداد از آمیزش جنسی پرهیز کند زیرا از روشهای کنترلکنندهی بارداری آن زمان بیزار بود.

تصویری از فروید هنگام مطالعه
فروید همسرش مارتا را مقصر اتمام زندگی جنسی خودش میدانست. دلیل اینکه او مارتا را سرزنش میکرد این بود که مارتا خیلی زود باردار شده و در مدت حاملگی اغلب بیمار میشد و از انجام هرگونه فعالیت جنسی به جز اعمال زاد و ولد خودداری میکرد. بنابراین ممکن است ناتوانی جنسی فروید به خاطر ترس از بارداری مجدد مارتا نیز بوده باشد.
تعارضات و ناکامیهای شخصی فروید در رابطه با مسائل جنسی، به شکل روانرنجوریها ظاهر شدند دقیقا همانطور که خودش در نظریههایش گفته بود.
او به انواع نشانههای بیماری جسمانی نیز مبتلا بود مانند سردردهای میگرنی، مشکلات ادرار، و اسپاسم رودهی بزرگ. او نگران مردن بود، نگران قلبش بود و مسافرت و فضاهای باز او را مضطرب میکردند.
فروید در خانه زندگی منضبط و خشکی داشت. قوانین سفت و سختی وضع کرده بود که عروسش اظهار داشت که اگر سر ساعت مقرر سر سفره نباشید، دیگر اجازه غذا خوردن نخواهید داشت.
با وجود تعارضهای شخصی فروید دربارهی مسائل جنسی (یا شاید به خاطر آنها) او مجذوب زنان زیبا بود. یکی از دوستانش میگفت: ((در بین دانشجویان فروید شمار زیادی زنان جذاب وجود داشتند که چندان تصادفی به نظر نمیرسید)).
بررسی این جنبههای زندگی فروید از این جهت اهمیت دارد که فروید بسیاری از نظریات خودش را بر اساس زندگی شخصی خودش مطرح کرده است.

خانوادهی فروید
برای همین اگر میخواهیم نظریههای فروید را عمیقاً درک کنیم، باید ببینیم در زندگی شخصیاش چه عواملی باعث ایجاد نظریههایش شدهاند.
همچنین بخوانید: 3 دلیل که به نظریه خودتان نباید اعتماد کنید!
نامهنگاری با ویلهلم فلیس
“ویلهلم فلیس” یک پزشک آلمانی بود که در حوزه گوش و حلق و بینی کار میکرد. فلیس باورهای عجیبی داشت. او باور داشت که شکل و اندازه بینی هر فرد تاثیر مستقیم بر اندامهای جنسیاش دارد و اختلال در عملکرد بینی میتواند منجر به مشکلات جنسی و روانی شود.
او میگفت برای رفع این مشکلات باید بینی مورد جراحی قرار بگیرد. او همچنین باور داشت که مبنای تمام روابط انسانی و حتی مشکلات روانی، جنسی است.

ویلهلم فلیس
فروید و فلیس از سال 1887 شروع به نامهنگاری کردند. فروید ایدههایش را برای فلیس شرح میداد و بسیار تحت تاثیر او قرار داشت. فلیس از همان سالها حامی ایدههای فروید بود و این ارتباط به زودی تبدیل به یک ارتباط حرفهای عمیق شد.
فروید از نظریات فلیس که بر اهمیت غریزه جنسی تاکید میکرد تاثیر گرفت و در نظریات خود لحاظ کرد.
اما این ارتباط از سال 1902 به سمت خراب شدن رفت چراکه فلیس بیشتر بر جنبهی زیستی آدمها تاکید داشت درحالی که فروید بیشتر بر جنبهی روانشناختی تکیه میکرد و این زمینهی اختلافات آنها شد. در نهایت فروید و فلیس در سال 1904 ارتباط خود را کامل قطع کردند.
شروع خودکاوی فروید
پدر فروید در سال 1896 در سن 81 سالگی فوت کرد. مرگ پدر، تاثیرات زیادی روی فروید گذاشت و باعث ایجاد تعارضات روانی در او شد.
این دوران که همزمان بود با زمانی که فروید رابطه جنسی را به کل کنار گذاشت، مشکلات روانی بسیاری را برای او ایجاد کرد که در نشانههای جسمانی خود را بروز میدادند.
مشکلات جسمانیای که فروید تجربه میکرد شامل سردردهای میگرنی، مشکلات مجاری ادرار و انقباض روده بود. او همچنین دربارهی مرگ، مسافرت، فضاهای باز و بیماری قلبی احساس نگرانی میکرد.
تمام اینها باعث شد که فروید رو به “خودکاوی” بیاورد. همچنین در این سال بود که برای اولین بار از کلمهی روانکاوی استفاده کرد. فروید روانرنجوریاش را به انباشته شدن تنش جنسی نسبت داد.
این دوران اگرچه شدیدترین دورهی آشفتگی او محسوب میشد اما در عین حال یکی از خلاقترین دورههای زندگیاش بود. بیشتر نظریه روانرنجوری فروید از مشکلات روانرنجوری خودش و روشی که برای تحلیل آنها به کار برد نشات گرفت. او در اینباره نوشت: ((مهمترین بیمار برای من، شخص خودم بودم)).
فروید در این دوران شروع به بررسی و تحلیل رویاهای خودش کرد. او متوجه شده بود که در پشت ظاهر بیمعنا یا عجیب رویاهایش، افکار، هیجانات و خاطراتی نهفته هستند. او به تحلیل رویاهای خودش ادامه داد و به این نتیجه رسید که رویاها روشی برای ابراز ناهشیار هستند.
فروید چون میدانست که نمیتواند خودش را با روش تداعی آزاد روانکاوی کند، زیرا ایفای نقش بیمار و درمانگر به طور همزمان بسیار سخت بود، تصمیم گرفت که رویاهایش را بررسی کند. او هر صبح به محض بیدار شدن، محتوای رویاهای شب قبلش را یادداشت میکرد و سپس این خوابها را در معرض تداعی آزاد قرار میداد.
در حقیقت فروید باور داشت که ناخودآگاه ما بسیاری از اطلاعات را سانسور میکند تا نسبت به آنها آگاه نشویم اما تمایلات ناهشیار و ناخودآگاه ما که در طول روز یا زندگی ارضا نشدهاند، در خواب به شکل “نمادین” ارضا میشوند. رویاها امیال، ترسها و تعارضات سرکوبشده را به صورت نمادی نشان میدهند.
فروید در روش تحلیل رویای خود، دو جنبهی رویاها را مشخص کرد: “محتوای آشکار” که به رویدادهای واضح در رویا اشاره دارد و “محتوای نهفته” که معنی پنهان نمادی رویدادهای رویاست.
این نقطه عطفی در زندگی فروید بود. یک اتفاق مهم دیگر در این دوران، کشف عقدهی ادیپ توسط فروید بود. فروید از طریق کاویدن رویاهایش، برای اولین بار فهمید که چقدر نسبت به پدرش احساس خشم و خصومت میکرد.
او تمایلات جنسی کودکی خود به مادرش را به یاد آورد. او یکی از اسطورههای یونانی با نام “افسانه ادیپوس” نوشتهی “سوفوکل” را به این ماجرا ربط داد. در این داستان، ادیپوس بدون آنکه بفهمد پدر خودش را میکشد و با مادرش ازدواج میکند.

افسانهی ادیپوس
عقدهی ادیپ یعنی پسربچه نسبت به مادرش در یک سنی کشش جنسی پیدا میکند و پدرش را رقیب عاطفی خود میپندارد و آرزوی نابودیاش را دارد. فروید این مفهوم را بعداً در نظریهی رشد “روانی-جنسی” خود گسترش داد. همچنین در ادامه فروید این عقده را در دختربچهها نیز تشخیص داد.
فروید به قدری به تحلیل رویاها اهمیت میداد که آن را “شاهراه رسیدن به ناهشیار” تعریف کرد. در حقیقت برای فهم ناهشیار، بهترین راه تحلیل و تعبیر رویاها است.
این سالهای سخت ادامه داشتند تا اینکه در سال 1900، فروید یکی از مهمترین کتابهایش را منتشر کرد.
کتاب تعبیر رویا
دورهی خودکاوی فروید تقریبا دو سال طول کشید و در ابتدای قرن بیستم در سال 1900، فروید شاهکار خودش را تحت عنوان “تعبیر رویا” منتشر کرد.
در این کتاب قطور، فروید دربارهی ارتباط رویاها و ناهشیار حرف میزند و مکانیزمهای رویا را مطرح کرده و برخی از رویاهای خودش را تعبیر میکند. از اینجا تعبیر رویا بخش جدانشدنی از نظریات و روانکاوی فروید شد.
جالب است که با وجود اعتقاد فروید به اینکه رویاها معمولاً امیال جنسی بچگانه را شامل میشوند، از بیش از 40 رویای خودش که در کتاب شرح داده، فقط تعداد کمی محتوای جنسی دارند. موضوع غالب در رویاهای گزارش شدهی فروید، جاهطلبی است؛ خصوصیتی که داشتن آن را انکار میکرد.
همچنین فروید دیدگاه “توپوگرافی” خود از شخصیت را مطرح کرد. او ذهن انسان را به سه بخش “خودآگاه”، “نیمهخودآگاه” و “ناخودآگاه” تقسیم کرد.
او گفت بیشتر روان ما را ناخودآگاه تشکیل داده است و هدف روانکاوی، کشف مفاهیم ناخودآگاه است. او روان انسان را به کوه یخی تشبیه کرد که نوک آن هشیاری ما و بخش اعظم آن که زیر آب مخفی است، ناهشیار را تشکیل داده است.
برای شناخت مفصل و باجزئیات سطوح شخصیت از نظر فروید، به مقالهی “3 سطح شخصیت در دیدگاه فروید” مراجعه کنید.

روان انسان
این کتاب که امروزه اثر عمدهی فروید تلقی میشود، در سالهای اول انتشارش بسیار کم فروخت. فروید از فروش کم کتاب در سالهای اولش راضی نبود و آن شهرتی که انتظار داشت به دست بیاورد را کسب نکرد.
این کتاب همچنین مورد تحسین همه قرار نگرفت اما اظهارنظرهای جالبی دربارهی آن نوشته شد. از مجلههای تخصصی گرفته تا مجلات و روزنامههای همگانی وین، برلین و دیگر شهرهای عمدهی اروپا، همه بر آن نقدهایی نوشتند.
در “زوریخ”، مرد جوانی به نام “کارل گوستاو یونگ”، این کتاب را خواند و به سرعت هوادار جنبش روانکاوی شد.
یونگ تعریف میکرد که استادان روانپزشکاش ایدههای فروید را مسخره میکردند و فروید هیچ اعتباری در روانپزشکی آن دوران نداشت. البته این کتاب برای یونگ و دیگر روانپزشکان جوان، منبع ایده و الهام بود.
یونگ به قدری تحت تاثیر این کتاب قرار گرفت که خلاصهای از آن تهیه کرده و بین روانپزشکان پخش کرد. او در ادامه، فرد مهمی در زندگی فروید شد.
سرانجام کتاب تعبیر رویا، به اندازهای موفقیت پیدا کرد که در زمان حیات فروید هشت بار تجدید چاپ شد. او تحلیل رویا را به عنوان یک روش استاندارد برای روانکاوی انتخاب کرد و در بقیهی عمر، همه روزه نیم ساعت آخر روزش را به خودکاوی اختصاص میداد.
سرآغاز شهرت زیگموند فروید
در سال 1901، فروید کتاب “آسیبشناسی روانی روزمره” را منتشر کرد. در این کتاب “لغزش فرویدی” مطرح شد که به خطاهای زبانی و رفتارهای تصادفی اشاره داشت.
فروید باور داشت که اینطور لغزشها محتوای ناخودآگاه فرد را آشکار میکنند و اشکالات کوچک در کلام، نوشته یا رفتار نشاندهندهی تعارضات و تمایلات سرکوبشده است. این کتاب باعث شد که تعداد دنبالکنندگان کار فروید بیشتر شود.
در سال 1902، فروید عنوان “دانشیار” را در دانشگاه وین کسب کرد. دانشیار یک مرتبه از استادی پایینتر است. اگرچه فروید کاملا توسط جامعهی پزشکی پذیرفته نشده بود اما این عنوان به افزایش اعتبارش کمک کرد.

فروید و مادرش
در همین سال بود که فروید یک گروه گفتوگو تشکیل داد که شامل افراد دنبالکنندهی روانکاوی بود که به “جامعهی چهارشنبه روانشناسی” هم معروف بودند.
این گروه هر هفته چهارشنبه در خانهی فروید جمع میشدند و به مباحثه میپرداختند. از جمله کسانی که در این گروه بودند، میشود به “آلفرد آدلر” و “ویلهلم اشتکر” اشاره کرد. این شروع جنبش روانکاوی بود که بعدها تبدیل به “جامعهی روانکاوی وین” شد.
میل جنسی در کودکان
در سال 1905، فروید “سه رساله در باب نظریه جنسی” را منتشر کرد. در این نوشتهی مهم، فروید نظریهی رشد روانی-جنسی خودش را شرح داد.
فروید ادعا کرد که کودکان از همان ابتدای تولد انرژی جنسی دارند که این انرژی در هر مرحله بر روی یک قسمت از بدن متمرکز است. او نام این انرژی جنسی را “لیبیدو” گذاشت.
او گفت که کودکان در ابتدا “مرحلهی دهانی” را طی میکنند که مرکز لذت جنسیشان دهان است.
در مرحلهی بعدی یعنی “مقعدی”، مرکز لذت در مقعد بچه است که این مرحله مصادف است با آموزش دستشویی رفتن به کودک.
“مرحلهی آلتی” که به آن “فالیک” نیز میگویند زمانی است که پسران و دختران متوجه تفاوت در آلت جنسیشان میشوند. در این مرحله عقدهی ادیپ و مفاهیمی مانند “اضطراب اختگی” در پسران و “رشک آلتی” در دختران مطرح میشوند.
این مراحل پرچالش، پنج سال ابتدایی زندگی را تشکیل میدهند که از نظر فروید تجربهی هر فرد از این مراحل، اساس شخصیت او است.
سپس کودک وارد دورهی نهفتگی میشود و تا چند سال از انرژی جنسی خبری نیست. مرحلهی آخر یعنی “مرحلهی تناسلی” همزمان با شروع بلوغ است. در این زمان فرد از لحاظ جنسی بالغ شده و میل جنسی کامل را تجربه میکند.
این نظریهی فروید بسیار جنجالی بود چون این باور اساسی که کودکان هیچ میل جنسیای ندارند و میل جنسی برای بزرگسالان است را زیر سوال برد.
برای مطالعهی تمام جزئیات و توضیحات این نظریه، به مقالهی “۴ مرحله رشد روانی-جنسی در نظریه فروید” مراجعه کنید.
یک نظریهی دیگری که فروید در این سال مطرح کرد، این بود که جوکها نیز مانند لغزشهای زبانی و رویا، محتوای ناخودآگاه را آشکار میکنند.
همچنین بخوانید: تکامل یا فرگشت؛ کدام ترجمه درست است؟
شاگردان مهم فروید
کارل یونگ
یونگ پس از مطالعهی کتاب تعبیر رویا، بسیار شیفتهی آثار و کار فروید شده بود. چندسال بعد یونگ نامهای به فروید نوشت و علاقهاش به روانکاوی را ابراز کرد.
فروید هم از یونگ استقبال کرد و نامهنگاری بین آنها آغاز شد. این دو در سال 1907، یکدیگر را در خانهی فروید ملاقات کردند. طبق برخی منابع، مکالمهی این دو سیزده ساعت به طول انجامید!
ارتباط استاد-شاگردی بین فروید و یونگ ایجاد شد و فروید یونگ را جوان با استعدادی میدید و گفته بود که او را جانشین خود در روانکاوی میداند.
یونگ برای فروید فرد کلیدیای بود زیرا فروید به دنبال فردی غیریهودی بود تا روانکاوی را از اتهام “توطئهی یهودیان” دور نگه دارد. آن زمان باورهای یهودیستیزی درحال گسترش بود و بسیاری روانکاوی را یک محفل یهودی توطئهانگیز میدانستند.
یونگ به عنوان فردی غیریهودی، کاندید بسیار مناسبی بود تا فروید او را یکی از اعضای کلیدی روانکاوی معرفی کرده و نشان دهد که روانکاوی منحصر به یهودیان نیست.

فروید (سمت چپ) و یونگ (راست)
این دو در سال 1909 به آمریکا سفر کردند تا فروید با سخنرانی در دانشگاه “کلارک”، روانکاوی را به مخاطبان آمریکایی خود معرفی کند. فروید و یونگ حین سفر در کشتی، با هم قرار گذاشتند تا رویاهای یکدیگر را تعبیر کنند.
آمده است که فروید رویای یونگ را کامل تعبیر کرد اما وقتی یونگ میخواست رویای فروید را تعبیر کند و مجبور بود چند سوال شخصی از او بپرسد، فروید قبول نکرد.
او گفت که ترجیح میدهد ارتباط استاد-شاگردی آنها حفظ شود. این مسئله بسیار یونگ را ناراحت کرد چراکه از نظرش استادش به جایگاهش بیشتر از شناخت خود و روانکاوی اهمیت میداد.
ارتباط فروید و یونگ به مرور زمان به مشکلاتی خورد. یونگ آن شاگرد مطیعی که فروید میخواست نبود و شروع کرد به مخالفت با فروید سر مسائل کلیدیای مانند تأکید فروید بر مسائل جنسی.
در نهایت یونگ با انتشار کتاب “روانشناسی ضمیر ناهشیار” در سال 1912، تیر آخر را به این ارتباط زد. فروید به هیچعنوان این کتاب را دوست نداشت و پایان ارتباطش با یونگ را اعلام کرد.
بعد از جدایی، یونگ از روانکاوی دور شد و “روانشناسی تحلیلی” را پایهگذاری کرد و تبدیل به یکی از بزرگترین و تاثیرگذارترین متفکران تاریخ شد. (برای مطالعه “زندگینامه کارل گوستاو یونگ؛ پایهگذار روانشناسی تحلیلی“، کلیک کنید).
آلفرد آدلر
فروید و آدلر ارتباط پیچیدهای با هم داشتند. در سال 1902 فروید از آدلر که یک پزشک یهودی بود دعوت کرد که به جامعه چهارشنبهی روانشناسی بپیوندد. آدلر از اولین اعضای این گروه و از حمایتکنندگان فروید بود.
در سال 1907 آدلر مقالهای در ارتباط با مفهوم “عقدهی حقارت” نوشت. آدلر توضیح داد که تمام انسانها به دلیل ضعیف بودن در دوران نوزادی و کودکی، دچار احساس حقارت هستند و با کسب قدرت و جایگاه، سعی در جبران این حقارت بنیادین دارند.
فروید از این ایده استقبال کرد چراکه به اهمیت تاثیرات دوران کودکی اشاره میکرد. ارتباط این دو قویتر شده و فروید آدلر را از مهمترین افراد روانکاوی میدانست؛ طوریکه در سال 1910، او را رئیس انجمن روانکاوی وین کرد که سازمان روانکاوی اصلی فروید بود.

آلفرد آدلر
اما از سال 1911 بود که همهچیز شروع به تغییر کرد. آدلر ایدههای فروید را مانند تأکیدش بر غریزهی جنسی به عنوان سائق اصلی رفتار انسانی زیر سوال برد. آدلر باور داشت که عامل اصلیای که رفتار انسانها را هدایت میکند، میل به قدرت، جایگاه و تعلق اجتماعی است.
تا اینجا فهمیدهایم که فروید تحمل نمیکرد کسی نظریه جنسی او را زیر سوال ببرد پس تنش بین این دو بالا گرفت. در همین سال هم آدلر از انجمن روانکاوی وین استعفا داده و از روانکاوی اخراج شد. آدلر پس از آن “روانشناسی فردی” را پایهگذاری کرد و مسیرش از فروید جدا شد. فروید هم منتقد ایدههای آدلر باقی ماند.
فروید بعدها در ارتباط با مخالفت شاگردانش با تاکیدش بر غریزه جنسی نوشت: ((روانکاوی ابتکار من است. من تنها کسی بودم که به مدت ده سال خودم را به آن مشغول داشتم… هیچکس بهتر از من نمیداند روانکاوی چیست)).
فروید یونگ و هم آدلر را خائن به روانکاوی میدانست و هیچوقت آنها را به خاطر زیر سوال بردن نظریاتش و ترک او نبخشید.
یکبار او در شام خانوادگی از بیوفایی پیروانش گله کرد. خالهاش به او گفت: ((“زیگی” مشکل تو این است که اصلا مردم را درک نمیکنی)).
سفر به آمریکا
در سال 1909، جامعهی روانشناسی آمریکا رسماً فروید را تأیید کرد. “جی استانلی هال”، یکی از برجستهترین روانشناسان آن زمان، فروید و یونگ را برای سخنرانی در مراسم بیستمین سالگرد دانشگاه کلارک، دعوت کرد.
فروید و یونگ به آمریکا رفتند و فروید در آنجا چند سخنرانی ایراد کرد و درجهی دکتری افتخاری در روانشناسی را دریافت کرد. او این تجربه را بسیار شگفتانگیز یافت و آن را نقطهی عطف دیگری در زندگی حرفهای خودش میدانست.
سخنرانیهای فروید در “مجله روانشناسی آمریکا” به چاپ رسید و بعدها به چند زبان ترجمه شد. چندماه پس از این مراسم، در گردهمایی سالیانه انجمن روانشناسی آمریکا یک جلسه 3 ساعته به بررسی کارهای فروید اختصاص یافت و این نشان میدهد که حضور وی در ایالات متحده چقدر تاثیرگذار بوده است.
عقیدهی فروید دربارهی ذهن ناخودآگاه با اشتیاق مورد استقبال مردم آمریکا قرار گرفت.
“شاید کسی که به شدیدترین وجه تحت تاثیر سخنرانی فروید قرار گرفت، خودش بود. او در اینجا به مخاطبانی که به مراتب برتر از کسانی بودند که در اروپا به آنان فرمان رانده بود، خود را به عنوان یک دانشمند و درمانگری که به اکتشافهای تجربی مهمی دست یافته بود معرفی کرد و آنان با تحسین به وی واکنش نشان دادند” (نقل شده از “کر”).
زیگموند فروید در دانشگاه کلارک با برخی از برجستهترین روانشناسان آن زمان از جمله “ویلیام جیمز“، “جیمز مککین کتل” و پایهگذار مکتب “ساختارگرایی” یعنی “ای. بی. تیچنر” ملاقات کرد.
اگرچه فروید از این افتخار خوشحال بود و بسیار مورد احترام و استقبال قرار گرفت اما آمریکا را دوست نداشت. دلایل دلزدگی فروید از آمریکا را میتوان غیررسمی بودن آمریکاییها، کیفیت غذا، کمبود توالت و مشکلات زبان نام برد.
در آبشار “نیاگارا”، یک راهنمای آمریکایی فروید را “دوست دیرین” خطاب کرده بود و فروید از نظرش این عبارت توهینآمیز بود. او هیچوقت به آمریکا بازنگشت و یکجا اظهار داشته بود: ((آمریکا یک اشتباه است، یک اشتباه بزرگ! آنجا واقعیت دارد اما با وجود این یک اشتباه است)).
البته فروید حتی وین، شهری که سالیان درازی را در آنجا زندگی کرده بود را هم دوست نداشت.

دانشگاه کلارک
دو سال بعد از دیدار او، پیروان آمریکایی، انجمن روانکاوی آمریکا و انجمن روانکاوی نیویورک را دایر کردند. ظرف چند سال بعد انجمنهای روانکاوی دیگری در شهرهای “بوستون”، “شیکاگو” و “واشنگتن دی. سی” تأسیس شدند. مقالات بسیاری در آمریکا از روانکاوی فروید منتشر شد.
وقتی فروید از آمریکا به وین برگشت، متوجه شد که سخنرانیاش در آمریکا، برایش شهرت زیادی آورده است. فروید به شهرتی که همیشه آرزویش را داشت رسید. روانکاوی یک جنبش بزرگ در روانشناسی شده بود و فروید رهبر این جنبش بزرگ بود.
در سالهای بعد از بازگشتش از آمریکا بود که ارتباطش با یونگ و آدلر از دست داد و تنهاتر از قبل شد اما به فعالیتش ادامه داد.
جنگ جهانی اول
در سال 1914، جنگ جهانی اول شروع شد. فروید یک میهنپرست بود و اخبار جنگ را از نزدیک دنبال میکرد اما با پایان جنگ در سال 1918 و شکست تحقیرآمیز امپراتوی آلمان، فروید دچار یک بحران شد.
او به کشتارهای عظیم این جنگ نگاه کرد و نتوانست بپذیرد اینهمه خشونت ناشی از سرکوب غریزهی جنسی باشد.

جنگ جهانی اول
اینجا بود که فروید مفهوم جدیدی تحت عنوان “غریزهی مرگ” یا همان “تاناتو” مطرح کرد.
نظریه جدید او میگفت که انسانها یک میلی به مردن و کشتن دارند و خشونتهای جنگ جهانی به این دلیل بود که غریزهی مرگ در انسانها بیدار شده بود. در حقیقت جنگ جهانی اول دید فروید را به سرشت و ماهیت انسان تیرهتر کرد (برای مطالعهی مقالهی “نبرد 2 غریزه مرگ و زندگی در دیدگاه فروید” کلیک کنید).
ساختار شخصیت
فروید به توسعهی نظریاتش ادامه داد. در سال 1923، فروید کتابی را منتشر کرد تحت عنوان “ایگو و اید” یا همان “خود و نهاد” که در آن ساختار شخصیت را شرح داد. این ساختار جدید شخصیت برای این مطرح شد تا فروید بتواند روان انسان را بهتر تبیین کند.

فروید نظریه ساختارهای شخصیت را به عنوان مکملی برای نظریه سطوح شخصیت معرفی کرد
فروید در این کتاب نهاد، خود و فراخود را معرفی کرد. نهاد (اید) همان بخش غریزی انسان است که همه در آن مشترک هستیم و به دنبال ارضای سریع و بیقید و شرط نیازهاست. گرسنگی، تشنگی، غریزهی جنسی و… در نهاد ما قرار دارند.
خود (ایگو) بخش منطقی روان ما است که نهاد را مجبور میکند ارضای نیازهایش را به تعویق بیندازد. ایگو وظیفهی شناخت جهان واقعی و وفق خود با آن را دارد. فراخود (سوپرایگو) از ما میخواهد به اخلاقیات پایبند باشیم. فراخود همان صداهای درونیشدهی والدین و جامعه است که از ما میخواهد غرائز نهاد را سرکوب کرده و انسان کاملی باشیم.
ایگو باید میان میل بیمنطق نهاد به ارضا شدن و قضاوتهای بیرحمانهی فراخود میانجیگری کند. فروید با این ساختار شخصیت، به خوبی توانست تنشهای درون روان انسان را توضیح دهد. برای مطالعهی کامل این نظریهی فروید، مقالهی “۳ ساختار شخصیت در دیدگاه فروید؛ تاثیرشان بر شما” را مطالعه کنید.
درگیری این 3 ساختار، باعث ایجاد احساس تنش و اضطراب در درون ما میشود. فروید اضطراب را به 3 نوع تقسیم کرد که در مقالهی “3 نوع اضطراب از نظر فروید؛ ریشه ترس ها” میتوانید دیدگاه او به اضطراب را درک کنید.
گرچه موفقیتهای جنبش روانکاوی روز به روز بیشتر میشد اما از آن طرف شرایط سلامتی فروید بدتر و بدتر میشد.
مشکلات جدی سلامتی
در طول دههی 1920 و 1930، فروید به اوج موفقیت کاری خود رسید اما در همان زمان سلامتی او به طرز جدیای رو به زوال رفت. او از سال 1923 تا زمان مرگش تحت 33 عمل جراحی برای سرطان دهان قرار گرفت. لازم به ذکر است که فروید روزی بیست سیگار برگ میکشید! حتی وقتی بیماریاش تشخیص داده شد، باز به مصرف سیگار ادامه داد.

وضع سلامتی جسمانی فروید در اواخر عمرش بسیار وخیم شد
قسمتهایی از سقف دهان و فک او برداشته شدند و همواره درد داشت و برای تسکین آن از مصرف دارو خودداری میکرد. او تحت درمانهای اشعهی ایکس و عقیمسازی (وازکتومی) نیز قرار گرفت زیرا برخی پزشکان تصور میکردند از پیشروی سرطان جلوگیری میکند.
این جراحیها موجب اختلال در تکلم او شد و فهمیدن صحبتهایش بسیار دشوار گردید. فروید البته به ملاقات شاگردان و بیمارانش ادامه میداد اما از سایر تماسهای شخصی اجتناب میکرد.
اما شرایط زندگی فروید قرار بود بدتر هم شود زیرا جریانی در آلمان آغاز شده بود که بوی خون و کشتار جدید و عظیمتر از جنگ جهانی اول را به مشام میرساند؛ فاجعهای که جامعهی بشری و زندگی فروید را تحت شعاع قرار داد.
جنگ جهانی دوم
نازیها که در سال 1933 تحت رهبری “آدولف هیتلر” در آلمان به قدرت رسیدند، شروع به سوزاندن کتابهای فروید و دیگر به اصطلاح دشمنان حکومت مانند “آلبرت انیشتین” و “ارنست همینگوی” کردند.
هیتلر که موضع رسمی حکومت نازی علیه یهودیان را آشکارا اعلام کرده بود، دستور صادر کرد تا هر اثری از روانکاوی، که آن را فرقهی سرشار از توطئهی یهودیان میپنداشت، محو شود.
یک سخنگوی نازی هنگامی که کتابها را به آتش میکشید فریاد میزد: ((به نابودی اغراق دربارهی زندگی جنسی تباهکنندهی روح و به احترام شرافت روح انسان، نوشتههای زیگموند فروید را به شعلههای آتش تقدیم میکنم!)).
فروید در واکنش به این واقعه گفت: ((عجب پیشرفتی میکنیم. آنها در قرون وسطا مرا میسوزاندند، اکنون به سوزاندن کتابهایم رضایت میدهند)).
تا سال 1934 روانکاوان یهودی دوراندیش آلمان را ترک کردند. مبارزهی خشن نازی برای ریشهکن کردن روانکاوی در آلمان به قدری موثر بود که دانش فروید که زمانی عالمگیر بود، تقریباً به طور کامل از بین رفت. در آن زمان هرگز نامی از فروید به زبان نمیآمد و کتابهایش در یک قفسهی بسته نگهداری میشد. حتی امروزه پس از گذشت 60 سال، همچنان بسیاری از کتابهای مهم روانکاوی در آلمان یافت نمیشود.
در سال 1938، نازیها اتریش را اشغال کردند ولی فروید با وجود اصرار دوستانش از ترک کردن وین خودداری کرد. در 15 مارس، دستهای از سربازان آلمان نازی به خانهی فروید یورش بردند. یک هفته بعد، دخترش آنا دستگیر و بازداشت شد.
سرانجام فروید متقاعد شد که برای حفظ جانش کشور را ترک کند. به واسطهی دخالت دولت آمریکا، نازیها موافقت کردند که فروید به انگلستان برود. چهار نفر از خواهران فروید که در وین باقی ماندند، بعدها در اردوگاههای نازیها جانشان را از دست دادند.

جنگ جهانی دوم
قبل از فرار، فروید آخرین کتاب خود را با نام “موسی و یکتاپرستی” نوشت و بعد از فرارش به لندن آن را در سال 1939 منتشر کرد. در این کتاب فروید به شخصیت موسی پرداخت و ادعا کرد که موسی عبری نبود بلکه یک نجیبزادهی مصری بود که توحید را به بنی اسرائیل معرفی کرد.
او همچنین این ایده را به “آخناتن”، فرعون مصر که پرستش فقط یک خدا را ترویج داد، ربط داد. او همچنین عقدهی ادیپ را منشأ یهودیت معرفی کرد. او ادعا کرد که بنی اسرائیل موسی را کشتند که باعث ایجاد یک احساس گناه عمیق در آنها و ایجاد باورهای مذهبیشان در طول نسلها شد.
فروید همچنین دین را نتیجهی سرکوب احساس گناه و نیاز به یک پدرنماد معرفی کرد. این کتاب باعث خشم تمام یهودیان جهان شد.
بیشتر بخوانید: “ماهیت انسان از دیدگاه فروید؛ ذات تاریک بشر”
مرگ فروید
گرچه از فروید در انگلستان به خوبی استقال شد اما او قادر نبود از آخرین سالهای عمر خودش لذت ببرد. او در یادداشتهای روزانه و نامههای خود به دوستانش از روزهای بد و درد درحال گسترش سرطان شکوه کرد.
او خود نوشت: ((مجبور بودم برای دوازده روز کارهایم را به تعویق بیندازم، با درد و بطریهای آب گرم در تختخواب دراز بکشیم، چیزی که فراخور حال من نبود)). با اینحال او تا آخرین روز زندگی هوشیار بود و به کار ادامه داد.
فروید سالها قبل وقتی که “ماکس شار” را به عنوان پزشک مخصوص خود انتخاب کرد، از او قول گرفته بود که نگذارد بیهوده زجر بکشد. در تاریخ 21 سپتامبر 1939، او به پزشکش گفت: ((شما به من قول دادهاید هنگامی که زمان مرگم فرا میرسد، مرا به حال خود رها نکنید. اکنون زندگی برای من چیزی جز شکنجه نیز و دیگر معنایی ندارد)).

دکترش به او قول داد که اجازه نخواهد داد فروید بی جهت درد بکشد. او ظرف بیست چهار ساعت، طبق خواست خود فروید، سه تزریق مورفین تجویز کرد که هر مقدار بیشتر از اندازهی لازم برای تسکین درد بود. فروید در روز 23 سپتامبر 1939، در سن ۸۳ سالگی، از دنیا رفت. جنازهی فروید سوزانده شد.
میراث زیگموند فروید
تاثیر فروید بر روانشناسی، فلسفه و فرهنگ مدرن حد و اندازه ندارد. او مسیر روانشناسی را برای همیشه تغییر داده و دید انسان به خودش و دنیا را عوض کرد. نظریات او مانند ناخودآگاه اکنون بین عموم هم یک مسئلهی بدیهی تلقی میشود که نشاندهندهی میزان تاثیر اوست.
در قرن بیستم فیلسوفان، روانشناسان و متفکران بسیاری به نقد سفت و سخت نظریات او پرداختند. برخی افراد، نظریات او را کامل رد کرده و برخی آن را اصلاح کردند. بعد از او روانکاوان بسیاری نظریاتش را گسترش دادند و میراثش را زنده نگه داشتند.
همچنین خانهای که فروید و دخترش آنا بعد از فرار به لندن در آن زندگی کردهاند، تبدیل به “موزهی فروید” شده و اکنون بسیاری از آن بازدید میکنند.

موزهی فروید
هماکنون نظریات فروید به تمام روانشناسان سرتاسر دنیا تدریس شده و بر اهمیت آن تاکید میشود. بسیاری از تکنیکهای فروید امروزه در اتاقهای درمان مورد استفاده قرار میگیرد و بسیاری از مفاهیمش، با وجود تمام انتقادات، همچنان مهم هستند.
چه طرفدار و چه مخالف او باشیم، نمیتوانیم انکار کنیم که فروید مهمترین شخص در تاریخ روانشناسی است و یکی از بزرگترین متفکرین تاریخ بشریت به شمار میآید. با مطالعهی نظریهها و آثار او، میتوانیم دید جدیدی نسبت به انسان پیدا کنیم و طرز تفکر ما برای همیشه تغییر کند.
نظر شما راجب داستان زندگی فروید و شخصیت او چیست؟ آیا با نظریات او موافقید؟ با گذاشتن کامنت، نظرات خود را با ما به اشتراک بگذارید.
منابع: کتاب “نظریههای شخصیت” از “دوان پی.شولتز” و “سیدنی الن شولتز”/ کتاب “تاریخ روانشناسی نوین” از دوان پی شولتز و سیدنی الن شولتز /دورهی “میراث روانکاوی فروید” از دکتر “محمدرضا سرگلزایی”/ سایت The Freud Museum
کلا از اخلاق فروید خوشم نمیاد. خیلی تعصب داشته یعنی هرکی باهاش مخالفت میکرده رو از روانکاوی پرت میکرده بیرون 😑 نمیدونم چرا خیلیا ازش خوششون میاد
بله درسته خیلیا هم به این نوع رفتارش و تعصبش نقد کردند. البته فروید قطعا مثل هر انسان دیگهای اخلاقهای خوبی داشته و مهمتر از اون، خدماتی که به بشریت کرده با روانکاوی رو نباید نادیده گرفت و بسیاری به هین دلیل ازش خوششون میاد.
ممنونم از نظرتون ❤️🙏🏻
خوب بود فقط نظریهها فروید خیلی مختصر توصیح داده شده بود و او اگه بیشتر توضیح میدادید بهتر بود
خیلی ممنونم از نظر و نقدتون. بله درسته موضوع مقاله بیشتر راجب زندگینامه فروید بود و به نظریهها مختصر اشاره شد اما نظریههای ذکر شده همه در مقالههای جدا مفصل توضیح داده شدن ❤️
Your article helped me a lot, is there any more related content? Thanks! https://www.binance.info/ru/register?ref=O9XES6KU
Thank you for your sharing. I am worried that I lack creative ideas. It is your article that makes me full of hope. Thank you. But, I have a question, can you help me? https://accounts.binance.com/sl/register?ref=I3OM7SCZ
I don’t think the title of your article matches the content lol. Just kidding, mainly because I had some doubts after reading the article.
کاملترین زندگینامه زیگموند فروید و روانکاوی بود که دیده بودم ممنون
خیلی خوشحالم که مقاله را دوست داشتید. ممنونم از شما
Can you be more specific about the content of your article? After reading it, I still have some doubts. Hope you can help me.
Thanks for sharing. I read many of your blog posts, cool, your blog is very good. https://www.binance.com/uk-UA/register?ref=XZNNWTW7
Your article helped me a lot, is there any more related content? Thanks!
Thank you for your sharing. I am worried that I lack creative ideas. It is your article that makes me full of hope. Thank you. But, I have a question, can you help me? https://www.binance.info/vi/register?ref=MFN0EVO1
Thanks for sharing. I read many of your blog posts, cool, your blog is very good.
Can you be more specific about the content of your article? After reading it, I still have some doubts. Hope you can help me.
Can you be more specific about the content of your article? After reading it, I still have some doubts. Hope you can help me.
Your point of view caught my eye and was very interesting. Thanks. I have a question for you. https://www.binance.com/pt-BR/register?ref=GJY4VW8W
Your point of view caught my eye and was very interesting. Thanks. I have a question for you.