2 مرحله رشد شخصیت یونگ | تولد تا میانسالی

مراحل رشد شخصیت از دیدگاه یونگ
ما انسانها در طول زندگی، بسیار تغییر میکنیم. علایقی که قبلاً داشتیم را دیگر نداریم و بسیاری از تفکرات ما به واسطهی تجربیاتی که از سر گذراندهایم عوض شدهاند. تا به حال برایتان سوال شده که این تغییر به چه شکل رخ میدهد؟
“کارل گوستاو یونگ”، روانپزشک سوئیسی و بنیانگذار “روانشناسی تحلیلی“، باور داشت که روند رشد و تحول شخصیت انسان در طول زندگی به دو مرحلهی اصلی تقسیم میشود.
در این مقاله قصد داریم که مفصل و به زبان ساده، 2 مرحله رشد شخصیت یونگ را شرح داده و توضیح دهیم. ابتدا بررسی میکنیم که یونگ چگونه به کشف این مراحل رسید و سپس هر دو مرحلهی اصلی را به شکل کامل، از نوزادی تا میانسالی به بعد، شرح میدهیم.
در ادامه این نظریه را تحلیل کرده و یک سری سوءتفاهمها راجب آن را برطرف میکنیم، سپس پژوهشهای علمی مرتبط با این مراحل رشدی را شرح داده و انتقادات وارد شده به آن را معرفی میکنیم.
امیدواریم که از مطالعهی این مقاله لذت ببرید و در عین حال با شناخت این نظریه، بتوانید دیدگاهی جامع و اکتشافی نسبت به مرحلهای از رشد که در آن قرار دارید و تکالیف و دستاوردهای آن به دست بیاورید. تا پایان مقاله با ما همراه باشید.
نحوهی شکلگیری نظریه مراحل زندگی یونگ
نظریهی 2 مرحله رشد شخصیت یونگ، بسیار تحت تاثیر زندگی شخصی خودش قرار داشت. در این بخش به عوامل تاثیرگذار بر شکلگیری این نظریه در ذهن یونگ میپردازیم:
زندگی شخصی یونگ
یونگ در جوانی تحت تاثیر استاد آن زمانش یعنی “زیگموند فروید” معروف قرار داشت. فروید نظریهی رشد خودش تحت عنوان “4 مرحله رشد روانی-جنسی” را مطرح کرده بود و طبق این نظریه، باور داشت که شخصیت ما تا 5 سالگی شکل میگیرد.

تصویری از زیگموند فروید؛ استاد یونگ در جوانی
به مرور زمان یونگ که زمانی به نظریهی فروید باور داشت، متوجه محدودیتهای آن شد و مسیر مستقل خودش را پیمود. در نهایت یونگ و فروید در سال 1913 قطع ارتباط کردند و میانشان شکرآب شد. یونگ در آن زمان 38 سال داشت.
این جدایی از فروید، سرآغاز بحرانی در زندگی شخصی یونگ بود. در این دوران او از همه فاصله گرفت، منزوی شد و از مقام استادی دانشگاه هم استعفا داد و فقط به ملاقات مراجعانش ادامه داد. یونگ بعداً این دوران را مهمترین دوران زندگیاش توصیف کرد.

تصویری از کارل گوستاو یونگ؛ پایهگذار روانشناسی تحلیلی
یونگ از دل این تجربه، مفهوم “تفرد” را کشف کرد. در ادامه بیشتر به تفرد میپردازیم اما به طور خلاصه تفرد فرآیندی است که طی آن فرد نقابها و نقشهای تحمیلی اجتماع را کنار گذاشته و به سوی کشف خود اصیلش حرکت میکند.
یونگ به این نتیجه رسید که چنین تغییر مهمی معمولاً در میانسالی رخ میدهد یعنی زمانی که فرد سالها مطابق انتظارات بیرونی زندگی کرده و حال به اصطلاح “روح” او خواستار آزادی و معنا است.
درواقع میبینیم این بحرانی که یونگ در نزدیک چهل سالگی به آن دچار شد، نقش اساسی در ایجاد نظریهی رشد شخصیتش داشت (برای مطالعهی “زندگینامه کامل کارل گوستاو یونگ“، کلیک کنید).
اسطورهشناسی
یونگ علاقه داشت کشف کند که اساطیر کهن چه پیامهایی برای انسان امروزی دارند. مطالعات گستردهی او در زمینههای اسطورهشناسی، دین و انسانشناسی از عواملی بودند که در شکلگیری این نظریه نقش داشتند.

اسطورهشناسی نقش مهمی در شکلگیری نظریات یونگ داشته است
یونگ در مطالعاتش متوجه شد که بسیاری از فرهنگهای قدیمی، سنتهایی دارند برای زمانی که فرد قرار است از کودکی به بزرگسالی گذر کند که طی آن، جوانان از والدین و دنیای کودکی جدا شده و بالغ میشوند.
این سنتها، یونگ را به این نتیجه رساندند که بلوغ فقط یکسری تغییرات جسمانی نیست بلکه تغییرات روانشناختی را نیز شامل میشود و اساساً انسان از لحاظ روانی نیز دچار دگردیسی شده و آماده میشود تا در مرحلهی جدیدی از زندگی، وظایف جدید را برعهده بگیرد.
یونگ همچنین بسیار تحت تاثیر “کهنالگوی قهرمان” قرار داشت. به شکل خلاصه “کهنالگوها” یا همان “آرکتایپها”، تصاویر و الگوهای کهن و تکرارشوندهای هستند که ما از اجدادمان به ارث میبریم (برای مطالعهی “مفهوم کهنالگو و انواع آن” کلیک کنید).
در داستانهای اساطیری، مفهومی به نام “سفر قهرمان” مطرح میشود که بارها به شکلهای مختلف، قهرمانی را به تصویر میکشند که پس از پشت سر گذاشتن چالشها و مشکلات بسیار، رشد کرده و به دانش نو و معنایی والاتر دست مییابند.
یونگ این کهنالگو را که در فرهنگها و زمانههای مختلف بارها تکرار شده، با سفر انسان در نیمهی دوم زندگی مقایسه کرد و باور داشت افراد در مرحلهی دوم رشد، با چالشهایی مواجه میشوند که در صورت مقابله با آنها، به معنا و رضایت دست مییابند.

کهن الگوی قهرمان در فرهنگهای مختلف وجود دارد
همچنین یونگ در مشاهدات بالینیاش مشاهده کرد که مراجعانش در سنین بالاتر، با دغدغههایی باید دست و پنجه نرم کنند که در مراحل قبلی زندگی وجود نداشتند. این یونگ را به این نتیجه رساند که با گذر عمر، انسان تغییر میکند و در نتیجه اولویتها و مشغلههایش.
تمام این عوامل باعث شدند که یونگ برخلاف فروید که میگفت شخصیت در کودکی شکل گرفته و تثبیت میشود، باور داشته باشد که شخصیت در تمام عمر تغییر میکند.
حال که متوجه شدیم که یونگ چگونه به این نظریه رسید، وقتش است که یکی یکی و مفصل به هرکدام از این مراحل بپردازیم تا کاملاً با ایدهی یونگ آشنا شوید.
2 مرحله رشد شخصیت از دیدگاه یونگ
یونگ برای انسان در طول زندگی، 2 مرحله در نظر گرفت:
مرحله اول: اجتماعیشدن
اولین مرحله در نظریه رشد شخصیت یونگ، “اجتماعیشدن” نام دارد که از تولد تا حدود میانسالی را در بر میگیرد. این مرحلهی طولانی، زمانی است که ما هویت تشکیل میدهیم و با دنیای بیرون از خودمان سازگار میشویم.
در طی این مرحله فرد به تدریج هویت مستقل پیدا کرده و مهارتهای لازم برای زندگی در اجتماع و ارتباط با دیگران را فرا میگیرد. در این مرحله است که ما نقشهای اجتماعی مختلف مانند نقشهای خانوادگی، جنسیتی، شغلی و … را متقبل میشویم.
به طور خلاصه وظیفهی اصلی ما در مرحلهی اجتماعیشدن که “جامعهپذیری” نیز نامیده میشود، این است که تلاش کنیم عملکرد موفقی در جامعه داشته و یک انسان مفید برای دیگران باشیم.
این مرحله را میتوان به زیرمرحلههایی تقسیم کرد که یونگ مستقیماً آنها را نامگذاری نکرده اما بر اساس تغییرات برجستهای که در این دوران طی میکنیم، میتوانیم سنین مختلف را تفکیک کنیم.
در هر یک از این مراحل فرعی یکسری تحولات روانشناختیای رخ میدهد که یونگ به برخی از آنها اشاره کرده است:
نوزادی: آغاز زندگی در دریای ناخودآگاه
“جان لاک“، فیلسوف بریتانیایی معروف، باور داشت که انسان در بدو تولد همچون “لوح سفیدی” است یعنی کاملاً بر اساس تجارب بعدی شکل میگیرد. یونگ کاملاً با این نظر مخالف بود.
هر نوزادی طبق باور یونگ در بدو تولد، وارث تمام تجربیات گونهی بشر در گذشته است که در “ناخودآگاه جمعی” آنها را به شکل کهنالگوها دارد. به طور خلاصه، ناخودآگاه جمعی تمام محتویات روانیای را شامل میشود که از اجدادمان به ارث بردهایم (برای مطالعهی مفهوم “ناخودآگاه جمعی در دیدگاه یونگ“، کلیک کنید).
درواقع تجربیات اجداد آن نوزاد به شکل یکسری چهارچوب و الگو برای تجربه کردن زندگی، در او وجود دارند بدون اینکه هیچ تجربهی شخصیای آنان را شکل داده باشد. پس ما از نظر یونگ به شکل لوح سفید به دنیا نمیآییم بلکه تجربیات غنی بشری را در درون داریم.
این تجربیات ازلی و کهن بر شکلگیری شخصیت نوزاد تاثیر میگذارند و یونگ توضیح میدهد برای همین است که پدر و مادرها ممکن است ویژگیهایی در شخصیت کودکشان ببینند که هیچ شباهتی با آنها ندارد.
از نظر یونگ در آغاز تولد هیچ مرز روشنی بین ناخودآگاهی و “خودآگاهی” ما وجود ندارد. او وضعیت روانی نوزاد را به خورشیدی تشبیه کرده که تازه از “دریای شبانهی ناخودآگاهی” سر برآورده است.

نوزاد در اقیانوس ناخودآگاهی سیر میکند
منظور یونگ این است که ما در ابتدای تولد نظام مستقلی به نام خودآگاهی که مرکز آن “ایگو” است نداریم بلکه از “3 نظام شخصیت یونگ“، ناخودآگاه جمعی را داریم که ایگو و “ناخودآگاه فردی” در ادامه از آن بیرون میآیند.
در سالهای نوزادی، کودک هنوز پیوند قدرتمندی با ناخودآگاه جمعی دارد که گاهی در رویاهای شگفتانگیز یا همان “رویاهای بزرگ” او که ماهیت آنها هیچ ربطی به زندگی شخصی کودک ندارد، مشاهده میشود.
نوزاد انسان در این مرحله هنوز تمایز روانی روشنی از پدر و مادر خود ندارد، پدیدهای که یونگ آن را “مشارکت ساختنایافته” مینامید. منظور او این بود که نوزادان در ناخودآگاه والدین خود حل میشوند.
احتمالاً شما هم این عبارت را شنیدهاید: ((انسانها بار زندگی نزیستهی پدر و مادرشان را با خود حمل میکنند)). از نظر یونگ در این دوره دقیقا همین اتفاق میافتد و پدر و مادر “سایه” خود را به فرزند انتقال میدهند.
سایه به طور خلاصه آن بخشی از روان ماست که ما آن را انکار کرده و از خودمان و دیگران پنهان نگه میداریم. یونگ توضیح میدهد که پدر و مادر سایهی خود را بدون آنکه بدانند بر روی دوش نوزاد میگذارند (برای مطالعهی کامل مفهوم سایه، به مقالهی “نظریه سایه یونگ” مراجعه کنید).

کودکان بار سایهی والدینشان را حمل میکنند
برای همین است که یونگ برای درمان مشکلات روانشناختی کودکان، روی پدر و مادرهایشان کار کرده و رویاهای آنان را تعبیر میکرد (رویاها از نظر یونگ روش ارتباط مستقیم ناخودآگاه با خودآگاه ما هستند و برای همین تعبیر آنها اهمیت دارد).
به زبان ساده، پدر و مادر زندگی نزیسته و تعارضات حلنشدهی خودشان را به فرزند انتقال میدهند. به همین دلیل یونگ تاکید داشت که والدین تا حد امکان بر روی “عقدهها” و مشکلات روانیشان کار کنند تا بتوانند کودکی سالمتر پرورش دهند.
در ادامه، بالاخره نوزادی پایان میپذیرد و فرد وارد دوران جدیدی از رشد میشود.
کودکی: رشد ایگو و پایان معصومیت
اگر مرحلهی فرعی قبلی را تا حدود پنج الی شش سالگی در نظر بگیریم، این دوره از زمان ورود کودکان به مهدکودک و دبستان آغاز میشود. در این دوران ایگو که همانطور که گفتیم مرکز آگاهی است، به تدریج شکل گرفته و خودآگاهی کودک سازمانیافتهتر میشود.

در کودکی خودآگاهی به مرور منسجمتر میشود
در این دوران کودک بیشتر مشغول کاوش، بازی کردن و ارتباط با همسن و سالان بوده و هنوز بار سنگین مسئولیتهای اجتماعی بر دوشش قرار نگرفته است.
درواقع در این دوران خودآگاهی به شکل ابتدایی و ساده شکل میگیرد و کودک از آن ناخودآگاهی کامل به تدریج فاصله میگیرد. این سنین زمانی است که کودک غرق در لذت، شادی و در لحظه بودن است و به قول معروف “کودکی” میکند.
اگرچه کودکی کردن و معصومیت دنیای درونی این دوران کودک نشانهی سالم بودن او است اما قرار نیست که این بهشت کودکی تا ابد ادامه داشته باشد. سرانجام قرار است واقعیتهای زندگی با انتظارات جدی جامعه رویای شیرین کودکی را از بین ببرد.
یونگ در اینباره میگوید: ((زندگی میتواند بیرحمانه رویای شیرین کودکی را پایان دهد)). این اتفاق معمولاً با نزدیک شدن به بلوغ و دوران نوجوانی رخ میدهد.

شادی دوران کودکی چیزی است که ما حسرت بازگشت به آن را داریم
دورهی بعدی، زمانی است که آن بیدغدغگی لذتبخش کودکی به آرامی محو شده و کودک وارد دوران بعدی زندگی میشود؛ دورانی پرچالش و حساس.
نوجوانی و بلوغ: طوفان تغییر و تولد دوباره
بلوغ جنسی، اتفاق مهمی در طول زندگی هر فردی است. از نظر یونگ این اتفاق سرآغاز واقعی جدا شدن “روانی” از والدین و شکلگیری هویت مستقل از آنها است. او بلوغ را “تولد روان ما” توصیف کرد.
ظهور غریزهی جنسی در این زمان و تغییرات شدید هورمونی و البته جسمانی، باعث میشود که فرد احساس کند ناگزیر است از نظر روانی و حتی فیزیکی از والدین فاصله گرفته و مرزهای جدیدی را کشف کند.

کودکی با ورود فرد به بلوغ، پایان مییابد
یونگ اشاره میکند که در فرهنگهای کهن، آیینها و مراسمهایی برای این عبور از کودکی به سمت بزرگسالی وجود داشته که نشان از اهمیت آن برای حتی انسانهای ابتداییتر است.
در این آیینها معمولاً رسم این است که نوجوان از والدینش جدا شده و دشواریهایی به او تحمیل میشود (نماد سختی بزرگ شدن) تا روش تحمل سختیهای زندگی را یاد بگیرد و در آخر او با یک هویت مستقل و آمادگی برای پذیرفتن نقشهای اجتماعی باز میگردد.
اگرچه در جوامع پیشرفته و صنعتی دیگر خبری از این نوع تشریفات نیست اما نوجوانان در این سن معمولاً دچار کشمکش با والدین میشوند، هنجارشکنی کرده و به شکل نمادین از والدینشان استقلال مییابند.
درست است که امروزه بسیاری از نوجوانان همچنان با خانوادههایشان زندگی میکنند اما به شکل روانی، بر اساس ملزومات رشدی، از آنها فاصله گرفته، باورهایشان را به چالش میکشند و ترجیح میدهند با همسن و سالان خودشان وقت بگذارند.

نوجوانان ترجیح میدهند با همسالان خود وقت بگذرانند
دورهی نوجوانی از حدود 12 الی 13 سالگی آغاز شده و تا اواخر دههی دوم زندگی ادامه دارد. این مرحله معمولاً به شکل یک طوفان به تصویر کشیده شده است؛ دورانی که نوجوان دچار تغییرات سریع جسمانی، بیدار شدن امیال جنسی، نوسانات خلقی و هیجاناتی و تلاش برای یافتن هویت منسجم میشود.
نوجوان تلاش میکند به سوال ((من کی هستم؟)) پاسخ دهد. همانطور که گفتیم، در زیرمرحلههای قبل کودک هویت مستقلی از والدین خود ندارد اما در این دوران فرد سعی میکند که بفهمد کیست و چه هدفی از زندگی در جامعه دارد.
از نظر یونگ این دوران زمانی است که حتی ممکن است عقدهها، تعارضات حلنشده و سایهی ناخودآگاه غلیان کند و نوجوان دچار احساساتی همچون خودکمبینی مفرط، خشم، عصیان و یا افسردگی شود.
شایان ذکر است که یونگ بر رفتار والدین با نوجوان برای عبور سالم از این دوران پرتنش تاکید میکند. اگر پدر و مادر بیش از حد سختگیر باشند و نتوانند استقلال نوجوان را بپذیرند و توقعاتی غیرواقعبینانه از او داشته باشند، در این صورت مسیر هویتیابی نوجوان مسدود شده و او دچار مشکل میشود.
از طرفی این روش برخی از خانوادههایی که خود را بسیار “فرهیخته” و “روشنفکر” میدانند که نوجوان را به حال خودش رها میکنند تا دست به هرکاری بزند بدون در نظر گرفتن عواقبش، درست نیست.
خانواده باید در این دوران در عین حال که همچنان انتظارات به جا، محدودیتهای منطقی و اقتدار دارند، همدل، مهربان، شنوا و امن باشند و به نوجوان اجازه دهند که عصیانهای بهجا کرده و تجربیات تازهای داشته باشد و برایش نقش بزرگسال امن و راهنما را ایفا کنند.

والدین باید برای نوجوان امن و شنونده باشند
در بهترین حالت ما باید در این دوران بتوانیم به تدریج یک هویت پایدار را کسب کرده، به اعتماد به نفس سالمی برسیم و همچنین مهارتهای اجتماعی لازم برای ورود به اجتماع را کسب کنیم. البته که بسیاری ممکن است به این دستاورد رشدی نرسند که مشکلات بسیاری برایشان در آینده ایجاد میشود اعم از مشکل در برقراری روابط صمیمانه، ناتوانی در تصمیمگیری درست تحصیلی یا شغلی و … .
اما حتی اگر نوجوانی ایدهآل سپری شود، خالی از غم و اندوه نیست. نوجوان کسی است که بالاجبار آن شوق و معصومیت کودکی را از دست داده و باید با بزرگسالی و دشواریهای آن مواجه شود.
یونگ توضیح میدهد که ما همیشه تمایل داریم که به آن سرزندگی و پاکی کودکی برگردیم هرچند که این ممکن نیست چراکه با گذر از نوجوانی باید آماده باشیم تا وارد جامعه شده و بزرگسالی را تجربه کنیم.
همچنین بخوانید: “نظریه درونگرایی و برونگرایی یونگ چیست؟”
جوانی: رویارویی با جهان و ساختن زندگی
پس از سپری کردن دوران پرآشوب نوجوانی، فرد وارد دوران جوانی (اوایل بزرگسالی) میشود. این مرحله از نظر یونگ از حدود 20 سالگی تا حدود 35 سالگی ادامه دارد.
حالا در این دوران ایگو و هویتی که از کودکی آرام آرام شکل گرفته، در نوجوانی از والدین مستقل شده و هدفش را پیدا کرده است، با ملازمات واقعی زندگی در اجتماع روبرو میشود.

جوانی آغاز رویارویی فرد با جهان واقعی است
جوانی دورانی است که ما ادامه تحصیل میدهیم یا از همان ابتدا وارد بازار کار میشویم، سعی میکنیم استقلال مالی پیدا کنیم، رابطهی عاطفی شکل میدهیم یا حتی ازدواج میکنیم و تشکیل خانواده میدهیم و بهطور خلاصه، جایگاه خودمان را در جامعه پیدا میکنیم.
در این دوران رویاها و تخیلات دوران کودکی جای خودشان را به واقعگرایی میدهند. یک فرد جوان متوجه میشود که جهان مجزا از خواستههای او است و همیشه همهچیز طبق میل او پیش نمیرود و برای همین برای رسیدن به دستاوردها باید سخت تلاش کرده و حتی مبارزه کند.
هدف اصلی ما در نیمهی اول زندگی از نظر یونگ، این است که یک هویت بیرونی ساخته و با جهان سازگار شویم. در جوانی ما سخت درگیر تحصیلات، شغل، جایگاه، روابط اجتماعی و عاطفی، ثروت و تشکیل خانواده میشویم. ما سعی میکنیم به جهان بفهمانیم که کسی هستیم و ارزشی داریم.
بسیاری از تمایلات، افکار و رفتارهای ما که از نظر اجتماعی مقبول نیستند، در این دوران “سرکوب” میشوند.
سرکوب “مکانیزم دفاعی“ای است که ما با استفاده از آن، ویژگیهایی از خودمان را که از نظر جامعه ناپسند هستند، از حیطهی خودآگاهی خارج کرده و به ناخودآگاه تبعید میکنیم که سایهی ما را شکل میدهند. درواقع ما بخشهایی از شخصیتمان را از نگاه خودمان و جامعه مخفی نگه میداریم.
یکی از مفاهیم بسیار مهم یونگی “پرسونا” یا همان نقاب اجتماعی نام دارد. پرسونا آن نقشهای اجتماعیای است که ما برعهده میگیریم تا از طرف دیگران و جامعه تایید شویم.

پرسونا در دیدگاه یونگ شامل نقابهای اجتماعی است
این نقابهای اجتماعی پرسونا یعنی ما بسته به هر شرایطی، یاد میگیریم نقش متناسب را بازی کنیم تا بهترین دستاورد را داشته باشیم. پرورش پرسونا در این زمان رخ میدهد.
پرسونا را با دورویی اشتباه نگیرید. پرسونا برای زندگی اجتماعی ضروری است. پرسونا باعث میشود ما در سرکار رفتار حرفهای داشته باشیم، پیش کسی که عاشقش هستیم رفتار عاشقانه داشته باشیم و در کنار دوستانمان گرم و صمیمی باشیم.
همانطور که میبینید پرسونا باعث میشود بتوانیم به خوبی در جامعه نقش بازی کنیم و به دستاوردهای شغلی، تحصیلی و ارتباطی دست یابیم. پرورش پرسونا از ضروریات نیمهی اول زندگی از نظر یونگ است (برای شناخت کامل مفهوم پرسونا به مقاله “پرسونا در دیدگاه یونگ” مراجعه کنید).
اگر این فرآیندها در جوانی به خوبی اتفاق بیافتند، یعنی ما جایگاه شغلی خوب، استقلال مالی و روابط گرم و کارآمد داشته باشیم، به آرامش و رضایت میرسیم.
اما بسیاری هستند که به دلایلی این مرحله را به خوبی طی نمیکنند. ممکن است آنها مهارتهای اجتماعی لازم را یاد نگرفته یا همچنان نتوانسته باشند به هویتی منسجم دست یابند و جایگاه خودشان در جامعه را ندانند.
یونگ هشدار میدهد که مشکلاتی همچون توقعات غیرواقعبینانه، خوشبینی سادهلوحانه، بدبینی کاذب و ترس از شکست میتواند از عوامل شکست در این مرحله باشد. بگذارید چند مثال بزنم.
جوانی را تصور کنید که با توقعات بیش از حد بچگانه و ایدهآلگرایانه وارد زندگی شغلی شود و تصور کند همیشه پیروز و سربلند خواهد بود. او با اولین شکست، سرخورده میشود چراکه هنوز نفهمیده که شکست جزئی جداناپذیر از زندگی است.
یا مثلاً فردی که دچار بدبینی است و به همهچیز با فیلتر ترس نگاه میکند، ممکن است بسیاری از فرصتها را از دست بدهد. همچنین عدم تعادل غرایز مثل افراط یا تفریط در لذت جنسی، یا حل نشدن عقدههای دوران قبل میتواند عملکرد جوان را مختل کرده و او را دچار بحران کند.

جوانی میتواند شامل مشکلاتی باشد که فرد را به چالش میکشند
همچنین ما در این دوران دچار نوعی تنش درونی میشویم. از سویی دلمان برای روزهای خوش کودکی تنگ است و میخواهیم به آن دوران برگردیم اما از طرفی با دنیایی پررقابت و حتی گاهی بیرحم طرف هستیم که در آن جایی برای کودک ماندن نیست.
در این حالت یونگ میگوید باید از کودکی بیرون بیاییم و نقش بزرگسال را بپذیریم و کسانی که همچنان در نوجوانی میمانند و نمیتوانند باثبات و مسئولیتپذیر شوند، بسیار مستعد انواع مشکلات بوده و ناپخته باقی میمانند و در نتیجه به دستاوردی در زندگی اجتماعی نمیرسند.
یک جمعبندی از مرحلهی اول داشته باشیم. در مرحلهی اجتماعی شدن که از تولد تا حدود میانسالی ادامه دارد، ما باید یک ایگوی سالم بسازیم یعنی به یک هویت سالم برسیم که بتوانیم در زندگی اجتماعی کارآمد و مفید باشیم.
هدف این مرحله این است که بتوانیم از آن ناآگاهی نوزادی به سمت معصومیت کودکی پیش رفته، آشوب نوجوانی را مدیریت کنیم و سپس با یک شناخت از هویت خودمان و اهدافمان، به سمت زندگی اجتماعی برویم یعنی کار کنیم، روابط اجتماعی متعدد برقرار کنیم، عاشق شویم و رابطهای سالم بسازیم و یک انسان مفید برای خودمان و دیگران باشیم. این هدف ما در نیمهی اول زندگی است.

هدف مرحلهی اول رشد شخصیت یونگ، یافتن جایگاه مناسب اجتماعی است
اما این پایان کار نیست چراکه در میانسالی اتفاقی برای ما میافتد که تمام معادلات را بر هم میریزد. به ناگهان ما با دنیایی کاملاً جدید روبرو میشویم و باید باز بند کفشهایمان را سفت کرده و به جلو رفتن در جادهی رشد ادامه دهیم.
مرحله دوم: تفرد
مرحلهی دوم رشد که از میانسالی آغاز میشود، تفرد نام دارد که به معنای “فردیت یافتن” و “یکتا شدن” نیز هست. یونگ از این مرحله برای توصیف فرآیند رشد روانی نیمهی دوم زندگی به کار برد.
تفرد به طور خلاصه یعنی فرد تمام جنبههای وجودش را شناخته و در یک تعادل نگه دارد. در این مرحله است که فرد به درون توجه میکند و با جنبههای ناشناختهی وجودش که قبل از آن به آنها توجه نداشت، روبرو میشود.

با ورود به میانسالی، شرایط آغاز مرحلهی تفرد مهیا میشود
توجه داشته باشید که منظور از تفرد انزوا یا دوری از دیگران نیست بلکه اتفاقاً انسان در این فرآیند با خود به صلح و یکپارچگی رسیده و میتواند ارتباط عمیق و معناداری را با کل جهان و بشریت برقرار کند.
یونگ باور داشت که به طور کلی مرحلهی تفرد از میانسالی آغاز میشود اما ممکن است بسته به شرایط مختلف زندگی افراد، زودتر یا دیرتر اتفاق بیافتد یا اصلاً اتفاق نیفتد!
در هر حال شرط لازم این مرحله این است که توانسته باشیم در مرحلهی قبل به دستاوردهای شغلی، مالی و اجتماعی مد نظر رسیده باشیم و کسی که همچنان در میانسالی درگیر شرایط مالی است، ممکن است اصلاً به این مرحله وارد نشود.
یونگ این دوران را “نیمروز زندگی” نامید یعنی زمانی که خورشید عمر به اوج خودش رسیده و اکنون آرام آرام به سمت مغرب حرکت میکند. یونگ اولین روانشناسی بود که دربارهی چالشهای دوران میانسالی به شکل جدی حرف زد، دهها سال قبل از اینکه عبارت “بحران میانسالی” رایج شود.

میانسالی آغاز مرحلهی جدیدی در زندگی است
وقتی افراد به میانسالی میرسند، در صورتی که به جایگاه اجتماعی و شرایط اقتصادی مناسبی در مرحلهی قبل رسیده باشند، دچار بحران معناجویی میشوند. حال اولویتها و ارزشهای فرد تغییر کرده و تکلیف رشدی جدیدی پیش پای او قرار میگیرد.
اغلب کسانی که به این مرحله میرسند، در ابتدا یک احساس بیقراری میکنند. آنها در طول تقریباً دو دهه از زندگی سخت تلاش کردند و حتی شاید توانسته باشند قلههای بلندی از موفقیت را فتح کنند اما حال این سوال برایشان پیش میآید: ((بعد از این چه میشود؟ بعدش چه؟))
در این حالت فرد که سالهای سال درگیر نقشهای اجتماعی و رقابت بود و وقت و فکرش مشغول بازی اجتماع بود، دچار اضطراب و تشویش میشود و ممکن است احساس تهی بودن و بیمعنایی کند که این اولین نشانه از آغاز مرحلهی دوم زندگی است.
گویا صدایی از ناخودآگاه فرد برخواسته و به فرد میگوید که دستاوردهای مرحلهی قبلی زندگی گرچه ضروری و ارزشمند بودند اما کافی نیستند و اکنون باید قدم در مسیر جدید و چه بسا دشوارتری بگذارد.
یونگ دربارهی این دوران میگوید: ((اغلب گویی شخصیت آدم آهسته آهسته دستخوش دگرگونی میشود؛ در مواردی صفاتی دوباره سر بر میآورند که از دوران کودکی ناپدید شده بودند یا علایق و تمایلات پیشین کمرنگ میشوند و تمایلات دیگری جای آنها را میگیرند)).
یونگ مشاهده کرد که اغلب مردان پس از میانسالی نرمتر و حساستر میشوند و زنان در این مرحله به استقلال و اعتماد به نفس بیشتری دست مییابند. این فرآیند مواجهه با آنیما یا آنیموس یا همان زنانگی و مردانگی سرکوبشده است (برای شناخت کامل مردانگی و زنانگی، به مقالهی “آنیما و آنیموس یونگ” مراجعه کنید).

زنان و مردان در میانسالی تغییرات متفاوتی را تجربه میکنند
به بیان دیگر افراد در این دوران موظف هستند بخشهایی از شخصیتشان که در مرحلهی قبل برای مقبولیت نزد جامعه مجبور به سرکوبشان بودند را دوباره شناخته و با آنان ارتباط عمیقی برقرار کنند.
در ادامه به وظایف اصلی انسان در دوران میانسالی و مرحلهی دوم زندگی از نظر یونگ میپردازیم:
هدف تفرد در میانسالی
هدف اصلی مرحلهی دوم زندگی، رسیدن به تمامیت روانی است. همانطور که در توضیحات مرحلهی اول گفتیم، افراد مجبور میشوند پرسونا یا همان نقاب اجتماعی را پرورش دهند و به ناچار برخی از صفات ناخوشایند و نامقبول را سرکوب میکنند که تبدیل به سایهی آنها میشود.
همچنین در بسیاری از جوامع خصوصاً جوامع سنتی یکسری کلیشههای جنسیتی دربارهی مرد بودن و زن بودن وجود دارد. در این جوامع، از مردان و زنان انتظار میرود بسته به جنسیتشان به گونهای خاص رفتار کنند و برای همین بخشهایی از شخصیت هر فرد که به اصطلاح به جنس مخالف نسبت داده میشوند، سرکوب شده و مردان نقش مردانه را بازی میکنند و زنان نقش زنانه را.

کلیشههای جنسیتی نقشهایی را بر پسران و دختران تحمیل میکنند
این سرکوب منجر به ایجاد آنیما (زنانگی سرکوبشدهی درون مرد) و آنیموس (مردانگی سرکوبشدهی درون زن) میشود. همچنین ما در دوران اجتماعیشدن بیشتر روی خودآگاهی و دنیای بیرون تمرکز داریم که تمام اینها بهنجار هستند.
اما حالا وقتی به میانسالی میرسیم و به شرط آنکه توانسته باشیم به اهداف و دستاوردهای مطلوب اجتماعی برسیم، زمانش است که به درون نگاه کنیم و به قول یونگ فرآیند تفرد را آغاز کنیم.
در این مرحله ما ابتدا باید با سایهی خود مواجه شویم و بفهمیم که فقط آن چیزهایی نیستیم که به اجتماع نشان میدهیم بلکه صفاتی در ما هستند که چه بسا از لحاظ فرهنگی شیطانی و بد تلقی شوند همچون خودخواهی، خودشیفتگی، تنبلی، حسادت و میل به خشونت.
ما باید با این ویژگیهای درونمان آشنا شویم و آنها را بپذیریم هرچند که این به این معنا نیست که توسط سایه به قول یونگ “تسخیر” شویم بلکه صرفاً قرار است که دیگر سایه را در ناآگاهی نگه نداریم و حتی بتوانیم به استعدادهای نهفته در آن پی ببریم.

از تکالیف مهم مرحلهی تفرد، شناخت سایه است
در مرحلهی بعد ما با آنیما یا آنیموس خودمان روبرو میشویم. اگر مرد باشیم، به آرامی آن پرسونای مردانه فرو میریزد و ما با صفات زنانهی وجودمان همچون مهربانی، همدلی، خلاقیت، شهود و میل به نوازش و رشد دادن روبرو میشویم.
اگر هم زن باشیم باید با صفات مردانهی درونمان همچون جاهطلبی، خشونت، قدرتطلبی، تفکر منطقی، سلطهجویی و اهل رقابت بودن آشنا شویم. در زنانگی یا مردانگی درونمان پتانسیلهای بسیاری وجود دارد برای مثال مردان میتوانند از زنانگی استفاده کنند تا به خلاقیت و معنای زندگی برسند و همچنین زنان از مردانگی برای رسیدن به استقلال و اعتماد به نفس بیشتر بهره میجویند.
در ادامه اگر بتوانیم با سایه و آنیما یا آنیموس خودمان یکپارچه شویم و ویژگیهای متضاد درونمان را در یک تعادل نگه داریم، با ناخودآگاه جمعی بشریت ارتباط گرفته و با کهنالگویی به نام “سلف” یا همان “خویشتن” تعامل میکنیم.
به طور خلاصه سلف کهنالگویی است که ما را به کمال، تمامیت و یکپارچگی ضدیتها سوق میدهد و باعث میشود ما به سمت این برویم که بیشتر و بیشتر به خود اصیلمان نزدیک شویم و پرسونا و سایه، و همچنین زنانگی و مردانگی درونمان را در تعادل نگه داریم (برای شناخت کامل سلف، به مقالهی “نظریه سلف یونگ” مراجعه کنید).

اشکال هندسیای به نام “ماندالا” نماد سلف هستند
البته که طی کردن این مراحل به هیچوجه آسان نیست بلکه نیاز به صبر، شهامت و صداقت با خود دارد. یونگ خود میگوید: ((هیچ زایش روانیای بدون دردسر و رنج روی نمیدهد)).
در تحول از مرحلهی اول به مرحلهی تفرد، یکسری بحرانهایی برای شخص میانسال پیش میآیند که آنها را بحران میانسالی مینامیم برای مثال ممکن است که فرد دچار اضطراب، افسردگی، میل به تغییر اساسی شغل یا سبک زندگی، دلسردی از روابط قبلی و … شود.
هرچند که این چالشها وجود دارند اما یونگ این بحران را به چشم فرصت میدید. او باور داشت که اگر ما در این دوران بتوانیم صبر لازم را داشته باشیم، میتوانیم به آگاهی و معنای زندگی دست یابیم و گرچه این در کوتاهمدت اضطرابزاست و باعث تجربهی هیجانات آزاردهنده میشود اما در آخر پاداشی دارد که به تمام هزینههایش میارزد.
بسیاری از ما ممکن است که نسبت به میانسالی دیدگاه منفیای داشته باشیم. ممکن است آن را دورانی بدانیم سرشار از غم، دور شدن از سلامت و شادی جوانی و نزدیکتر شدن به پیری و مرگ.
اما یونگ ما را دعوت میکند که نگاه دیگری به میانسالی داشته باشیم. او اینطور توضیح میدهد: ((قطعاً انسان به هفتاد یا هشتاد سالگی نمیرسید اگر عمر دراز او هیچ معنایی برای گونهی بشر نداشت. عصر زندگی نیز معنای خاص خود را دارد و صرفاً زائدهای حقیر بر صبح زندگی نیست)).
البته که یونگ مشکلات میانسالی و در ادامه کهنسالی را انکار نکرد. در این دوران ما با افول سلامتی جسمانی مواجه شده و با مرگ عزیزان و نزدیکتر شدن مرگ اجتنابناپذیر خود باید کنار بیاییم.

بعد از میانسالی، چالشهای جدیدی برای افراد ایجاد میشوند
یونگ در سالهای کهنسالی و پایانی زندگیاش توجه بسیاری به روانشناسی کهنسالان داشت و یکی از نخستین متفکرانی بود که به جنبههای مثبت سالمندی، در کنار مشکلات آن، پرداخت.
او باور داشت که سالمندان در بسیاری از فرهنگها به دلیل تجربیاتی که دارند میتوانند پاسدار رازها و قوانین جامعه بوده و به نسلهای بعدی بینش و راهنماییهای لازم را ارائه دهند.
از منظر روانشناختی، میانسالی و در ادامه کهنسالی دورانی است که فرد باید آن ایگویی که در طول سالها ساخته بود و به خودش و دیگران نشان میداد را کنار بگذارد و با یک کل برتری به نام سلف در ناخودآگاه جمعی ارتباط بگیرد.
به تعبیر یونگ ما انسانها باید در مسیر تفرد قدم برداریم و با ناشناختههای خودمان و در ادامه گونهی بشر آشنایی پیدا کنیم و احساس پیوستگی با تمام حیات و زندگی را داشته باشیم. این باعث میشود که بتوانیم مرگآگاهی سالمتری را پرورش دهیم.
البته که ملزومهی این فرآیند این است که سعی کنیم در مرحلهی اول، تا جایی که میتوانیم خود را وقف اهداف اجتماعی، شغلی، مالی و ارتباطی خود کنیم تا پشیمانیهای عمیقی از زندگیای که میخواستیم نداشته باشیم وگرنه این کار در کهنسالی سختتر میشود.
در مجموع مرحلهی دوم زندگی در نظریهی یونگ سفری است در راه پر پیچ و خم روان؛ سفری که در آن فرد از راه یکپارچگی و تعادل روانی، به آرامش و معنای زندگی میرسد. در این مرحله با تمام بشر احساس اتصال میکنیم و آنجاست که ظرف زندگیمان از مایع شیرین معنا پر میشود.

تکلیف افراد پس از میانسالی، معناجویی است
اکنون که مفصل با دو مرحله از رشد شخصیت یونگ آشنا شدید، در بخش بعدی میخواهیم به یکسری از سوءتفاهمها در ارتباط با این نظریه بپردازیم و سعی کنیم آنها را رفع کنیم و به طور کلی این نظریه را بررسی و تحلیل کنیم.
همچنین بخوانید: “3 اصل حاکم بر روان؛ نظریه انرژی روانی یونگ”
تحلیل نظریه رشد شخصیت یونگ و رفع سوءتفاهمها
دیدگاه رشد شخصیت یونگ که زندگی را به دو مرحلهی اجتماعیشدن و تفرد تقسیم کرد، مورد سوءتفاهمها و سادهسازیهای افراطی قرار گرفته که به برخی از آنها میپردازیم:
آیا تفرد معادل دوریگزینی و خودخواهی است؟
اولین سوء برداشت این است که بسیاری تصور میکنند که مسیر تفرد یعنی دوریگزینی از دیگران و در لاک تنهایی فرو رفتن و برای همین آن را مصداق خودخواهی و خودپسندی میدانند.
این برداشت کاملاً غلط است. یونگ نمیگوید ما در میانسالی باید در غار تنهایی برویم بلکه میگوید باید به بخشهای کمترشناختهشدهی درونمان توجه کنیم و اتفاقاً همین باعث بهبود روابط اجتماعی میشود.
هنگامی که ما با سایهی خودمان آشنا میشویم، نسبت به کامل نبودن و خطاهای دیگران همدلتر میشویم. وقتی با زنانگی یا مردانگی سرکوبشدهمان آشنا میشویم، میتوانیم روابط عمیقتری با جنس مخالف برقرار کنیم.
هیچ تضادی بین رشد فردی و پیشرفت اجتماعی نیست. ما با کشف درونیات خودمان حال میتوانیم فردی امنتر و خودآگاهتر باشیم و این به بهود کیفیت روابط اجتماعی ما میانجامد. پس نباید تفرد را با خودخواهی و عزلتگزینی اشتباه بگیریم.
آیا دوران میانسالی لزوما یک بحران است؟
شاید با مطالعهی این مقاله تصور کنیم که میانسالی حتماً دورانی است که ما دست به اعمال عجیب میزنیم یا دچار اضطراب و افسردگی شدید میشویم. اصلاً اینطور نیست.
بسیاری از افراد هستند که در میانسالی میتوانند رضایتمندی و حال خوش را تجربه کنند. حرف یونگ این است که اگر در میانسالی ما نخواهیم با درونمان مواجه شویم، احتمالش زیاد است که دچار هیجانات دردناک شویم اما این بدین معنا نیست که میانسالی یک بحران است.
قبلتر هم گفتیم که بسیاری در میانسالی و حتی کهنسالی همچنان در مرحلهی اول میمانند و شرایط وخیم اقتصادی یا مشکلات مالی میتوانند از عوامل این اتفاق باشند.
آیا یونگ میگوید نباید قبل از میانسالی دنبال خودشناسی باشیم؟
خیر اینطور نیست. وقتی یونگ میگوید که مسئولیت و وظیفهی دوران جوانی ما پیدا کردن جایگاهمان در اجتماع و تشکیل روابط است، منظورش این نیست که باید کاملاً از خودشناسی غافل شویم.
اتفاقاً بسیار هستند جوانان و حتی نوجوانانی که از همان سن درگیر خودشناسی میشوند خصوصاً این در درونگرایان ممکن است بیشتر باشد و این نه تنها بد نیست بلکه میتواند مفید باشد.
چیزی که یونگ میخواهد بگوید این است که جوانان فراموش نکنند که تمرکز اصلی آنها باید ساختن زندگی و تلاش برای موفقیت باشد. خودشناسی در کنار این فرآیند خیلی هم مفید است اما به شرط آنکه جلوی مسئولیتهای اجتماعی یک جوان را نگیرد.

ممکن است فرآیند خودشناسی از جوانی یا حتی قبلتر آغاز شود
همچنین وقتی میگوییم میانسالی و کهنسالی دوران تمرکز بر درون است، منظور این نیست که یک میانسال یا کهنسال دیگر نباید در اجتماع حضور فعال داشته باشد.
هستند سالمندانی که با وجود سن بالا همچنان در حد توانشان در روابط و مناسبات اجتماعی فعال بوده و حتی هویت شغلی خود را حفظ میکنند. خطر اصلی از نظر یونگ این است که میانسالان به قدری در وظایف اجتماعی خود را غرق کنند که دیگر نتوانند در فرآیند معناجویی غرق شوند.
پس ما باید در هر کدام از مراحل، وظیفهی رشدی آن مرحله را مد نظر و اولویت قرار دهیم. خودشناسی در جوانی و فعال بودن در میانسالی نه تنها ایرادی ندارد بلکه بسیار مطلوب است. همانطور که همیشه گفتهایم، یونگ بر تعادل تاکید دارد.
آیا مراحل رشد یونگ انعطافناپذیر و قطعی هستند؟
در ابتدا این را همیشه در نظر داشته باشید که در روانشناسی و علوم انسانی به طور کلی، هیچ قطعیتی وجود ندارد. وقتی از مراحل رشد سخن میگوییم، حال چه در نظریهپردازی یونگ، فروید یا هر فرد دیگری، نباید تصور کنید که اینها مراحلی هستند که دیگر در آنها انعطاف و استثنایی نیست.
یونگ خود نیز چنین ادعایی ندارد. یونگ کاملاً واقف است که افراد به اشکال مختلف رشد میکنند و عوامل بسیاری دخیل هستند. این دو مرحله و سنین تعیین شده برای هرکدام اصلاً به معنای یک سری دادهی قطعی نیستند بلکه کاملاً نسبی میباشند.
عوامل بسیاری در روند رشد شخصیت تاثیرگذارند. یکی از این عوامل مهم عوامل اجتماعی و فرهنگی است. مثلاً جامعهای که در آن وضع اقتصادی خوب نیست، بسیاری از افراد تا کهنسالی مجبور به کار کردن هستند و این میتواند باعث شود به فرآیند تفرد نرسند.
همچنین فرهنگی که در آن بر معنویت، معناجویی و تفکر به درون بسیار تاکید میشود، ممکن است افراد بسیار زودتر وارد مرحلهی تفرد شوند. فرهنگی نیز که بر مادیگرایی، موفقیت و کسب ثروت تاکید دارد ممکن است این فرآیند را به تعویق بیندازد یا آن را کامل از زندگی بسیاری حذف کند.
بنابراین به این دو مرحله به چشم یک نقشهی کلی نگاه کنید. این نظریه قرار است یک دید کلی از روند زندگی انسان به ما بدهد اما ممکن است که این مراحل برای افرادی مصداق نباشد و این از اهمیت این نظریه کم نمیکند.

نظریه رشد شخصیت یونگ همچون نقشهی راه زندگی است
درکل، نظریهی رشد شخصیت کارل گوستاو یونگ، دربارهی دو بار متولد شدن هر فرد سخن میگوید. ما یکبار زمانی که از رحم مادر خارج میشویم متولد میشویم و یکبار در میانسالی وقتی که به اسرار و پیچیدگیهای درون و جهان مینگریم.
هرکدام از این دو مرحله ارزشمند هستند و نباید هیچکدام را بیاهمیت بپنداریم. هم ساختن یک زندگی و پیدا کردن جایگاه در اجتماع ضروری است و هم تفکر و خودشناسی. یونگ بر هردو تایید دارد.
اکنون برای اینکه بحث را علمیتر و ملموستر کنیم، میخواهیم به پژوهشهای علمی مرتبط با این نظریه بپردازیم تا ببینیم که علم چه دیدگاهی دربارهی این نظریه دارد.
همچنین بخوانید: “با 8 تیپ روانشناختی یونگ خودتان را بشناسید!”
پژوهشهای علمی مرتبط با مراحل رشد شخصیت یونگ
در زمان یونگ همانطور که ابتدای مقاله اشاره کردیم، بیشتر تمرکز بر روی رشد کودکان و دوران کودکی بود و کسی به رشد بزرگسالان اهمیت نمیداد. برخی همچون فروید حتی اظهار داشتند که شخصیت کاملاً در پنج سال اول زندگی شکل میگیرد.
اما یونگ در آن زمان به رشد در بزرگسالی پرداخت و بر آن تاکید کرد و همین راه را برای پژوهشهای علمی و میدانی در ارتباط با رشد شخصیت در بزرگسالی باز کرد.
پژوهشهای علمی بسیاری در ارتباط با فرآیندهای رشدی انجام شده که به آنهایی که با نظریهی یونگ همپوشانی دارند میپردازیم:
تفاوت افراد در میانسالی و جوانی
برخی از پژوهشهای علمی نشان دادهاند که به طور کلی افراد میانسال دغدغهها و اولویتهای متفاوتی از جوانان دارند. یک بررسی در بازنگری سالانهی روانشناسی (2003)، نشان داده که افراد با اتمام جوانی و رسیدن به میانسالی، تغییر میکنند و در نتیجه اولویتهای آنان متفاوت میشود.
این همان چیزی است که یونگ سالها قبل گفت. او نیز به درستی اشاره کرد که وقتی از مرحلهی اول زندگی یعنی جوانی به مرحلهی دوم یعنی میانسالی به بعد قدم میگذاریم، در اولویتها و خواستههایمان تفاوتهایی ایجاد میشوند.

افراد در دهههای مختلف زندگی، اولویتهای متفاوتی دارند
همچنین مشاهدات میدانی ثابت کردهاند که نحوهی سپری کردن میانسالی بر دوران کهنسالی تاثیر دارد یعنی کسانی که در دوران میانسالی بتوانند با شرایط جدید به خوبی کنار بیایند، سالمندی رضایتبخشتری را تجربه میکنند.
آیا بحران میانسالی همگانی است؟
و اما برسیم به موضوع شایع بحران میانسالی. مفهوم بحران میانسالی یک موضوعی است که در بین عوام بسیار رواج یافته و بسیاری تصور میکنند که با رسیدن به میانسالی، وارد یک بحران ترسناک و خطرناک میشوند و از آن اجتنابی نیست.
علم چیز دیگری به ما میگوید. در بررسیهای انجام گرفته نشان داده شده که حدود 10 الی 20 درصد میانسالان دچار بحران میانسالی میشوند. اتفاقا بسیاری از افراد میانسال خود را کارآمد توصیف کرده و نگاه مثبتی به زندگی دارند.
البته که برخی نیز با بحرانهایی مواجه میشوند اما متغیرهایی غیر از سن مانند بازنشستگی، مشکلات زناشویی، رفتن بچهها و … میتوانند دخیل باشند.
مثلاً در یک نظرسنجی انجام شده، هنگامی که قرار شد سالمندان از صفاتی برای توصیف میانسالی استفاده کنند، از کلماتی همچون “کارآمد”، “مسئول”، دانا” و “توانمند” بیش از واژههایی همچون “بحرانزده” استفاده کردند.

زندگی از میانسالی به بعد میتواند دوران خوشایندی باشد
به بیان محققان، میانسالی بیشتر دورهی تکامل شخصیتی است تا یک بحرانی که باعث افت کیفیت زندگی میشود و این کاملاً با دیدگاه یونگ که میانسالی را یک فرصت برای رشد شخصیتی میدانست هماهنگ است. بنابراین آن تصویری که از میانسالی به عنوان یک بحران در فرهنگ عامه رواج یافته، اغراقآمیز و غیرواقعی است.
اهمیت میانسالی در رشد روانی
گرچه پژوهشها مدارک معتبری برای اثبات همگانی بودن بحران میانسالی پیدا نکردند، اما تحقیقات بسیاری پتانسیلهای بالقوهی میانسالی برای رشد را تایید کردهاند.
پروفسور “مارگی لاچمن” از دانشگاه “برندایس”، اشاره میکند که این دیدگاه که میانسالی و کهنسالی میتواند یک موقعیت بالفطره برای رشد باشد، از نظریات یونگ و “اریک اریکسون” آمدهاند.
اریک اریکسون، روانکاو و نظریهپرداز رشد مطرح نیز همچون یونگ رشد شخصیتی را از کودکی تا آخر عمر میدانست و باور داشت که میانسالی و کهنسالی دورانهایی هستند که فرد میتواند در صورت طی کردن آنان به صورت سالم، به تمامیت و رضایت برسد.
پژوهشهای اخیر نشان میدهند که احساس مولد بودن و معنادار بودن در میانسالی با بهزیستی روانی بالاتر و حتی سلامت جسمانی بهتر همراه است.
این پژوهشها همه موید این هستند که همانطور که یونگ گفته بود، وقتی در میانسالی بتوانیم به دنبال معنا، رشد و رسیدن به یک صلح و احساس یکپارچگی با دنیا باشیم، سلامت روانی افزایش مییابد.
تحقیقات عصبروانشناختی و هیجانی
تحقیقات در زمینههای نوروسایکولوژی و تصویربرداریهای مغزی، حاکی از آن هستند که در میانسالی مغز افراد دستخوش تغییر میشود. در میانسالی، فعالیت نواحی مرتبط با هیجان در مغز، متعادلتر شده و این باعث میشود افراد مسنتر در تنظیم هیجانات منفی و تصمیمگیری هیجانی، بهتر عمل کنند.
این یافتهها همراستا با مشاهدات بالینی هستند که افراد سالمند به طور متوسط، آرامش درونی و پذیرش بیشتری دارند تا کسانی که در جوانی هستند.

نوروسایکولوژی به تغییراتی در مغز میانسالان اشاره میکند که منجر به تعدیل هیجانات میشوند
همچنین تحقیقات طولی در چند کشور (مانند پژوهشهای “بلانچ فلاور” و “اوسوالد”)، نشان دادهاند که رضایت کلی از زندگی در جوانی نسبتاً بالا است، در میانههای دههی چهارم و پنجم زندگی اندکی افت میکند و سپس در دهههای ششم به بعد دوباره افزایش مییابد.
بسیاری از افراد در پنجاه یا شصت سالگی، احساس آزادی جدید، قدرشناسی از داشتهها و آشتی با کاستیهای خود را گزارش میکنند. این اوج گرفتن رضایت در سنین بالاتر میتواند نشان از طی شدن مسیر تفرد باشد.
درواقع درست است که دهههای چهارم زندگی به بعد میتوانند ما را با یک سری سوالات حلنشده و چالشهایی دربارهی مسیر زندگی مواجه کنند اما کسانی که توانسته باشند این دوران را با موفقیت طی کنند، در سالمندی آرامش و رضایت بیشتری دارند.
تمام این پژوهشها همسو با نظریهی یونگ است که آغاز میانسالی را با چالش و مشکلاتی تعریف کرده و سپس آرامش را در تفرد و رشد شخصیتی و آشتی با خود معرفی میکند.
بهطور خلاصه، یافتههای علمیای که امروز در دسترس ما است، نشان میدهند که تغییرات در دوران میانسالی حتی از لحاظ مغزی و عصبی واقعی بوده و این دوران مرحلهای ارزشمند در رشد انسان محسوب میشود.
این پژوهشها آن تصویر تیره و تاری که ممکن است بسیاری از ما از دوران میانسالی و سالمندی داشته باشیم را پاک کرده و در عوض آن را به عنوان یک مرحله در زندگی به رسمیت میشناسند و این تصویری بود که یونگ سعی داشت ما از میانسالی داشته باشیم.
البته توجه داشته باشید که زبان علم امروز با زبان تمثیلی یونگ متفاوت است مثلاً یونگ از تاثیرات ناخودآگاه جمعی برای توجیه این مراحل استفاده میکند اما علم از عوامل زیستی-روانی-اجتماعی برای توضیح این تغییرات بهره میبرد.
اما نقطهنظر مشترک یونگ و علم امروز این است که مرحلهی میانسالی تا سالمندی، به اندازهی مرحلهی قبل زندگی ارزشمند بوده و باید دربارهی آن بیشتر گفت و گو کنیم و آن را فرصتی برای رشد و رسیدن به رضایت و معنا بدانیم و نه دورانی که قرار است برای رسیدن مرگ گوشهای بنشینیم و حسرت جوانی را بخوریم.
اما حالا که با شواهد همسو با نظریهی رشد شخصیت یونگ آشنا شدید، میخواهیم در بخش بعدی به انتقادات وارد شده به این نظریه سخن بگوییم.
همچنین بخوانید: “4 کارکرد روانشناختی یونگ؛ شیوه های درک جهان”
انتقادات به نظریه رشد شخصیت یونگ
اگرچه نظریهی رشد شخصیت یونگ بسیار الهامبخش بوده و دادههای علمیای وجود دارند که از آن پشتیبانی میکنند اما خالی از نقد نیست. در ادامه به نقدهای رایج واردشده به این نظریه میپردازیم:
نبود پشتوانهی تجربی محکم
برخی از روانشناسان و پژوهشگران، از بسیاری از نظریات یونگ به دلیل اینکه بر پایهی مشاهدات تجربی دقیق نبودهاند انتقاد میکنند. درست است که اکنون اشاره کردیم که پژوهشهایی برخی ادعاهای این نظریه را اثبات میکنند اما خود یونگ از طریق پژوهش علمی به این نظریه نرسید.
این نظریه بیشتر از برداشت شهودی و تفکرات یونگ سرچشمه گرفته که اگرچه ارزشمند است اما بر اساس مطالعات میدانی دقیق نیست؛ البته که اکثر نظریات یونگ بدین شکل به وجود آمدهاند.
همچنین این منتقدان اظهار میکنند که در فرهنگهای مختلف، الگوهای رشد بسیار متوع و متفاوتی وجود دارد و یونگ مدارکی را ارائه نداده که نشان دهد این الگوی بهخصوص جهانشمول باشد.
همین باعث شده که بسیاری از منتقدان این مدل یونگ از رشد را نیمهتجربی/نیمهفلسفی بدانند و نه علمی.
کمتوجهی به تفاوتهای فرهنگی
انتقاد دیگر از یونگ این است که سعی کرده این دو مرحله را برای تمام انسانها به کار ببرد و در این حالت تفاوت آدمها از فرهنگهای گوناگون را نادیده گرفته است.
وقتی به نظریهی یونگ مینگریم، متوجه میشویم که برای تمام افراد از تمام مکانها و اقشار جامعه ممکن است مناسب نباشد. گویا این نظریه بیشتر برای جوامع مدرن صدق میکند.
در کشورهایی که وضع مالی و اقتصادی اکثر افراد باثبات نیست، مسئلهی مرحلهی دوم ممکن است پیش نیاید. افراد حتی در میانسالی به قدری درگیر کار و امرار معاش میشوند که فرصتی برای تامل ندارند.

بسیاری از میانسالان به دلیل مشغلههای بسیار ممکن است مرحلهی تفرد را تجربه نکنند
همچنین نباید فراموش کرد که توجه به درون و تلاش برای رسیدن به خود اصیل، یک مفهوم تقریباً مدرن است. در جوامع سنتی، افراد ممکن است تا کهنسالی خود را همچنان با نقشهای اجتماعی تعریف کنند.
درضمن تعیین سن چهل سالگی به عنوان میانگین آغاز مرحلهی تفرد، برای بسیاری از افراد صدق نمیکند. این سن تقریبی برای کسانی صادق است که اولاً عمر طولانیای داشته و ثانیاً تا این سن به ثبات مالی رسیده باشند که میدانیم بسیاری از افراد نمیرسند.
در حقیقت این نظریه از دید برخی منتقدان، جهانشمول نیست و برای بسیاری از افراد و حتی فرهنگها صدق نمیکند و تا حدی نگاهی اروپامحور و کلیانگار دارد که پیچیدگیهای زیست-فرهنگی را سادهسازی میکند.
جانبداری جنسیتی به نفع مردان
برخی از فمنیستها و جامعهشناسان به یونگ انتقاد کردهاند که مسیر تحولیای که توصیف کرده برای مردان طبقهی متوسط صدق میکنند. میدانیم که در جوامع سنتیتر، برای زنان فرصتی نیست تا به فرآیند تفرد بپردازند.
زنان در بسیاری از جوامع موظف هستند که تا آخرین لحظهی زندگیشان در خدمت شوهر و فرزندان باشند و به خدماتی که بر روی دوششان است عمل کنند و این باعث میشود برخلاف مردان، زنان آن فرصت لازم برای تفرد را نداشته باشند. پس تکلیف زنان چه میشود؟

در جوامع سنتی، زنان ممکن است تا آخر عمر مجبور باشند به وظایف خانهداری عمل کنند
نقد دیگری که این گروه از یونگ میکنند به بحث باور یونگ به زنانگی و مردانگی باز میگردد که ادعا میکند زنان در میانسالی بیشتر آنیموسی (مردانه) میشوند و مردان بیشتر آنیمایی (زنانه) و منظور این است که زنان منطقیتر میشوند و مردان حساستر. چه کسی تعیین کرده که منطقی بودن یک خصلت مردانه است و لطافت و حساسیت یک خصلت زنانه؟
البته که طرفداران یونگ اینطور پاسخ میدهند که منظور یونگ ارزشگذاری نبوده و صرفاً به فرآیندهای روانی اشاره کرده که باعث ادغام زنانگی و مردانگی در یک فرد میشود؛ چه زن و چه مرد.
در هر صورت فمنیستها این انتقاد را وارد کردهاند که نظریهی رشد شخصیت یونگ حال و هوای مردانه دارد و به زنان توجه کمتری کرده است.
پیچیدگی و استعاری بودن مفاهیم
گروه دیگری از منتقدان از یونگ انتقاد کردهاند که از مفاهیم پیچیده و مبهم استفاده کرده است. از نظر آنان مفاهیمی همچون سلف، سایه، ناخودآگاه جمعی و تفرد ناملموس بوده و در یک تعریف دقیق نمیگنجند.
آنها استدلال میکنند که زبان یونگ برای توصیف این مراحل بیشتر ادبی و شاعرانه است تا علمی و این باعث میشود که فهم آن و همچنین دیدنش در زندگی مشکل شود.
برای مثال چه معیاری وجود دارد که فردی به فردیت رسیده است یا خیر؟ اینکه ترازویی وجود ندارد باعث میشود که قضاوتها و برداشتهای شخصی افراد حتی روانکاوها در تعبیر رشد شخصیت فرد تاثیر بگذارد.
این منتقدان حتی اذعان کردهاند که ممکن است که این نظریه باعث شود که برخی از اختلالات روانپزشکی و روانشناسی در یک فرد به بهانهی اینکه در آستانه یا در حین مسیر تفرد است نادیده گرفته شوند.
مثلاً ممکن است فردی میانسال دچار اختلال “افسردگی اساسی” شود که نیاز به مداخلات دارویی و درمانی دارد اما صرفاً آن را نشانهای از معناجویی و بحران وجودی بداند که این میتواند حتی خطرناک باشد.
درست است که زبان استعاری و فلسفی یونگ الهامبخش و زیباست اما باعث میشود که مفاهیم دقت علمی و عملیاتی لازم را نداشته باشد.
اینها برخی از انتقادات وارد به نظریهی رشد شخصیت یونگ بودند. با وجود تمام این نقدها، این نظریه همچنان ارزشمند است. بسیاری از روانشناسان همچنان استفاده از این نظریه در روند درمان را مفید دانستهاند.
همچنین جواب مدافعان یونگ این است که درست است که نظریهی یونگ آن انسجام و دقت علمی را ندارد اما در هرحال چهارچوبهایی را برای ما فراهم میآورند که در درک روان فرد موثر است.
درضمن نباید فراموش کنیم که وقتی یونگ نظریهای مطرح کرد که آن را جهانشمول دانست، این رسم آن زمان بود و نظریهپردازان سعی در ایجاد یک نظریهی کامل و همهگیر داشتند.
این رویکرد امروزه مانند آن زمان مطرح نیست و نظریهپردازان تاثیر عوامل فرهنگی، جغرافیایی و زیستی را بررسی میکنند.
در هر صورت اگرچه انتقادات بسیاری به بخشهای مختلف این نظریه شده اما مفهوم اصلی آن که رشد شخصیت را تا حتی کهنسالی میداند، در علم امروز پذیرفتهشده و کمتر کسی در اهمیت آن تردید دارد.
نتیجهگیری؛ مراحل رشد شخصیت یونگ
در این مقاله به شکل مفصل (شاید زیادی مفصل) نظریهی رشد دومرحلهای کارل یونگ را توضیح دادیم. این نظریه مسیر رشد زندگی انسان را به دو مرحله تقسیم میکند یعنی ابتدا باید در اجتماع به جایی برسیم و سپس به دنبال معنایی فراتر از زندگیمان باشیم.
با وجود گذر دههها، حتی امروزه نظریهی یونگ تاثیرگذار و الهامبخش است. همچنان مفاهیمی مثل بحران میانسالی و اهمیت به کهنسالان را مدیون نظریهپردازانی از جمله یونگ هستیم.
این نظریه نشان میدهد که رشد انسان صرفاً خط راستی از کودکی تا پیری نیست بلکه سرشار از بالا و پایینها و چالشها و فرصتهاست که به ما یاد میدهد در هر مرحله باید چطور زندگی کنیم تا در اوج سعادت باشیم.
با وجود انتقادات واردشده، این نظریه به ما یاد میدهد که هیچگاه برای نزدیک شدن به خویشتن اصیل و زندگی با معنا دیر نیست حتی در کهنسالی. این نظریه امید را به دلهای ما بر میگرداند.
در آخر امیدوار هستیم که این نظریه یک دستاورد دیگر برای شما نیز داشته باشد و آن این است که میانسالی و کهنسالی را صرفاً آخرهای عمر نبینیم بلکه به آنها نیز به چشم یک دوره از زندگی که با وجود چالشها، میتواند پر از معنا باشد نگاه کنیم.
میانسالان و کهنسالان افرادی به اصطلاح “در آخرهای عمر” نیستند بلکه کسانی هستند که همچنان میتوانند اهدافی برای خود تعیین کنند و به رشد خود بپردازند. امیدواریم که این نظریه باعث شود برای این افراد و رشدشان احترام بیشتری قائل باشیم.
نظر شما چیست؟ آیا این نظریه را با تمام انتقادات میپذیرید؟ در بخش نظرات، انتقادات و ایدههایتان را با ما به اشتراک بگذارید.
منابع:
کتاب “نظریههای شخصیت” از “دوان پی.شولتز” و “سیدنی الن شولتز”/ فصل سوم: کارل یونگ؛ روانشناسی تحلیلی/ رشد شخصیت
Jung, C. G. (1933). Modern Man in Search of a soul.
Jung, C. G. (1960). The Structure and Dynamics of the Psyche.
Armstrong, T. (2020). The Stages of Life According to Carl Jung.
Lachman, M. E. (2004). Development in Midlife.
Mind the Gap in the middle: A call to Study Midlife
Jung on the problem child (2011)
The Unseen Influence of Carl Jung (sep 2025)
Carl Jung: Midlife is Not a Crisis (Jul 2021)
The Pain of Awakening: A Journey Through Jung’s Individuation Process (2025)
Stein, M. – Jung’s Contributaions to Psychoanalysis (2012)
Wishing you a happy day, every day!