ماهیت انسان از دیدگاه یونگ + مرور نظریه ها

انسان از نظر یونگ چیست؟
تعریف شما از انسان چیست؟ آیا انسان را موجودی الهی میدانید؟ آیا او را ذاتاً پاک، زیبا و حتی مقدس میپندارید؟ یا انسان را موجودی میدانید خبیث، خودخواه و شرور؟
همهی ما نگاه منحصر به فردی به سرشت انسان داریم. متفکران نیز از این قاعده مستثنی نیستند. در طول تاریخ، اندیشمندان بزرگی دیدگاههای مختلفی نسبت به سرشت انسان ارائه دادند.
زیاد نیستند کسانی که اندازهی “کارل گوستاو یونگ“، روانشناس مطرح سوئیسی، بر نگاه ما نسبت به ماهیت انسان تاثیر گذاشته باشند.
بعد از نگاه بدبینانهی “زیگموند فروید“، پایهگذار “روانکاوی” به انسان، برداشت یونگ که زمانی شاگرد او بود، مانند نوری در تاریکی است. گرچه یونگ بسیار از فروید تاثیر پذیرفت اما برداشتش از ماهیت انسان کاملاً با برداشت او متفاوت است.
در این مقاله قصد داریم ماهیت انسان از دیدگاه یونگ را بررسی کنیم. ما یک نگاه اجمالی به نظریه های مختلف یونگ انداخته و سعی میکنیم بفهمیم یونگ با معرفی این ساختارها قصد دارد چه تصویری از انسان بودن را برای ما خلق کند.
سپس به دو مجادلهی قدیمی در نگاه او میرسیم یعنی مبحث “جبر و اختیار” و سپس “تربیت در برابر وراثت”. در آخر بحث را با مقایسهی دیدگاههای یونگ و فروید به پایان میرسانیم.
شناخت دیدگاه یونگ به انسان، بسیار تأملبرانگیز است و ما را به رشد فرا میخواند. تا پایان مقاله با ما همراه باشید تا سفری به نظریات و روانشناسی یونگی کنیم و باورهایمان نسبت به خودمان و سایر انسانها را به چالش بکشیم.
مروری بر نظریه های یونگ
در این بخش نظریههای یونگ را به شکل مختصر بررسی میکنیم تا ببینیم چه برداشتی از انسان بودن را ارائه میکنند. ابتدا با ساختار کلی شخصیت انسان در نظر یونگ آغاز میکنیم:
ایگو و ناخودآگاه
یونگ “ایگو” که “خود” نیز ترجمه میشود را مرکز خودآگاهی ما میداند که کیستی ما را سازمان میبخشد. نکتهی مهم این است که ایگو تمام روان نیست بلکه بخش به اصطلاح “روشن” روان ما را شامل میشود (برای شناخت کامل ایگو، به مقالهی “ایگو در روانشناسی یونگ” مراجعه کنید).

تصویری از کارل گوستاو یونگ؛ پایهگذار روانشناسی تحلیلی
علاوه بر خودآگاهی، بخش اعظم روان ما را “ناخودآگاه” تشکیل میدهد که فروید آن را به شکل منسجم معرفی کرد. طبق نظریهی “سطوح شخصیت فروید“، ناخودآگاه ما شامل تمام تجارب، امیال و نیازهای “سرکوبشده” و نادیده گرفته شده است (سرکوب یعنی تبعید محتوایی از خودآگاهی به ناخودآگاهی به دلیل ماهیت آزاردهنده).
یونگ ایدهی ناخودآگاه فروید را پذیرفته و گسترش داد. او ناخودآگاهی را به دو بخش تقسیم کرد: 1- ناخودآگاه فردی و 2- ناخودآگاه جمعی
ناخودآگاه فردی یونگ با مفهوم ناخودآگاه فروید تطابق دارد و شامل محتوایی است که زمانی در حوزهی آگاهی بوده اما دیگر در آن حضور ندارد هرچند که از بین نرفته و به شکل ناآگاهانه بر ما تاثیر میگذارد (برای شناخت کامل ناخودآگاه فردی، به مقالهی “ناخودآگاه فردی یونگ چیست؟” مراجعه کنید).

زیگموند فروید؛ پایهگذار روانکاوی در روانشناسی
افکار و امیال ناخودآگاه به شکل “عقدهها” سازمانیافته میشوند:
عقدهها
یونگ عقده را گرههای روانیای میدانست که بار عاطفی بالایی دارند و معمولاً در اثر “تروماها” و آسیبهای روانی شکل میگیرند. عقدهها مانند “سیاهچالهها” در فضا، انرژی بسیار بالایی داشته و ما را به درون میکشند.
ناخودآگاه فردی ما سرشار از این عقدهها است که هر عقدهای حول محور یک موضوع میچرخد مانند “عقدهی مادر” یا “عقدهی قدرت” و … . (برای شناخت کامل عقدهها، به مقالهی “عقده از دیدگاه یونگ” مراجعه کنید).
ایگو و خودآگاهی در نظریهی یونگ، منبع اختیار ما به عنوان انسان هستند. با وجود ایگو، ما میتوانیم دست به انتخاب بزنیم و یونگ برای این توانایی ارزش قائل بود اما یونگ با شرح ناخودآگاه فردی و خصوصاً عقدههای درون آن، نشان داد که این اختیار مطلق نیست.
اختیار ایگو همیشه در خطر تسخیر شدن توسط عقدههای ما قرار دارد که میتوانند ما را از کنترل خارج کرده و باعث شوند که ما دست به اعمال غیرمنطقی بزنیم.

عقدهها انرژی بسیاری در روان دارند و میتوان آنها را به سیاهچالهها تشبیه کرد
ما هرچقدر بیشتر به عقدهها و ناخودآگاهمان آگاه شویم، از تاثیر و انرژیشان کمتر میشود و بهتر میتوانیم مانع از دخالت این عناصر ناهشیار در تصمیمگیریهایمان شویم.
تا اینجا نظریهپردازی یونگ و فروید همسوییهایی داشتند اما یونگ لایهی جدیدی از ناخودآگاهی را معرفی کرد:
ناخودآگاه جمعی
یونگ ما بخش دیگر و البته عمیقتری از ناخودآگاه را معرفی کرد و آن را “ناخودآگاه جمعی” نامید. این ناخودآگاهی دیگر شخصی نبوده بلکه در بین گونهی بشر مشترک است.
ما ناخودآگاه جمعی را از تجارب جمعی اجدادمان به ارث میبریم و برای همین شناخت آنها بسیار سختتر از شناخت ناخودآگاه فردی است. یونگ عمرش را صرف شناخت ناخودآگاه جمعی کرد (برای شناخت بهتر ناخودآگاه جمعی، به مقالهی “نظریه ناخودآگاه جمعی یونگ چیست؟” مراجعه کنید).
ناخودآگاه جمعی نیز از عناصری تشکیل شده است که “کهنالگو” یا همان “آرکتایپ” نامیده میشوند:
کهن الگوها
کهنالگوها، تصاویر و نمادهای ازلی هستند که بر زندگی انسانها از گذشته تا به امروز تاثیر میگذارند. کهنالگوها همچون عقدهها، انرژی بسیار زیادی دارند و حول یک موضوع میچرخند.

کهنالگوها از اجدادمان به ما رسیدهاند
میتوانیم عقدهها را کهنالگوهای شخصی و کهنالگوها را عقدههای جمعی بدانیم (برای شناخت بهتر کهن الگوها، به مقالهی “نظریه کهن الگوی یونگ چیست؟” مراجعه کنید).
یونگ برخی کهنالگوها را مهمتر و تاثیرگذارتر از سایرین میدانست و آنان را معرفی کرد که شناختن آنها در درک دیدگاهش به انسانها بسیار حائز اهمیت است:
پرسونا و سایه
کهن الگوی “پرسونا” نقاب اجتماعیای است که ما برای پذیرفته شدن در جامعه بر چهره میزنیم. این نقاب اجتماعی از کودکی و با فشار والدین، مدرسه، همسالان و به طور کلی اجتماع رشد میکند (به مقالهی “پرسونا در نظریه یونگ” مراجعه کنید).
یونگ توضیح میدهد که ما برای اینکه بتوانیم تصویر مقبولی از خودمان به دیگران ارائه دهیم، مجبور میشویم بخشهایی از شخصیتمان را سرکوب کنیم و مخفی نگه داریم. یونگ نام این بخشهای سرکوبشده را “سایه” گذاشت (به مقالهی “نظریه سایه یونگ” مراجعه کنید).
این دو کهن الگو برای بحث ماهیت انسان بسیار کلیدی هستند زیرا یونگ باور دارد که طبق این کهنالگوها، انسان فقط موجودی متمدن و عاری از ناهنجاریها نیست بلکه یک لایهی تاریکتر در روان همهی ما وجود دارد که اگر نادیده گرفته شود، از پشت صحنه عمل میکند.

برای سایه گاهی از استعارهی شیطان روان استفاده میشود
یونگ با معرفی ناخودآگاه جمعی و کهنالگوهای محلول در آن، باور داشت که انسان یک “لوح سفیدی” نیست که بتواند تحت تاثیر تربیت به هر شکلی در آید بلکه این تصاویر ازلی و کهن درون همهی ما به شکل فطری وجود دارند.
در اینجا بد نیست که دیدگاه یونگ نسبت به زن یا مرد بودن را نیز شرح دهیم:
آنیما و آنیموس
یونگ نگاه جدیدی از جنسیت ارائه داد. او باور داشت ما انسانها به شکل ذاتی در درونمان هم مردانگی داریم و هم زنانگی. این صفات فطری بوده و نتیجهی هزاران سال همزیستی زنان و مردان است.
به دلیل فشارهای اجتماعی، ما از کودکی مجبور میشویم بسته به جنسیتمان، صفات مربوط به جنس مخالف را در درونمان سرکوب کرده و آنان را به سایه و ناهشیار تبعید کنیم. به این شکل مردان مجبور میشوند مردانه باشند و زنان زنانه.

کلیشههای جنسیتی باعث ایجاد آنیما و آنیموس میشوند
یونگ نام زنانگی سرکوب شده در درون مردان را “آنیما” و نام مردانگی سرکوب شده در درون زنان را “آنیموس” گذاشت (به مقالهی “آنیما و آنیموس چیست؟” مراجعه کنید).
طبق باور یونگ، جدا از جنسیتی که با آن متولد شدهایم، ما زنانگی و مردانگی در درونمان داریم و اینجا نگاه او از ماهیت انسان، از کلیشههای جنسیتی رایج عبور میکند.
حالا یک کهن الگوی دیگر را باید معرفی کنیم که یونگ با شرح آن، وظیفهی رشدی انسان و اختیار او برای پرداختن به آن را نشان میدهد:
کهن الگوی سلف و مسیر تفرد
کهن الگوی “سلف” که “خویشتن” نیز ترجمه میشود، به طور خلاصه تمایل ما برای تمامیت و کمال است. ما انسانها از نظر یونگ، تمایل ذاتی داریم که رشد کنیم و بخشهای متضاد شخصیتمان را با هم آشتی دهیم.
سلف، ما را به رشد و تمامیت فرا میخواند. یونگ باور داشت معنای زندگی ما در قرار گرفتن در مسیر “تفرد” است که در مسیر تفرد، ما به سمت سلف حرکت میکنیم (به مقالهی “نظرفه سلف یونگ” مراجعه کنید).
یونگ خصوصاً باور داشت که ما دو مرحله را در طول زندگی پشت سر میگذارنیم. مرحلهی اول “اجتماعیشدن” نام دارد که در طی آن از بدو تولد تا جوانی، به دنبال کسب هویت اجتماعی، موفقیت و روابط اجتماعی باثبات هستیم.
در مرحلهی دوم که تفرد نام دارد و از میانسالی آغاز میشود، ما باید با سایه، آنیما یا آنیموس و سپس سلف در ناخودآگاه جمعی ارتباط برقرار کرده و به سمت کمال و خودشناسی پیش برویم (به مقالهی “2 مرحله رشد شخصیت یونگ” مراجعه کنید).
مفهوم سلف و تفرد در نظریهپردازی یونگ، این پیام را به ما میدهند که یونگ نگاه غمانگیز و بدبینانهای نسبت به انسان ندارد. او باور دارد که سلف و تمایل به تمامیت ذاتی است.

ماندالاها نماد سلف هستند
تا اینجا متوجه شدیم که در نگاه یونگ ماهیت انسان تنشدار است زیرا پر از قطبهای متضاد است (مانند مردانگی و زنانگی یا خودآگاهی و ناخودآگاهی)، “نمادساز” است زیرا ناخودآگاه جمعی به شکل نمادین با ما ارتباط میگیرد (خصوصاً در حین خواب) و “غایتمند” است یعنی صرفاً محصول گذشته نیست بلکه به سمت معنا و تمامیت جهت دارد.
حال میخواهیم عمیقتر شویم. از طرفی یونگ بر اهمیت ناخودآگاهی تاکید دارد و زندگی ما را بسیار تحت تاثیر ناخودآگاه فردی و حتی ناخودآگاهی گونهی بشر میداند و ما را به این شک میاندازد که یک “جبرگرا” است.
از آن طرف، او بر اهمیت رشد و حرکت به سمت معنا حرف میزند که ما را یاد حرف “اختیارگراها” میاندازد. آخر کدام است؟ آیا یونگ یک جبرگرا است یا به ارادهی آزاد انسانها باور دارد؟
یونگ: جبر یا اختیار؟
مبحث جبر یا اختیار موضوع مهمی است که نگاه ما به زندگی و جهان را تحتتاثیر قرار میدهد. برخی باور دارند که ما موجوداتی با ارادهی آزاد هستیم و برخی نیز معتقدند که ما همچون سایر موجودات زنده، توسط علل مختلف کنترل میشویم.
یونگ در این بحث، برخلاف استاد سابقش یعنی فروید، موضعی جبرگرا نداشت. هرچند که او قطعاً آزادی انسان را مطلق نمیپنداشت و بخش بزرگی از روان انسان را معلول ناخودآگاه، زیستشناسی و حتی تاریخچهی بشریت میدانست.
در این مورد فروید نیز موافق بود. فروید باور داشت که بخش اعظم روان ما تحتتاثیر نیروهای ناخودآگاه قرار دارد و ما ارادهی زیادی از خود نداریم. اینجاست که یونگ با او مخالف بود.

جوانی کارل گوستاو یونگ
او این وابستگی ما به عواملی که تحت کنترل ما نیستند را مطلق نمیدانست و برای روان استقلال نسبی قائل بود. در نظام روانشناسی یونگ، روان یک سیستم “خودتنظیمگر” است.
منظور از خودتنظیمگری روان این است که روان ما نسبت به نیروهای خارجی و درونی منفعل نیست بلکه همواره فعالانه میکوشد بین نیروهای متضاد تعادل ایجاد کرده و به سمت تمامیت و رشد حرکت کند.
البته که این ارادهی آزاد ما مدام توسط نیروهایی تهدید میشوند. همانطور که توضیح دادیم مفاهیمی همچون ناخودآگاه و عقدهها، نشان میدهند که به باور یونگ این نیروها مدام بر ارادهی ما تاثیر میگذارند.
از نظر یونگ ما هرچقدر خودآگاهتر شویم و در مسیر تفرد بیشتر جلو رویم، تصمیمات عاقلانهتر و آگاهانهتری میتوانیم بگیریم و عقدههای ما تاثیراتشان کم و کمتر شده و بیشتر قابل مدیریت هستند.
همچنین مفهوم سایهی یونگ، نشان از خودانگیختگی و ارادهی آزاد دارد. سایهی ما چهارچوب شکن است. عوامل محیطی همچون فرهنگ و تربیت، میتوانند باعث شوند که یکسری صفاتمان را سرکوب کنیم اما هیچگاه آنان را حذف نمیکنند.
همانطور که سایه ممکن است ما را “مجبور” به ارتکاب اعمالی کند (اگر شناخته نشود)، میتواند منبعی برای خلاقیت و آزادی باشد. از این رو است که یونگ بر شناخت سایه تاکید دارد.

در روان، انکار چیزی باعث از بین رفتن آن نمیشود
یونگ نه آنقدر سادهلوح است که جبرهای ما را نادیده گرفته و آزادیمان را مطلق بداند و نه آنقدر تقلیلگراست که انسان را صرفاً موجودی منفعل در برابر این جبرها بداند.
او باور نداشت که همهی ما به یک اندازه آزاد یا در بند جبر هستیم. افرادی که خودشناسی ندارند، بیشتر تحت کنترل ناهشیار عقدهها، سایه و نیروهای ناخودآگاه قرار دارند و در نتیجه بیشتر در جبر روانی هستند.
از آن طرف افرادی که خودشناسی بیشتری دارند و روان خودشان را کاوش میکنند، آزادی بیشتری کسب میکنند.
حال که با دیدگاه یونگ نسبت به مبحث جبر و اختیار آشنا شدیم، میخواهیم به دیدگاه او نسبت به مبحث دیرینهی طبیعت در برابر تربیت بپردازیم. آیا یونگ تمام انگیزهها و تمایلات ما را فطری و سرشتی میدانست یا آنان را محصول تربیت محیط و فرهنگ؟
همچنین بخوانید: “3 اصل حاکم بر روان؛ نظریه انرژی روانی یونگ”
تربیت در برابر وراثت از نظر یونگ
از گذشتههای دور، بین اندیشمندان سر اینکه انسان بیشتر محصول سرشت مادرزادیاش است یا محیطی که در آن بزرگ میشود، اختلاف بوده است. در هر دو طرف مواضع رادیکال پیدا میشود.
یونگ در ارتباط با موضوع طبیعت-تربیت، موضع آمیخته و دوقطبیای داشت. او ناخودآگاه جمعی را فطری دانسته که یعنی طبق باورش انسان با پیشفرضهایی به دنیا میآید.
اینجا او از موضع محیطگرایانی همچون “جان لاک” و “رفتارگراها” دور میشود زیرا به عوامل مادرزادی توجه دارد. او باور دارد که سرشت ما یک چهارچوب و پتانسیل است که ما دنیا را در این چهارچوب تجربه میکنیم.

جان لاک فیلسوف مطرح بریتانیایی است
البته یونگ اهمیت تربیت و پرروش را نادیده نمیگیرد. ما انسانها از نظر یونگ تمایل به تفرد و تعالی داریم و این فطری است اما یادگیری و تجربه میتواند به این مسیر کمک کرده یا مانعش شود.
برای مثال به مفهوم پرسونا دقت کنید. یونگ پرسونا را نتیجهی انتظارات جامعه میدانست و از آنجایی که پرسونای ما بسیار بر هویت ما تاثیر میگذارد، اهمیت محیط و تربیت را در نظام روانشناسی یونگ نشان میدهد.
همچنین عقدههای ما، اغلب نتیجهی تجربههای عاطفی شدید یا تروماهای رشدی مکرر هستند که بر اهمیت تاثیر محیط میافزایند.
امروزه در علم روانشناسی، باور بر این است که شخصیت انسان نه صرفاً محصول سرشت یا تربیت بلکه نتیجهی تعامل این دو با یکدیگر است و هرکدام نقش کلیدیای دارند.
موضع یونگ نیز با این سمت و سوی علم مدرن همخوانی داشته و او نه یک سرشتگرای مطلق است و نه یک محیطگرای افراطی بلکه موضعی متعادل دارد.
همانطور که متوجه شدید، یونگ در نظریهپردازیاش سعی میکند به عوامل مختلفی که در انسان بودن ما تاثیر میگذارند، توجه کند. اینجا ما به آخرین موضوع مقاله میرسیم و آن مقایسهی نظریهپردازی یونگ و فروید است.
تفاوت دیدگاه یونگ و فروید به ماهیت انسان
هرچند که یونگ بسیار از فروید الهام گرفته و از او آموخته بود اما متاسفانه برای فروید، یونگ هیچگاه شاگردی نبود که بیچون و چرا نظریات استادش را قبول کند و همین در آخر به جدایی آنها انجامید.
یونگ در بسیاری از مفاهیم با فروید موافق بود اما کم نبودند مواردی که او راه خودش را کامل از فروید جدا کرده و دیدگاهی کاملاً منحصر به فرد از روان و ماهیت انسان را ارائه داد. یونگ کاملاً تفکر مستقلی داشت.
در این بخش به بخشی از تفاوتهای یونگ و فروید دربارهی ماهیت انسان میپردازیم:
1- اهمیت انرژی جنسی و ماهیت لیبیدو
فروید لیبیدو یا همان “انرژی روانی” را که نیروی لازم برای فرآیندهای ذهنی ما فراهم میکند، جنسی میدانست. از این رو در افراد رواننژند، به دنبال تجارب جنسی آسیبزایی میگشت که باعث تثبیت نابهجای این انرژی جنسی شده است.

فروید تاکید بسیاری بر انرژی جنسی در فرآیندهای روانی ما داشت
یونگ نگاه دیگری به لیبیدو داشت. از نظر او لیبیدو یا همان انرژی روانی را نمیشود تنها به انرژی جنسی تقلیل داد و انرژی جنسی صرفاً یکی از مصادیق میدان وسیع روان است.
درواقع فروید تمایل داشت که انگیزش را در چهارچوب امیال جنسی و پرخاشگرانه و تعارضات ناشی از آن توضیح دهد اما یونگ انرژی روانی را عامتر میدید و به معنایابی، نمادسازی، خلاقیت و سایر انگیرههای انسانی نیز توجه داشت.
2- ناخودآگاه فردی در برابر ناخودآگاه جمعی
در ارتباط با ناخودآگاه که موضوع محوری نظریهپردازی فروید و یونگ بود، یونگ بیشتر از اینکه با فروید مخالفت کرده باشد، آن را گسترش داد. فروید همانطور که قبلاً گفتیم، ناخودآگاه را منحصر در تجارب شخصی میدید.
یونگ دیدگاه فروید دربارهی ناخودآگاه را قبول کرد و آن را ناخودآگاه شخصی نامید اما ناخودآگاه را صرفاً محصول تجارب شخصی نمیدانست و به ناخودآگاه جمعی نیز باور داشت که از نیاکانمان به ارث بردهایم.
3- رشد انسان: کودکی یا میانسالی؟
فروید و یونگ هر دو نظریههای رشدی را ارائه دادند. نظریهی رشد فروید، “رشد روانی-جنسی” نام دارد که طبق آن فروید باور داشت که نیروی اصلی رشد ما جنسی بوده و شخصیت ما را تا پنج سالگی شکل میدهد.
یونگ دربارهی اهمیت تجربیات کودکی با فروید مخالف بود. البته که او اهمیت رویدادها و تجارب کودکی را انکار نمیکرد اما باور داشت که ما بیشتر تحت تاثیر تجربیاتمان در میانسالی و انتظاراتمان برای آینده هستیم.
درواقع فروید برای رشد انسان صرفاً روی کودکی و تعارضهای جنسی واقع در آن تاکید میکرد اما یونگ فرآیند رشد انسان را از کودکی تا آخر عمر دانسته و رشد را یک فرآیند سیال معرفی کرد.
4- تفاوت در دیگاه نسبت به رویاها و خوابها
فروید خواب را شاهکلیدی برای شناخت ناخودآگاه میدانست و از این رو یونگ با او کاملاً موافق است و در نظریهپردازی هر دو، رویاها و تعبیرشان اهمیت بسیاری دارند.
چیزی که در نظریهپردازی آن دو متفاوت است، دیدگاهشان نسبت به محتوای خوابهاست. فروید باور داشت که ما وقتی خواب میبینیم، امیال سرکوبشدهمان که به ویژه جنسی و خصمانه هستند، در رویایمان آزاد شده و به شکل تغییریافته خود را به ما ابراز میکنند. برای تعبیر رویا از دیدگاه فرویدی، باید در پشت نمادها به دنبال امیال ممنوعه بگردیم که در زمان بیداری آنان را سرکوب کردهایم.

تصویری از کارل یونگ جوان در کنار فروید
یونگ خواب را “جبرانی” میدید. تعادل روانی در نظریهپردازی یونگ جایگاه ویژهای دارد و هنگامی که ما در زمان بیداری چیزی را در شخصیت یا زندگیمان نادیده میگیریم، در رویا نمایان میشود تا تعادل را به روان برگرداند.
یک مثال بزنیم تا بیشتر مفهوم جا بیافتد. در دیدگاه فرویدی وقتی ما در رویایمان اشیای کشیده میبینیم، آن نماد آلت تناسلی مردانه یا همان “فالوس” است و وقتی اشیای گرد و توخالی میبینیم، نماد آلت تناسلی زنانه.
یونگ اینطور تعبیر را قبول نداشت و رویا را دارای یک ارزش درونی میدانست. او باور داشت که رویاها یک درس یا پیامی برای ما میآورند و البته که نمادهایی که در خوابهایمان میبینیم، ثابت و واحد نیستند.
یونگ میگوید برای یکی که تمایل جنسیاش را سرکوب میکند، یک قلعهی بلند میتواند نماد آلت جنسی باشد اما همان نماد برای فردی که جاهطلبیاش را نادیده میگیرد، ممکن است نماد بلندپروازی باشد.
همچنین یونگ به عناصر اسطورهی در تعبیر رویاها توجه بسیاری داشت و در فرآیند روانکاوی مراجعانش، بیشتر به معنا و پیام ارزشمندی که رویا برای فرد دارد توجه میکرد درحالی که فروید از رویاها برای کشف ناخودآگاه و در نتیجه درمان استفاده میکرد.
5- معنویت و دین
فروید و یونگ در ارتباط با دین و مذهب، نظرات کاملاً متفاوتی دارند که از باورهای متفاوتشان ناشی میشود. فروید از خانوادهی یهودی نهچندان معتقدی بود و خودش نیز هیچگاه به مفاهیم دینی باور نداشت طوری که در کتاب آخرش یعنی “موسی و یکتاپرستی”، یهودیت را نقد کرد.
یونگ از آن طرف در یک خانوادهی مسیحی بسیار باورمند متولد شد و از همان کودکی، علاقهی بسیاری به مفاهیم مذهبی داشته و سعی میکرد آنان را کاوش کند.
از نظر فروید، ایدهی خدا نسخهای از تصویر پدر است. او باور داشت که ما همیشه نیاز به یک “پدرنماد” قدرتمند، خردمند و خیرخواه داریم تا ما را راهنمایی کرده و از ما مراقبت کند همانطور که یک کودک به چنین پدری نیاز دارد.

فروید خدا را نمادی از پدری خیرخواه و قدرتمند میدانست
از این حرف اینطور میتوانیم برداشت کنیم که از نظر فروید باور به خدا، یک باور کودکانه و رواننژندانه است که از اضطرابهای ما ناشی میشود طوریکه او میگوید: ((مذهب یک رواننژندی جمعی و رواننژندی یک مذهب شخصی است)).
یونگ دیدگاه متفاوتی به خدا و دین داشت. طبق باور او، دین، اسطوره و نمادهای آن در سطح روانشناختی، ابزار معنا و تحول هستند. او نیاز به خدا را یک نیاز کودکانه نمیدید بلکه به آن به عنوان یک نیاز کهن انسانی احترام میگذاشت.
نقطه مشترک هردو این است که سعی کردند دین و خداپرستی را در سطح روانشناختی تحلیل کنند اما فروید بیشتر دیدگاه منفینگرانه داشته و آن را یک “توهم جمعی” میدید درحالی که یونگ آن را در فرآیند رشد جمعی انسانها از دوران کهن مهم دانسته و سعی میکرد کشف کند چه نوع نیازهایی در درون انسان و ناخودآگاه جمعیاش باعث میشود ما همیشه به سمت خدا و دین کشیده شویم.
در آخر برداشت یونگ از ماهیت انسان از برداشت فروید مثبتتر و امیدوارکنندهتر است. از نظر یونگ ما ذاتاً برای رشد، کمال و تمامیت برانگیخته میشویم و میتوانیم رشد کرده و روز به روز به خود حقیقیمان نزدیکتر شویم و در نتیجه به آرامش بیشتری دست یابیم.
وقتی فروید میگوید رشد ما در کودکی است، ناامید میشویم اما یونگ به ما امید میدهد که اینطور نیست و ما تا آخرین لحظهی عمرمان، میتوانیم تغییر کرده و برای زندگیمان معنا پیدا کنیم.
یونگ همچنین باور داشت که نسل بشر به طور کلی به سمت خودآگاهی بیشتر و پیشرفت ادامه میدهد و ما نسبت به اجداد بدویمان، پیشرفتهای چشمگیری داشتهایم.
البته یونگ با وجود خوشبینیاش، دربارهی فرهنگ غرب و خطراتش احساس نگرانی میکرد. او نگران بود که تاکید بیش از حد بر مادهگرایی، عقل و علم تجربی باعث میشود که ما نیروهای ناخودآگاهمان را نادیده گرفته و حتی تحقیر کنیم.
یونگ به ما هشدار میدهد که در کنار خردمندی و عقلگرایی، به نیروهای ناخودآگاهی که از اجدادمان به ارث بردهایم نیز توجه کرده و آنان را دست کم نگیریم.
همچنین بخوانید: “نظریه درونگرایی و برونگرایی یونگ چیست؟”
جمعبندی: ماهیت انسان از دیدگاه یونگ
در این مقاله سعی کردیم به جنبههای مختلف ماهیت انسان از نظر یونگ بپردازیم. به طور خلاصه، انسان در دیدگاه یونگ یک موجود فعال است، تمایل به رشد و تعالی دارد، هم ریشههای ارثی دارد مانند ناخودآگاه جمعی و هم از تجربه تاثیر میپذیرد مانند شکلگیری عقدهها.
در ارتباط با جبر و اختیار هم دیدیم که یونگ به جبرها باور دارد و نیروهای موثر درونی و بیرونی بر انسان را بررسی میکند اما در عین حال او را آزاد در انتخاب مسیرش دانسته و باور دارد که خودآگاهی و تفرد باعث میشود انسان آزادی بیشتری به دست آورد.
به تفاوتهای او با فروید نیز اشاره کردیم و به این نتیجه رسیدیم که یونگ روان انسان را فقط با گذشته و علتها توضیح نمیدهد بلکه معنا و اهداف را هم وارد معادله میکند.
درکل یونگ نگاه امیدوارکنندهای به ما دارد و ما را تشویق به رشد و حرکت به سمت خودشناسی میکند. یونگ اندیشمندی است که لایههای عمیقی از انسان بودن را افشا کرد و ما را با رازهای درون و گذشتهی انسانیمان مواجه کرد.
اگر قرار باشد یک درس از یونگ بگیریم، این است که باید بیشتر به درونمان توجه کنیم و به پیامهای ناخودآگاه گوش فرا دهیم. اگر قرار باشد کل روانشناسی یونگ را در یک جمله خلاصه کنیم، این جمله از یونگ میشود که با آن مبحث یونگ را خاتمه میدهیم:
((آن که به بیرون مینگرد، خواب میبیند؛ آن که به درون مینگرد، بیدار میشود)) یونگ
منابع: کتاب “نظریههای شخصیت” از “دوان پی. شولتز” و “سیدنی الن شولتز”/ فصل سوم: کارل یونگ و روانشناسی تحلیلی/ بخش “سوالهایی دربارهی ماهیت انسان”
American Psychological Association. (2018). Analytic Psychology
International Association for Analytical Psychology (IAAP). Individuation
International Association for Analytical Psychology (IAAP). The Theory of Complexes
Society of Analytical Psychology (SAP). Hopwood, A. Jung’s model of the Psyche
Encyclopaedia Britannica. Analytic Psychology
Jung, C. G. (1972). The Structure and Dynamics of the Psyche
Jung, C. G. (1959). The Archetypes and the Collective Unconscious
سلام آرش جان،
وبسایتت را دیدم و واقعاً لذت بردم.
مطالب جالب و منسجمی داری و انتخاب عکسها هم عالی بود.
برای این کار قشنگت تبریک میگویم. امیدوارم با همین دقت ادامه بدهی.
Keep up the great work!
سلام خیلی ممنونم ازتون. نظرتون برام خیلی ارزش داره